بنام خدا
سلام

گاهی انسان حس می کنه در ورطه ای افتاده که به تدریج داره غرق میشه
هرچه تقلا میکنه و دست و پا میزنه که از این ورطه بیرون بیاد بیشتر غرق
میشه. وقتی اتفاقی ناخوشایند برامون پیش می آید یا می شینیم خودمون را
سرزنش می کنیم و هی نق می زنیم واطرافیان ما هم کنار ما معذب می شند
یا آسمان و ریسمون می بافیم و هر دری خودمون را می زنیم رها بشیم.
اگرچه بعضی اشتباهات قابل جبرانند ولی یک اصل را در بعضی مواقع باید پذیرفت
که همیشه اشتباهات جبران پذیر نیستند و هیچ راهی نیست جز آن که
بهترین را ه را برای کنار اومدن با آن انتخاب کرد تا کمتر مارا عذاب بده
ریشه ی همه اشتباهات ما اینه که کمتر فکر می کنیم و حاضرنیستیم همه جوانب
کارمون را ارزیابی کنیم و عجولانه تصمیم می گیریم.
پ.ن: محمد جان کمتر نق بزن . گذشت عمر کی باز آید از نو؟
بنام خدا

سلام
غزلی از سروده های خودم تقدیم به شما دوستان نازنینم .
این غزل را 26 فروردین 89 در کلاس درس سرودم
((خودم باشم))
تو می خواهی که تا هستم گرفتار خودم باشم
و در سوگ غزلهایم عزادار خودم باشم
دراین شهری که دلتنگی گرفته آسمانش را
غمم با خویش می گویم که تکرار خودم باشم
همیشه شانه های تو پناه غصه هایم بود
گرفتی شانه ات ازمن که سربار خودم باشم
برو زیبا خداحافظ ؛ که بعدازرفتنت درخود
شکستم بیصدا شاید؛ که آوار خودم باشم
نمی خواهی مرا دیگر ولی باور ندارم من
که باید بعد تو تنها خودم یار خودم باشم
بنام خدا
سلام

وبلاگ معلمی از جنس پاییز دوساله شد
چقدر زود گذشت این دوسال
با خاطرات تلخ وشیرین فراوانی که برا محمد به همراه داشت.
گاهی از همه چی خسته می شدم و اونو تعطیل میکردم وگاهی تاب نمی آوردم و
زود برمی گشتم. تنها چیزی که تو این مدت مایه دلگرمی من بودحضور شما خوبان
بود که به من کلی انرژی می داد. وهیچگاه نتونستم دوری از شما را تاب بیارم
امیدوارم مثل گذشته همراه همیشگی من باشید و درادامه هم با حضورتون و نظرات
زیباتون من را همراهی کنید.
کوچک شما: محمد

بنام خدا
سلام
این عکس خاطره انگیز مربوط به آذرماه 1376 دانشکده ادبیات دانشگاه سیستان
وبلوچستان است. شب جشن فارغ التحصیلی ورودی های سال 72 بود که من
رفتم یک مثنوی از سروده های خودم را به افتخار اساتید و دانشجویان مهربون
رشته جغرافیا خوندم.
درکنار من دکتر حسین نگارش استاد نازنینم از اهالی خونگرم رفسنجان نشسته
که با همون موهای سپید جلوه میکنه. من خیلی درسها از دکتر نگارش یاد
گرفتم و تا ابد مدیون ایشون و همه اساتید گرانقدر دیگرم هستم.
هیچوقت خاطرات اردوهای علمی درس ژئومورفولژی درکنار دکتر نگارش و دوستان و
همکلاسیهای خوبم را فراموش نمیکنم .
درنگارش مهربانی هست وبس
خصلت گرم جنوبی هست و بس
بنام خدا

