معلمی ازجنس پاییز

غزلی از خودم
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

بنام خدا

 

 

 

 

سلام

 

غزلی از سروده های خودم تقدیم به شما دوستان نازنینم .

این غزل را 26 فروردین 89 در کلاس درس سرودم

 

((خودم باشم))

 

تو می خواهی که تا هستم گرفتار خودم باشم

و در سوگ غزلهایم عزادار خودم باشم

 

دراین شهری که دلتنگی گرفته آسمانش را

غمم با خویش می گویم که تکرار خودم باشم

 

همیشه شانه های تو پناه غصه هایم بود

گرفتی شانه ات ازمن که سربار خودم باشم

 

برو زیبا خداحافظ ؛ که بعدازرفتنت درخود

شکستم بیصدا شاید؛ که آوار خودم باشم

 

نمی خواهی مرا دیگر ولی باور ندارم من

که باید بعد تو تنها خودم یار خودم باشم


 
 
معلمی ازجنس پاییز دوساله شد
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

بنام خدا

 

سلام

 

 

 

 

وبلاگ معلمی از جنس پاییز دوساله شد

 

چقدر زود گذشت این دوسال

  با خاطرات تلخ وشیرین فراوانی که برا محمد به همراه داشت.

گاهی از همه چی خسته می شدم و اونو تعطیل میکردم وگاهی تاب نمی آوردم و

زود برمی گشتم. تنها چیزی که تو این مدت مایه دلگرمی من بودحضور شما خوبان

بود که به من کلی انرژی می داد. وهیچگاه نتونستم دوری از شما را تاب بیارم

امیدوارم مثل گذشته همراه همیشگی من باشید و درادامه هم با حضورتون و نظرات

زیباتون من را همراهی کنید.

 

                                         

                                     کوچک شما: محمد


 
 
خاطره دانشجویی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

 

 

بنام خدا

 

سلام

 

این عکس خاطره انگیز مربوط به آذرماه 1376 دانشکده ادبیات دانشگاه سیستان

وبلوچستان است. شب جشن فارغ التحصیلی ورودی های سال 72 بود که من

رفتم یک مثنوی از سروده های خودم را به افتخار اساتید و دانشجویان مهربون

رشته جغرافیا خوندم.

 

درکنار من دکتر حسین نگارش  استاد نازنینم از اهالی خونگرم رفسنجان  نشسته

که با همون موهای سپید جلوه میکنه. من خیلی درسها از دکتر نگارش یاد

گرفتم و تا ابد مدیون ایشون و همه اساتید گرانقدر دیگرم هستم.

 

هیچوقت خاطرات اردوهای علمی درس ژئومورفولژی درکنار دکتر نگارش و دوستان و

همکلاسیهای خوبم را فراموش نمیکنم .

 

درنگارش مهربانی هست وبس

خصلت گرم جنوبی هست و بسقلب


 
 
ماجرای شب زمستانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

بنام خدا

 

 

 

سلام

 

یادش بخیرزمستون 1379 بود تو یکی از روستاهای استانمون تدریس داشتم

که حدود 2 ساعتی با شهرمون فاصله داشت و در اون روزها وسایل نقلیه به

اندازه امروز وجود نداشت .

غروب یکی از روزهای زمستونی که کلاسم تازه تموم شده بود وفرداش تعطیل

بودم قصد کردم برگردم خونه و علیرغم خواهش یکی از دوستان که گفت : امشب

را بمون چون وسیله گیرت نمیاد که بری .من توجهی نکردم واز راه روستایی نیم

ساعتی پیاده اومدم تا رسیدم جاده اصلی کلی منتظر موندم تا یک وانت دلش

به حالم سوخت و من را سوار کرد و تا شهر بعدی رسوند کمربندی شهر ازش تشکر

کردم و پیاده شدم. منتظر موندم تا اتوبوسهای شهرمون که از اهواز و آبادان میاد

من را سوار کنند ولی زهی خیال باطل...نیشخند

 

من هرچی موندم هیچ وسیله ای پیدا نشد و قصد کردم که مسیر کمربندی را

با پای پیاده دور بزنم وبرم پلیس راه شهر شاید اونجا یکی پیدا بشه و منو برسونه.

