معلمی ازجنس پاییز

لقمه ی نان
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
 

بنام خدا

u7195_.jpg 

سلام بر دوستان مهربون و همدل

 

دیروز داشتم تو یکی از خیابونها رد می شدم دیدم صفی عریض و طویل

برای برنج شکل گرفته و دو نفر هم بخاطر رعایت نشدن نوبتشان با هم

گلاویز شدندو جامه برتن هم پاره کردند . واقعا با دیدن این صحنه

 متاثر شدم و فی البداهه این دو بیت شعر را سرودم:

 

یک عمر نشستیم و به هم انگ زدیم

پیوسته به پیشانی ی هم سنگ زدیم

افسوس که از بابت یک لقمه ی نان

مانند سگی جامه ی هم چنگ زدیم.


 
 
آواره ترین ...
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 

بنام خدا

 

g3611_.jpg 

 

سلام دوستان مهربونم

 

شب بر همگی شما خوش

 

وبخوانیدم با غزلی ازسروده های خودم

 

 

آواره ترین.........

 


 

 

با آن که آواره ترین مرد عالمم

اما شکوفا شده بر لب تبسمم

 


 

در روح بی تاب من آرامشی مجو

موجم که  هر ثانیه ای در تلاطمم

 


 

می خواستم ازتو بگویم ولی نشد

ازبس که سرشار هجاهای مبهمم


 

گر ریشه های غم من را درآوری

حاصل جمع غم حوا و آدمم

 


 

من مرتدم عاقبتم دار می شود

شایسته ی آتش داغ جهنمم

 


 

بر روی پیشانی من غم نوشته اند

زیرا که از سلسله درد و ماتمم

 


 

 

             محمد: 7/11/89


 
 
دوم ریاضی دبیرستان نمونه شهید بهشتی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
 

بنام خدا

 



r3u6hd51d5vdvnhaijwv.jpg

 

سلام دوستان خوبم

 

عزاداریهاتون قبول حق

 

امروز میخوام یکی دیگر از کلاسهایی که امسال باهاشون تدریس دارم معرفی

کنم.

 

کلاس دوم ریاضی دبیرستان نمونه ی شهید بهشتی

 

این کلاس حدود 20 نفر دانش آموز خوب و زرنگ داره.خب معلومه دبیرستان نمونه

است و بصورت شبانه روزی فعالیت میکنه و شاگردامون اکثرا از اطراف هستند

و بیشتر اونها در خوابگاه مدرسه سکونت دارند.

 

من باهاشون درس جغرافیای عمومی و استان را بمدت 3 ساعت درهفته

و روزهای شنبه دارم .چند روز قبل هم امتحان نوبت اول ازشون گرفتم و نمرات

بسیار عالی و راضی کننده بود.

برای همه شون آرزوی موفقیت و تندرستی دارم. 


 
 
خاطراتی از دوران جنگ
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

امشب میخوام براتون از خاطرات دوران جنگ بگم.

 

یادمه سال 1360 زمانی که من 5 سال بیشتر نداشتم تعداد زیادی از مهاجرین جنگ

تحمیلی از استان خوزستان به شهر ما اومدند.

قسمت زیادی از اونا ابتدا در حسینیه ی شیخ بحرینی در محله ی ما بطور موقت

ساکن شدند. یادمه مردم محله ی ما کلی وسایل مورد نیاز و مواد غذایی برای اونا

بردند. مرحوم آقا شیخ رضا ذاکری از روحانیون بزرگ شهر ما که امسال به رحمت

ایزدی پیوستند در بین مردم شهر از احترام خاصی برخوردار بودند و با خانه ی ما

همسایه دیوار به دیوار بودند. شب در مسجد و هنگام نماز جماعت از مردم

محله خواست هر کس تو خونشون جا داره مهاجرین را هم اسکان بده و

اشاره به جریان صدر اسلام و مهاجرین که به مدینه رفتند داشتند.

 

حیاط ما خیلی بزرگ بود و در گوشه ای از اون دو اتاق خالی داشتیم و پدرم

اون را به یک خانواده ی 4 نفره داد که یک زن و مرد با بچه کوچک و مادر بزرگش

بود. اونا دوسالی را در کنار ما زندگی کردند و پدرم هرگز اجاره ای از اونا نگرفت

و مرد خانواده با پدرم به سرکار می رفت و معیشتشون را هم تامین می کرد.