سلام
یادش بخیرزمستون 1379 بود تو یکی از روستاهای استانمون تدریس داشتم
که حدود 2 ساعتی با شهرمون فاصله داشت و در اون روزها وسایل نقلیه به
اندازه امروز وجود نداشت .
غروب یکی از روزهای زمستونی که کلاسم تازه تموم شده بود وفرداش تعطیل
بودم قصد کردم برگردم خونه و علیرغم خواهش یکی از دوستان که گفت : امشب
را بمون چون وسیله گیرت نمیاد که بری .من توجهی نکردم واز راه روستایی نیم
ساعتی پیاده اومدم تا رسیدم جاده اصلی کلی منتظر موندم تا یک وانت دلش
به حالم سوخت و من را سوار کرد و تا شهر بعدی رسوند کمربندی شهر ازش تشکر
کردم و پیاده شدم. منتظر موندم تا اتوبوسهای شهرمون که از اهواز و آبادان میاد
من را سوار کنند ولی زهی خیال باطل...
من هرچی موندم هیچ وسیله ای پیدا نشد و قصد کردم که مسیر کمربندی را
با پای پیاده دور بزنم وبرم پلیس راه شهر شاید اونجا یکی پیدا بشه و منو برسونه.
فقط تاریکی مطلق بود وداشتم خودم را لعنت میکردم که چرا به حرف دوستم گوش
ندادم واونجا پیشش نموندم.
نه مغازه ای بود و نه دکه ای تا بتونم چایی بخورم و گرم بشم. هر ماشینی
هم رد میشد بی انصافها توجهی نمی کردند و رد می شدند.
سرما بدجور اذیت میکرد سرانجام تردید را گذاشتم کنار و حرکت کردم تا هم
گرم بشم و هم زودتر برسم به آبادی. هرچه پیاده میرفتم به پلیس راه نمیرسیدم
قبلا چون سوار ماشین این مسیر را اومده بودم خیال میکردم فاصله زیاد
نیست ولی رسیدن تو کار نبود واز نفس هم افتاده بودم
یه کم کنار جاده موندم نفس تازه کردم و قصد کردم به مسیرم ادامه بدم
یهویی صدای پارس دوسگ را تو کنار خودم شنیدم تو تاریکی چشماشون بدجور
برق میزد .
گل بود به سبزه آراسته شد
چشمتون روز بدنبینه من از ترس شروع به دویدن کردن کردم و سگها هم دنبال من
پارس میکردند و میدویدند اون روزها و زنم زیاد بود نمیتونستم راحت بدوم
ولی یه نیروی عجیبی گرفته بودم .بعد از چند دقیقه دویدن حس کردم سگها
دست از تعقیب و گریز برداشتند و دیگه خبری ازشون نیست
از دور چراغ مغازه ها و پلیس راه را که دیدم کلی روحیه گرفتم
مینی بوسی اونجا بود سلام کردم و گفتم :ببخشید مسیرتون کجاست؟
گفت میخوام برم شهری در 15 کیلومتری شهر ما . متوجه خستگی و حال من
شده بود وگفت تو کجا میری منم مسیرم را بهش گفتم .خیلی انسان خوبی بود
گفت حداقل تا شهر ما بیا اگه قابل دونستی بریم خونه وگرنه اونجا وسیله زیاد
هست برو خونه.
البته بگم اون مسافری نداشت و برای کاری اومده بود اونجا و داشت برمیگشت
ازچای خوش طعمش یک لیوان بمن داد وحسابی بهم چسبید و خستگیم رفت
خلاصه رسیدیم شهرشون و هرچه اصرار کرد بریم خونه قبول نکردم و هرچه
خواستم بهش کرایه بدم نپذیرفت.
خدا را شکر یک پیکان سواری اونجا به تورم خورد که اتفاقا هم محله ای ما بود
و منو تا درب خونمون رسوند دیدم ساعت 11 شب هست.
مادرم برام غذا اماده کرد ولی ازبس خسته بودم نخوردم و خوابیدم و صبح که
ماجرا را بهشون گفتم کلی خندیدند.
پ.ن1: از اون شب قصد کردم هرگاه ماشینی داشتم وتومسیری مسافری را دیدم
حتما سوار کنم چون خیلی بهم اون شب بد گذشت.
الان 11 سال از اون ماجرا میگذره و هروقت تو مسیرم کسی را می بینم بدون
کرایه سوارمیکنم 
پ.ن2: عکس: درکنار شاگردام سال دوم تجربی اردیبهشت 1390
بنام خدا
سلام
گاهی کلاف زندگی از دستت بیرون میاد و نمیدونی چه کار باید کنی
اینروزها کمی نامفهوم شده زندگیم و دارم دورباطل میزنم
یادمه قبلا همیشه امید به آینده منو دلگرم میکرد و بهم انرژی میداد
الان همه ی کارهام به نوعی ماشینی شده ولی دلم شیشه ای مونده
وبرا شکستنش به سنگ نیازی نیست و خود به خود روزی هزار بار ترک برمیرداره
نگم چیزی بهتره.
دیروز با خانواده همسری رفتیم خارج از شهر جاتون سبز حسابی خوش گذشت
کلی کباب کردیم و کلی بازی کردیم و کودکانه جست و خیز نمودیم
دیشب عروسی دوست همسری بود بازم جاتون سبز عروسی جنوبی ها که
خودتون می دونید..........
دیروز15 کیلومتر و امروز 22 کیلومتر دوچرخه سواری کردم و حسابی نفسم باز شده
بازم جاتون سبز
فردا عصر همایش دوچرخه سواری درشهرمون برگزار میشه و چند تا از شاگردام
نام من را هم نوشتند وازم خواستند حتما شرکت کنم منم اطاعت کردم
راستی شماها نمی آید. حسابی جاتون را خالی میکنم