فقط تاریکی مطلق بود وداشتم خودم را لعنت میکردم که چرا به حرف دوستم گوش

ندادم واونجا پیشش نموندم.

نه مغازه ای بود و نه دکه ای تا بتونم چایی بخورم و گرم بشم. هر ماشینی

هم رد میشد بی انصافها توجهی نمی کردند و رد می شدند.

 

سرما بدجور اذیت میکرد سرانجام تردید را گذاشتم کنار و حرکت کردم تا هم

گرم بشم و هم زودتر برسم به آبادی. هرچه پیاده میرفتم به پلیس راه نمیرسیدم

قبلا چون سوار ماشین این مسیر را اومده بودم خیال میکردم فاصله زیاد

نیست ولی رسیدن تو کار نبود واز نفس هم افتاده بودم

یه کم کنار جاده موندم نفس تازه کردم و قصد کردم به مسیرم ادامه بدم

یهویی صدای پارس دوسگ را تو کنار خودم شنیدم تو تاریکی چشماشون بدجور

برق میزد .

گل بود به سبزه آراسته شدخنده

چشمتون روز بدنبینه من از ترس شروع به دویدن کردن کردم و سگها هم دنبال من

پارس میکردند و میدویدند اون روزها و زنم زیاد بود نمیتونستم راحت بدوم

ولی یه نیروی عجیبی گرفته بودم .بعد از چند دقیقه دویدن حس کردم سگها

دست از تعقیب و گریز برداشتند و دیگه خبری ازشون نیست

از دور چراغ مغازه ها و پلیس راه را که دیدم کلی روحیه گرفتماز خود راضی

 

مینی بوسی اونجا بود سلام کردم و گفتم :ببخشید مسیرتون کجاست؟

گفت میخوام برم شهری در 15 کیلومتری شهر ما . متوجه خستگی و حال من

شده بود وگفت تو کجا میری منم مسیرم را بهش گفتم .خیلی انسان خوبی بود

گفت حداقل تا شهر ما بیا اگه قابل دونستی بریم خونه وگرنه اونجا وسیله زیاد

هست برو خونه.

البته بگم اون مسافری نداشت و برای کاری اومده بود اونجا و داشت برمیگشت

ازچای خوش طعمش یک لیوان بمن داد وحسابی بهم چسبید و خستگیم رفت

 

خلاصه رسیدیم شهرشون و هرچه اصرار کرد بریم خونه قبول نکردم و هرچه

خواستم بهش کرایه بدم نپذیرفت.

 

خدا را شکر یک پیکان سواری اونجا به تورم خورد که اتفاقا هم محله ای ما بود

و منو تا درب خونمون رسوند دیدم ساعت 11 شب هست.

 

مادرم برام غذا اماده کرد ولی ازبس خسته بودم نخوردم و خوابیدم و صبح که

ماجرا را بهشون گفتم کلی خندیدند.

 

 

پ.ن1: از اون شب قصد کردم هرگاه ماشینی داشتم وتومسیری مسافری را دیدم

حتما سوار کنم چون خیلی بهم اون شب بد گذشت.

الان 11 سال از اون ماجرا میگذره و هروقت تو مسیرم کسی را می بینم بدون

کرایه سوارمیکنم لبخند

 

 

 

پ.ن2: عکس: درکنار شاگردام سال دوم تجربی اردیبهشت 1390


 
 
جاتون سبز
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
 

بنام خدا


سلام

 

گاهی کلاف زندگی از دستت بیرون میاد و نمیدونی چه کار باید کنی

اینروزها کمی نامفهوم شده زندگیم و دارم دورباطل میزنم

یادمه قبلا همیشه امید به آینده منو دلگرم میکرد و بهم انرژی میداد

الان همه ی کارهام به نوعی ماشینی شده ولی دلم شیشه ای مونده

وبرا شکستنش به سنگ نیازی نیست و خود به خود روزی هزار بار ترک برمیرداره

نگم چیزی بهتره.نیشخند

 

دیروز با خانواده همسری رفتیم خارج از شهر جاتون سبز حسابی خوش گذشت

کلی کباب کردیم و کلی بازی کردیم و کودکانه جست و خیز نمودیم

 

دیشب عروسی دوست همسری بود بازم جاتون سبز عروسی جنوبی ها که

خودتون می دونید..........