زن خانواده هم یک نان سنتی و خوشمزه مخصوص آبادان می پخت برامون

که هنوز طعم خوشمزش را به یاد دارم.

 

ماه محرم که می شد زناشون کنار حسینیه جمع می شدند و با همخوانی

ضمن عزاداری ماه محرم تو آخر عزاداریشون می گفتند: سال دیگه شهر خمون

یعنی: سال دیگه برمیگردیم شهر خودمون و اونجا عزاداری می کنیم.

 

تو اون دوسال یک همبازی خوب پیدا کردم و اکثر اوقات با اون بچه ی کوچک تو

کوچه خاک بازی می کردیم . سال 62 بنیاد امور مهاجرین در یک شهرک

که برا مهاجرین ساختند و هنوز تعدادی از اونا اونجا زندگی می کنند آنها را

اسکان دادند. چند ماه بعدش خود ما هم به یک محله ی جدید رفتیم.

 

امشب اینا را گفتم تا نقبی زده باشم به خاطرات پاک دوران کودکی که

اگر امکاناتی آنچنانی نداشتیم ولی دلمون پر از صفا بود.

 

اگر چه 32 سال از اون روزها میگذره ولی یادش برام

همیشه ماندگاره

یکی از دوستان خیلی خوب وبلاگی ام دعوتم کرد تا از خاطرات کودکیش

مطالبی بخوانم . از دوران مهاجرت از خوزستان در دوران جنگ که منو

یاد سریال جاویدان خاک سرخ انداخت.

براش از خداوند سلامتی و طول عمر طلب دارم.

 

جا دارد باز یادی بکنم از دوستان خوب آبادانی ام علی عبیدی- سعید دهقانی

حسون کاظمی - خالد تنگستانی- هادی نصاری و.... که الان نمی دونم کجا

هستند و چکار می کنند فقط از خدا میخوام هر جا باشند دلشون مالامال شادی

باشه.


 
 
یاد من هست
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
 

بنام خدا

 

y114_.jpg 

 

سلام دوستان

 

بخوانیدم با یک غزل قدیمی از سروده های خودم

 

 

 

((یاد من هست))

 

 

 

رفتی وداع آخرینت یاد من هست

لبخندهای واپسینت یاد من هست

 

قدمی کشد در روبرویم خاطراتت

وقتی نگاه نازنینت یاد من هست

 

با اینکه جای خالی ات حجم سکوتست

اما صدای دلنشینت یاد من هست

 

باور بکن ای خوب من تا زنده هستم

شرجی چشم آتشینت یاد من هست

 

گفتی که بر می گردی اما بر نگشتی

آن وعده های آخرینت یاد من هست


 
 
انگیزه
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
 

بنام خدا

 

 z6534_20110207104.jpg 

سلام دوستان خوب و مهربونم

 

شبتون بخیر

 

امسال چهاردهمین سال تدریسم را دارم تجربه می کنم.

 تو این سالها همه ی مدرسه ها را تجربه کردم. هم

 راهنمایی هم دبیرستان و هم پیش دانشگاهی.

هم پسرانه و هم دخترانه ؛ هم نمونه هم غیر انتفاعی

 و هم مدارس عادی و هم بزرگسالان و حتی تدریس در

چند منطقه ی استان را.

 

خواستم این را بگم که در طی این سالها هر چه جلوتر

 رفتم حس می کنم کیفیت کلاسها و نحوه درس خوندن

 بچه ها کلی افت کرده است.

یک نوع دلزدگی ؛ یا بهتر بگم بی انگیزگی را در بچه ها

می بینم.

این که بچه ها خودشون را مقید نمی دونند درس بخونند

 و علیرغم ارائه کلاسهای هوشمند ؛ کلاسهای تقویتی ؛

 کتابهای کمک آموزشی و برگزاری آزمونهای مختلف

و.... بازم حس می کنم بار علمی شاگردان چند سال قبل

 به مراتب بهتر ازحالاست. حتی گاهی پس از پایان تدریس

 حس می کنی تنها چیزی که برات باقی مونده فقط

خستگیست و بس.