بنام خدا
سلااااااااااااام
دیشب تا ساعت 2 بیدارموندم و برنامه نود را تماشا کردم . چون دیروز عصر را
نخوابیده بودم نتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم علی الخصوص که امروز هم
دوشیفت بودم .ساعت موبایلم را روی 5:15 صبح تنظیم کردم ویه کم خوابیدم
با صدای زنگ بلندشدم دیدم هنوز خوابم میاد شیطون داشت وسوسه ام می کرد
تا بازم بخوابم ولی رفتم لباس ورزش را پوشیدم و رفتم 8 کیلومتر بیرون دویدم
هوا بی نهایت عالی بود و حسابی حالم جا اومد.
خونه که اومدم نماز خوندم و دوشی گرفتم وتدارک صبحانه تپل را دادم
بعد صرف صبحانه رفتم دنبال یکی از همکارام آخه امروز نوبت من بود ماشین
ببرم رفتم و اونو سوار کردم و رفتیم مدرسه وقتی رسیدیم که بچه ها داشتند
می رفتند کلاس. تو دفتر خوش وبشی کردیم وبعدش رفتم کلاس
دوساعت اول با سوم ادبیات دوساعت وسط با دوم ادبیات و دو ساعت آخر با
بچه های پیش دانشگاهی (چهارم) کلاس داشتم.
روز خوبی بود ساعت 12:20 برگشتیم خونه و همکارم را رسوندم و رفتم دبیرستان
البرز چون عصر اونجا کلاس داشتم .
دوساعت اول رفتم کلاس دوم ریاضی الف و ابتدا جغرافیا را ازشون کوئیز گرفتم
و بعد برگه های درس آمارو مدلسازی نوبت اول را برای احیانا اعتراضشون
بهشون دادم و اکثرا رو سوال نمودار دایره ای و مستطیلی اعتراض داشتند
خدا میدونه چه کشیدم تا تونستم بهشون بفهمونم که اشتباه حل کردند
ساعت 2:30 از مدرسه زدم بیرون و رفتم بازار چند تا خرید را که همسری سفارش
داده بود انجام دادم و رفتم خونه.
دیدم همسری بیچاره ناهار نخورده و منتظرم مونده .الحق دستپختش محشره
کباب را زدیم تو رگ و چون عصر مهمان داشتیم کمی بهش کمک کردم و دوباره
برگشتم مدرسه البرز چون دوساعت آخر با دوم ریاضی ب کلاس داشتم
اونا هم برگه درس آمار را نگاه کردند و اعتراضشون را گفتند و نهایتا نمرات
پایانی و مستمر هم درس جغرافیای عمومی و استان و هم آمار و مدلسازی را
برای تحویل به دفتر آماده کردم به بچه ها بین 0/25تا0/5 کمک کردم
بخشش منو ببینید
پایان کلاس برگشتم خونه تو مسیر نم نم بارون شیشه ماشینم را نوازش میداد
و من هم داشتم آهنگهای علیرضا روزگار را گوش می دادم و حال می کردم
خونه رسیدم با مهمانها خوش و بشی و اختلاطی کردیم و علیرغم اصرار من برای
موندن برای شام گفتند باید بریم اونا را با ماشینم رسوندم و همسری را گذاشتم
خونه پدرش و اومدم خونه و بساط آشپزی را برای فردا ناهار آماده کردم و اومدم نت
آخه چهارشنبه ها ناهار را من طبخ میکنم
راستی بفرمایید شام
نظرات ()