 

دیروز15 کیلومتر و امروز 22 کیلومتر دوچرخه سواری کردم و حسابی نفسم باز شده

بازم جاتون سبزنیشخند

 

 

فردا عصر همایش دوچرخه سواری درشهرمون برگزار میشه و چند تا از شاگردام

نام من را هم نوشتند وازم خواستند حتما شرکت کنم منم اطاعت کردم

راستی شماها نمی آید. حسابی جاتون را خالی میکنممژه


 
 
یاد ایام3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
 


 
 
امروزمن
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 

بنام خدا

 

سلااااااااااااام

 

دیشب تا ساعت 2 بیدارموندم و برنامه نود را تماشا کردم . چون دیروز عصر را

نخوابیده بودم نتونستم در مقابل خواب مقاومت کنم علی الخصوص که امروز هم

دوشیفت بودم .ساعت موبایلم را روی 5:15 صبح تنظیم کردم ویه کم خوابیدم

با صدای زنگ بلندشدم دیدم هنوز خوابم میاد شیطون داشت وسوسه ام می کرد

تا بازم بخوابم ولی رفتم لباس ورزش را پوشیدم و رفتم 8 کیلومتر بیرون دویدم

هوا بی نهایت عالی بود و حسابی حالم جا اومد.

خونه که اومدم نماز خوندم و دوشی گرفتم وتدارک صبحانه تپل را دادم

بعد صرف صبحانه رفتم دنبال یکی از همکارام آخه امروز نوبت من بود ماشین

ببرم رفتم و اونو سوار کردم و رفتیم مدرسه وقتی رسیدیم که بچه ها داشتند

می رفتند کلاس. تو دفتر خوش وبشی کردیم وبعدش رفتم کلاس

دوساعت اول با سوم ادبیات دوساعت وسط با دوم ادبیات و دو ساعت آخر با

بچه های پیش دانشگاهی (چهارم) کلاس داشتم.

روز خوبی بود ساعت 12:20 برگشتیم خونه و همکارم را رسوندم و رفتم دبیرستان

البرز چون عصر اونجا کلاس داشتم .

دوساعت اول رفتم کلاس دوم ریاضی الف و ابتدا جغرافیا را ازشون کوئیز گرفتم

و بعد برگه های درس آمارو مدلسازی  نوبت اول را برای احیانا اعتراضشون

بهشون دادم و اکثرا رو سوال نمودار دایره ای و مستطیلی اعتراض داشتند

خدا میدونه چه کشیدم تا تونستم بهشون بفهمونم که اشتباه حل کردند

ساعت 2:30 از مدرسه زدم بیرون و رفتم بازار چند تا خرید را که همسری سفارش

داده بود انجام دادم و رفتم خونه.

دیدم همسری بیچاره ناهار نخورده و منتظرم مونده .الحق دستپختش محشره

کباب را زدیم تو رگ و چون عصر مهمان داشتیم کمی بهش کمک کردم و دوباره

برگشتم مدرسه البرز چون دوساعت آخر با دوم ریاضی ب کلاس داشتم

اونا هم برگه درس آمار را نگاه کردند و اعتراضشون را گفتند و نهایتا نمرات

پایانی و مستمر هم درس جغرافیای عمومی و استان و هم آمار و مدلسازی را

برای تحویل به دفتر آماده کردم به بچه ها بین 0/25تا0/5 کمک کردم

بخشش منو ببینیدنیشخند

پایان کلاس برگشتم خونه تو مسیر نم نم بارون شیشه ماشینم را نوازش میداد

و من هم داشتم آهنگهای علیرضا روزگار را گوش می دادم و حال می کردم

خونه رسیدم با مهمانها خوش و بشی و اختلاطی کردیم و علیرغم اصرار من برای

موندن برای شام گفتند باید بریم اونا را با ماشینم رسوندم و همسری را گذاشتم

خونه پدرش و اومدم خونه و بساط آشپزی را برای فردا ناهار آماده کردم و اومدم نت

آخه چهارشنبه ها ناهار را من طبخ میکنمخوشمزه

 

 

راستی بفرمایید شاممژه


 
 
یاد ایام2
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

بنام خدا

 

درکنار شاگردانم کلاس سوم ادبیات دبیرستان شریعتی آذر امسال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
روز خسته کننده
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

بنام خدا

سلاااااااااااااااااااااااام

امروز خیلی برام روز خسته کننده و نچسبی بود. هنرستان کشاورزی کلاس داشتم

امسال شاگردام تو این مدرسه خیلی نسبت به همه چی بی تفاوت هستند و اونجور

که من انتظار دارم به درس توجه ندارند.