براستی دلیل این همه افت و بی تفاوتی بچه ها چیه؟

 مگه نه اینه که در سالهای اخیر اکثر مدارس نوساز و

 مجهز به امکانات مختلف شده و کمبودهای محسوس

چند سال قبل وجود نداره.

مطالب کتب درسی بسیار خلاصه تر و محدودتر از گذشته

شده. تو خونه ها اکثر امکانات برا بچه ها فراهم است .

حتی تحصیلات معلمین نسبت به چند سال قبل بیشتر

شده بطوری که برا نمونه در دبستانها دیگه نیروی دیپلم

کار تدریس را بر عهده نداره و گاها حتی فوق لیسانسها کار

آموزش را برعهده دارند.

 

هر سال اواسط شهریور که نتایج کنکور اعلام میشه از

 مدارس آمار قبول شدگان و نوع دانشگاهی که را قبول

شدند پرس و جو میکنم. ولی متاسفانه انگشت شمار

هستند کسانی که دانشگاه سراسری اونم یک دانشگاه

 معتبر یا رشته معتبرقبول میشند. و اکثرا تو همون

دانشگاه آزاد شهرستان خودمون مشغول تحصیل

می شوند.

دانش آموز ممتاز مدرسه تیزهوشان را سوال می کنم

 رتبه ات تو سراسری چند شده؟ با افتخار میگه 8000 شدم.

یادش بخیر سالهایی که دبیرستان بودیم اون زمان که تو

شهر ما بیشتر از 5 یرستان اونم عادی نبود . تو دبیرستان

 ما در همه رشته های نظری حداقل 30 نفر رتبه زیر 2000

داشتند و 80 درصد رشته دلخواه و دانشگاه دلخواه

را قبول می شدند حالا چی؟افسوس

 

 

یک خاطره در این زمینه:

سال 74 که برای نتایج کنکور به دکه روزنامه فروشی رفته

بودم. یکی ازدوستان ما که تو رشته ریاضی امتحان داده بود

اونجا بود و بشدت گریه می کرد. اول خیال کردم که قبول نشده

 سعی کردم بهش دلداری بدم و بگم تو سال دیگه که فرجه

داری نا امید نشو و بخون دوباره.

 

یکی از بچه ها که اونجا بود گفت : بابا کاش من جای ایشون

 بودم. گفتم: چرا ؟گفت: ایشون رشته مهندسی برق دانشگاه

 امیر کبیر تهران قبول شده و لی ناراحته که چرا تو دانشگاه

صنعتی شریف فلان رشته را نتونسته بیاره.

اون خاطره را مقایسه میکنم با الان که فلان دانش آموز را با

معدل 75/19می بینم میگم کجا قبول شدی . بادی به غبغب

میندازه و میگه رشته معماری دانشگاه آزاد شهرمون. فقط

سری به تاسف تکون میدم و با خودم میگم

چرا بچه های امروز اینقدر اشباع شده اند و انگیزه برای بالاتر

رفتن در اونا نیست؟

 

 

این بحث را در پست بعدی ادامه میدم شما هم با نظراتتون

 به من کمک کنید.لبخند


 
 
کلاس سوم زراعی و باغی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٩
 

بنام خدا

 

http://up.toca.ir/images/hyuk97l33a4vske3sthw.jpg

 

سلام دوستان خوبم

 

شبتون بخیر

 

در این پست به معرفی یکی دیگر از کلاسهایی که امسال باهاشون تدریس دارم

آشنا می کنم.

 

کلاس سوم امور زراعی و باغی هنرستان کشاورزی شهید باهنر

 

کلاسی 11 نفره که در هفته با اونا روز دوشنبه 2 ساعت درس جغرافیای

عمومی و استان دارم.

این کلاس در قیاس با کلاس سومی که سال گذشته تو این هنرستان داشتم

بسیار منظم تر و درسخون تر هستند.

البته هنرستان حالت شبانه روزی دارد و بیشتر این شاگردام از دیگر شهرستانهای

استان به اینجا اومدند.

من از این کلاس راضیم و براشون از خداوند توفیقات روز افزون مسئلت دارم

 

البته تو این عکس تعدادی از شاگردام حضور ندارند.

