معلمی ازجنس پاییز

نامه های آخر
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

بنام خدا

 

سلام دوستان همیشه همدلم

 


 

 

بخوانیدم با شعری از خودم

 

 

 

 

((نامه های آخرت))




گفته ای من رفته ام از خاطرت

خط زدی نام مرا از دفترت


مثل اشکی ناگهان افتاد ه ام

از شمال غربی ی چشم ترت


کاش می شد لحظه ای جا می شدم

درمیان این دل پهناورت


آسمان با وسعت آبی ی خود

می شود شرمنده از بال و پرت


کم کمک امشب به پایان میرسم

با مرور نامه های آخرت


بعد مرگم مطمئنم می شود

عشق پاک و بی ریایم باورت


برسر قبرم بیا حمدی بخوان

هر زمان یادم بیفتد بر سرت

 



 
 
یک عکس با لباس بلوچی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااااااام

 

امروز داشتم تو عکسهای دوره دانشجویی خودم سیر می کردم یهو چشمم افتاد

به این عکس انگار همین دیروزبود.

16 سال از اون روز میگذره ولی لحظه لحظه ی اون جلوی چشمامه.

 

من تو این عکس با لباس بلوچی کنار دوستام ایستادم. اینجا محوطه پشت

کلاسهای دانشکده ادبیات دانشگاه سیستان و بلوچستان است.

 

معرفی دوستام:

 

ایستاده از راست: اکبرحکیمی از شهرجم و ریز- سید مرتضی رضوی زاده

همشهری مهربونم از برازجون-  شاهقلی عزیزی از نظرآباد کرج و

بالاخره خودم با لباس بلوچی نیشخند

 

نشسته از راست: اسماعیل کشوری از کاکی - میرباقر جعفری از جویبار قائمشهر

وهادی گلدوی از زابل

 

 

یاد اون روزها بخیرافسوس


 
 
غزلی از خودم((غم فاصله ها))
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

 بنام خدا

 

 

 

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 


 

شبتون بخیروشادی

 


 

وبخوانیدم با غزلی  از خودم

 


 

((غم فاصله ها))

 


 

وعده دادی که غم فاصله را کم بکنی

سینه ی غم زده ام را تهی از غم بکنی


 

گفته بودی که اگر گریه مجالت بدهد

شبی از خنده و از شعر فراهم بکنی


 

می روی آه دلم دامن تو می گیرد

اشک چشمان مرا تا که مجسم بکنی


 

دورازانصاف و وفا بود که آن هم شب عید

با غم رفتن خود پشت مرا خم بکنی


 

آرزویش به دلم مانده فقط ثانیه ای

روبرویم بنشینی و تبسم بکنی


 

کاش با آمدنت این لب تبدار مرا

به فراخوانی  یک بوسه مصمم بکنی

 

 


 
 
احوال نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
 

بنام خدا

 

 

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااام

 

1-بالاخره تعطیلات هم تموم شد و دوباره مدرسه ها باز شد. خوبیش اینه که من درسهام

را قبل از عید تموم کردم و دیگر استرسی بابت تموم شدن درسها اونم تو این هوای

گرم شهرمون ندارم.

 

الان فرصت بیشتری دارم تا درمورد مطالب درسی خارج از کتاب برای شاگردام بگم

چیزی که تو این چندسال کمتر فرصت شده بود و ما خیلی که شاهکار کرده باشیم

خود کتاب درسی را تمام کنیم.

دلیل اصلیش که امسال کتاب را زودتر تموم کردم بخاطر این بود در نوبت اول کلاسها

بابت امتحانات تعطیل نشد و دایر بود.

 

 

2- روز سیزده بدر با همسرم زدیم به دل طبیعت و فرصت شد تا از چند جا

دیدن کنیم. البته هیچکدوم مانند لحظه هایی که در کنار سواحل نیلگون

خلیج فارس بودیم نشد .

سواحل بوشهر از بس شلوغ بود که جای راه رفتن به زور میشد ولی قایق سواری

کردیم و کلی جالب بود.

 

 

3- این روزها آهنگ ناری ناری از خواننده محبوبم علیرضا روزگار در هرکوی و برزن

شنیده میشه و برعکس همیشه اینبار شاد خونده . منم سی دی اون را گذاشتم

تو ماشین و گوش میدم.

 

4- آهنگ سوزناک ساحل با صدای علیرضا روزگار را بعد از مدتها شنیدم یه

حالی شدم . خیلی دلم میخواد بعضی از شعرها و ترانه هام را به علیرضا

روزگار بدم تا بتونه براساس اون آهنگسازی کنه .

چون فقط صدای سوزناک اون بر دلم میشینه.

 

 

5- همیشه با خودم فکر میکردم اگر روزی امیدم از بین بره خودم هم وجود

 نخواهم داشت . ولی با نبودن امید فقط نفس میکشمافسوس


 
 
اندوه
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

بنام خدا

 

 

غزلی از سروده های قبلی خودم

 

 

 

اندوه

 

 

 

اندوه را جا می دهم در کوله بارم

امشب خودم را دست گریه می سپارم

 

امشب تمام درد های تازه ام را

بر شانه های زخمی ات باید ببارم

 

جز یک غزل در یادبود چشمهایت

در خاطر آشفته ام چیزی ندارم

 

هر روز پشت پنجره از آن طرف ها

گرمای دستان تو را در انتظارم

 

شاید به اثبات وفاداری بیایی

با شاخه ای از نسترن روی مزارم

 

دیگر مجال صحبتی باقی نمانده

امشب خودم را دست گریه می سپارم.