واقعا صدای تمامی دبیران دراومده ودوشنبه هفته قبل تو جلسه دبیران راهکارهایی

پیشنهاد شد ولی انگار نه انگارافسوس

 

ساعت سوم و چهارم با کلاس سوم ماشینهای زراعی کلاس داشتم اونا نسبتا

به درسها توجه بیشتری دارند وزرنگتر هستند ولی ساعت پنجم وششم که با کلاس

سوم امور زراعی و باغی داشتم بی نهایت اذیت شدم

 

ساعت هفتم و هشتم مجبور شدم کلاس سوم امور زراعی و سوم امور دامی

را با هم ادغام کنم ولی اصلا اینقدر بی انگیزه بودند واسه درس که منم

حسابی تو ذوقم خورد چندتا را از کلاس بیرون انداختم تا اوضاع اروم شد

هرچه اومدند التماس کردند بیان تو توجهی نکردم و ساعت 2 کلاسم

تموم شد اومدم خونه . باور کنید اشتهام حسابی کور شد و به اصرار

همسری چند لقمه خوردم و دراز کشیدم.

 

راستش تو کار کشاورزی کلی خبره هستند و حسابی برا خودشون

کسی شدند ولی نمیدونم چه اصراری هست تو نظام آموزشی ما که

این بچه ها را بخواهیم به زور وادار کنیم بیان دروس عمومی را بگذرونند

 

 

به یاد همه شما هستملبخند


 
 
یاد ایام
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

 

 

بنام خدا

 

عکس: در کنار شاگردان خوبم در کلاس دوم کامپیوتر هنرستان فنی  دارالفنون

 

در اردیبهشت 1387

 


 
 
پایان امتحانات
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

بنام خدا

سلاااااااااااااااااااااام

بالاخره امشب آخرین برگه های امتحانی نوبت اول را تصحیح کردم و امتحانات بسلامتی

به پایان رسید.

خب وضعیت شاگردام نسبت به مواقع مشابه در سال قبل خیلی خیلی بهتر بود

هرچند از بعضی کلاسهام توقع بیشتری داشتم ولی در مجموع راضی هستماز خود راضی

 

 

عصری دوباره پرسپولیس ضد حال زد ولی ضد حالتر ازهمه نحوه قضاوت داوران

لیگ هست که امروز آشکارا سر تراکتورسازی و پیروزی را بریدندافسوس

 

 

نسبت به دربی پنج شنبه خوش بین نیستم و میدونم با این بازیکنان بی تعصب

این دربی هم نصیب آبیها میشه .نوش جونشونخوشمزه

 

دلم لک زده برای یه سفر زمستانی ولی چه کار میشه کرد با مدرسهکلافه

 

 


 
 
اولین روز تدریس من
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

به نام خدا

 

 


2مهرماه سال 78 اولین روزی بود که بعنوان دبیر سر کلاس می رفتم . محل خدمت من

یکی از شهرستانهای شمالی استان خودمون بود که با شهر ما 150 کیلومتر فاصله داشت

ابلاغ تدریسم را تو شهریور ماه از اداره آموزش و پرورش شهرستان گرفتم .