 

 

 


 
 
یک عکس یک خاطره
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

شبتون بخیر و شادی

 

چند شب پیش به وبلاگ دوست و همکلاسی مهربون دوره ی دانشگاهم آقا

 رامین رفتم.

دیدم این عکس را از اردوی علمی دوره دانشگاهمون گذاشته. راستش من این

عکس را خودم نداشتم و با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد خصوصا که یکی از

این همکلاسیهامون که تو عکسه الان به دیار باقی شتافته و دیگر در این دنیا

نیست.

 

 

این عکس متعلق به 16 سال قبل هست . یعنی روز 2 اسفند 1375

 

دراین عکس من با پیرهن قهوه ای خونه خونه نشستم و دقیقا بالای سرم دوستم با

پیرهن زرد مشخص است

 

ورودی های جغرافیای 74 دانشگاه سیستان و بلوچستان

 

مکان مورد نظر - منطقه چهابهار در استان سیستان و بلوچستان است   که ان دره های

بدلند یا هزار دره وجود داشته که این پدیده جغرافیا در زمین های مارنی بر اثر بارش باران

که بصورت جوبیار در سطح تپه ها به وجود می آید  می باشد .

 

 

پ.ن:

.تو را .....

خودم


چشم زدم ...

بس که نوشتمت میان شعرهام بی آنکه..

اسفند بچــــــــرخانم میا ن واژه ها..


 
 
یلدای تلخ من
نویسنده : محمد - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢
 

بنام خدا

 

p9185_.jpg 

 

سلام دوستان خوبم

 

 

امیدوارم حال همه ی شما مهربونا خوب خوب باشه و یلدای بسیار زیبایی را در جمع

صمیمی خانواده پشت سر گذاشته باشید.

راستش تو این چند سال اخیر یلدا برای من خوش یمن نبوده و هر بار اتفاقاتی اون را

به کامم تلخ کرده.

 

غروب پنج شنبه رفتم بازار برای پاره ای از خرید که پدرم باهام تماس گرفت. و گفت:

سریع خودت را برسون بیمارستان  برادرت تصادف کرده و یکی از انگشتهای پاش

قطع شده و پیشانی اون ضربه خورده. یهو دلم فرو ریخت. نمی دونم چه جوری سوار

ماشین شدم و خودم را رسوندم بیمارستان .نزدیک بود تو مسیر خودم هم تصادف کنم.

 

وقتی رسیدم دیدم پدرم و خواهرزاده هام درگیر کار رادیولژی و سی تی اسکن هستند

حالم اصلا خوب نبود.

یکساعت بعد متخصص ارتوپد اومد سی تی اسکن و عکسهای قسمت مختلف بدنش

را دید و گفت خوشبختانه به سرو نقاط حساس بدنش ضربه ای وارد نشده و فقط

کوفتگی هست و یک بند از یکی از انگشتانش قطع شده و کاری از دست ما بر نمیاد

با مشورت پدرم اون را مرخص کردیم بردیم بیمارستان مرکز استان و متاسفانه اونا هم

گفتند برای اون تیکه از انگشتش کاری نمیشه کرد و باید قطع بشه و انگشت کوچکش

گچ گرفته بشه. امروز صبح هم با پدرم دوباره مراجعه کردند پیش متخصص تا دوباره

معاینه بشه. بازم خدا را شکر که بیش از این آسیب ندید از همه ی دوستان خوبم

تقاضا دارم برا سلامتیش دعا کنند.

 

 

*** اینروزها کلی سوال برا نوبت اول طرح کردم و مرتب درگیر تصحیح اوراقم و مدارس

هم تعطیل نیست و این باعث ضیق وقت من شده بهمین خاطر شرمندتون شدم و کمتر

فرصت شده بهتون سر بزنم.

 

 

 

*** خدا بگم چیکار کنه این نوستراداموس را تو این 10 روز اخیر سوژه کلاسهای

من سوال درباره ی پایان دنیا بود و من از بس برا شاگردا توضیح دادم که دیگم

از زبون افتادم بازم خدا را شکر که از دیروز دیگه همه شایعات تموم شد تا ما هم

نفس راحتی بکشیم.نیشخند