16 ساعت تدریسم تو خود شهر و دبیرستان پسرانه بود و 14 ساعت دیگر تدریسم تو

روستایی در مجاورت اون شهر بود که 8 ساعت آن دبیرستان دخترانه و 6 ساعت دیگه

دبیرستان پسرانه بود .طبق برنامه کلاسی روز شنبه ابتدا دبیرستان دخترانه طوبی

کلاس داشتم استرس شدید ی من داشتم .اون روزها 23 سال داشتم و مجرد بودم و

اصلافکر نمی کردم منو بفرستند دبیرستان دخترانه .ولی خب تو رشته جغرافیا اصلا

اون منطقه دبیر زن نداشت. با هزار سلام و صلوات بمدرسه رفتم و کیفم دستم بود

و وارد مدرسه شدم بدجور هول کرده بودم . فقط صدای پچ پچ دانش آموزان را

می شنیدم که می گفتند احتمالا دبیر زیست شناسی باشه و یکی دیگه میگفت

قیافش به دبیرای ادبیات میخوره و منم واقعا خندم گرفته بود.

وارد دفتر شدم دیدم چند تا خانم و یک مرد تو دفتر حضور دارند .من سلامی به

آرومی کردم و همه جلوی من بلند شدند .من خودم را معرفی کردم و ابلاغم را

به دست مدیر دادم اونم براندازش کرد و بمن خوش آمد گفت و بعد از چند دقیقه

اون فضای سنگین برام عادی شد و مدیر اینبار برنامه کلاسهام را تعیین کرد

شنبه و سه شنبه اونجا کلاس داشتم و طبق برنامه باید میرفتم کلاس سوم ادبیات

که ترم اول براشون جغرافیای سیاسی اقتصادی ارائه داده بودند.

خدا خدا میکردم مدیر بگه کلاسها رسمی نیست و امروز لازم نیست کلاس بری

ولی همه معلمها که آماده شدند برند کلاس معاون مدرسه پوشه حضور و غیابی

به من داد وگفت موقتا اسم شاگردا را بنویسد تا سر فرصت لیست کامپیوتری براتون

بزنیم . منم با اضطراب تو کریدور شروع به رفتن سر کلاس سوم کردم.

دختری درب کلاس ایستاده بود گفتم: خانم شما سوم ادبیات هستید؟

ایشون هم گفتند بله آقا.بعدها فهمیدم مبصر کلاس هست

تا وارد شدم گفت: بچه ها برپا یهو همه بلند شدند ودیدم دارند می خندند

هول شدم گفتم نکنه ظاهرم مشکل داره و خودم نفهمیدم.

 

بهر حال چند دقیقه ای که گذشت و همهمه ها کمتر شد لیست حضوروغیاب را

دادم نیمکت اول تا از همونجا شروع به نوشتن اسامیشون کنند .

بعد از نوشتن اسامی من تک تک اسامی را میخوندم و اونا از جاشون بلند

می شدند. کلاسشون 40 نفر بود و خیلی فشرده نشسته بودند .

بعدش شروع کردم از خودم و شیوه کارم براشون گفتم و  تاکید کردم که هر جلسه

بیام سر کلاس درس قبل را کوئیز 5 نمره ای از همه میگیرم .کم کم بر خودم و بر

فضا مسلط شده بودم و طوری داشتم حرف میزدم که خودم هم تعجب میکردم

 

راستش تو دوران دانشجویی تو دانشکده مجری برنامه های شب شعر و جشن

فارغ التحصیلی بودم ولی این یک تجربه جدید برام بود.

 

تو حین صحبت کردن بودم که از ردیف وسط دختر خانمی جیغ بلند کشید که بند دلم

پاره شد .به دنبالش چند تا از شاگردا پریدند از کلاس بیرون بعد متوجه شدم

که انگار مارمولکی از سقف کلاس افتاده پائین رو نیمکتشون و اونا ترسیدند

 

ببین شنس و اقبال ما را روز اول کلاس و تجربه معلمی این اتفاق افتاد تا کلاس را

دوباره به وضع اول برگردوندم خیلی وقت گرفت

 

چند دقیقه بعد زنگ تفریح زده شد اومدم دفتر و سریع پوشه حضور و غیابم را

گذاشتم تو کمدم و رفتم دبیرستان پسرانه آخه اونجا دو ساعت وسط با دوم

ادبیات کلاس جغرافیای ایران داشتم

این بود اولین روز تدریس من که اگر چه 13 سال از اون روزها گذشته ولی

خاطرات اونروز هنوز جلو چشمامه

 

 

دوستان و همکاران خوبم منو با نظراتتون راهنمایی کنیدلبخندخجالت