معلمی ازجنس پاییز

پست آخر
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

بنام خدا

 

اشعار کوتاه زیبا برای عید نوروز 91

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش ونگو زدی که امروزخوش است

 

خیام

 

 

سلام دوستان خوب و همدلم

 

بالاخره سال 91 به واپسین لحظات خود نزدیک شده است و جا دارد سال نو را

پیشاپیش خدمت تمامی دوستان مهربونم تبریک  بگم و از خدا برای همه شما

عزیزانم سالی توام با شادی و سلامتی و کامروایی آرزو دارم

امیدوارم در سال جدید به همه ی آرزوهای قشنگتون  دست پیدا کنید.

 

سال 91 در یک بررسی گذرا:

برای من سالی مانند همه ی سالها ی قبل بود. البته تجارب بیشتری آموختم

و فکر کنم کاملتر شدم.

*از لحاظ شغلی سال خوبی بود و شاگردان خوبی را داشتم و لحظات قشنگی

را کنارشون گذراندم.

 

 

*در دنیای وبلاگ نویسی هم دوستان تازه و خیلی خوبی پیدا کردم. که خدائیش

چیزهای قشنگی را از آنها آموختم. بعضی دوستان وبلاگهاشون را بستند

و دیگه خبری ازشون نشد. بعضی ها هم با پیدا کردن دوستان جدید از

وبلاگ من خسته و دلزده شدند و گاهی با اکراه به اینجا سری میزنند

و یا اصلا هم سراغی نگرفتند. اما دوستان چند ساله داشتم که هنوزم

مرا از یاد نبردند و من واقعا شرمندشونم که دیر به دیر بهشون سرزدم.

در مجموع برای همه ی دوستانم بهترین لحظات را آرزو میکنم.

 

* از لحاظ ورزشی نسبت به دوسال گذشته فعالیتم خیلی خیلی بیشتر بوده

و از انجام ورزش خصوصا اونایی که در کنار دوستانم بودم حسابی لذت بردم

 

* ایشالا روز 7 و8 و9 فروردین را  قرار است به اتفاق همسرم دراصفهان و

 روز 10 و 11 فروردین را در شیراز پشت سر بگذاریم. امسال ستاد اسکان

اینترنتی شده بود و من از اول اسفندماه جا رزرو کرده بودیم و قرار شد

دیگه مزاحم دوستان یا اقوام نشیم. ایشالا اگه رفتیم سفر حتما

سفرنامه ای خواهم نوشتمژه

شایدم گریزی زدیم و به ابیانه کاشان هم رفتیم.

 

 

* دوستان خوبم اگر در سال جدید از محمد بدی دیدید و یا رنجش خاطری

داشتید به بزرگواری خودتون عفو نمایید که سخت محتاج بخشش شما

خوبانم

 

 

 

 

 

 

 


 
 
سین و میم
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
 

بنام خدا

 

 

سلام دوستان همدل و مهربونم



بخوانیدم با غزلی  از خودم


 

((سین و میم))

 


بوی بهارآمده ؛اما بهار نیست

آرامشی سهم دل بیقرار نیست


ازلحظه ی رفتنت ای ارتفاع عشق

روزمرا بی تو ؛به جز شام تارنیست


بانو بیا آتش غم بر دلم نزن

آزردن دل به خدا  افتخارنیست


درد تمامی ی جهان را چشیده ام

دردی به تلخی ی غم انتظارنیست


ای سین نام تو همه هفت سین من

جز سین تو با میم من سازگارنیست

 

اسفندماه 1389


 
 
همین جوری نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب من

 


 

امروز آخرین کلاسم را هم رفتم و کم کم رفتیم پیشواز تعطیلات. دیروز و امروز

شکر خدا همه ی کارهای بانکیم را انجام دادم تا الان خیالم راحت باشه

هرچند که خیال راحت تو این دوره زمونه وجود ندارهنیشخند

 

دیروز با همسری رفتیم نمایشگاه بهاری تو شهرمون ببینیم چی داره و چی

نداره که ایقدر با آب و تاب در موردش حرف میزنند.

تنها چیزی که تو این نمایشگاه خیلی برجسته بود حضور خودجوش و پرشور

امت تو صف برنج خاطره بود که گاه با لبخندهای تصنعی و گاهی هم یقه گیری

افراد با هم توام میشد.

برنج کیسه ای 38500 تومان که به اندازه 100000تومان آدم تحقیر میشد.

بعضی ها از 10 صبح اومده بودن صف گرفته بودند تا ساعت 4 بعدازظهر

توزیع برنج آغاز بشه.

چرخی زدیم و فقط مقداری لبنیات و  گوشت و آجیل خریدیم واومدیم خونه.

 

قراره از شنبه خانه تکانی را شروع کنیم. و منم حضور پرشوری خواهم داشت

خب بازم خدا را شکر که مدرسه تعطیله و فراغ بال بیشتری دارم

یکشنبه هم باید ماشینم را ببرم معاینه فنی تا در مسافرت دچار مشکل

نشویم .

 

پ.ن1:

حس و حالم عادی عادیه مانند اواخر اسفندماه هر سال دیگه . انتظار بهار

را نمی کشم وقتی پاییزم به یغما رفته است

 

 پ.ن2:

امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ٬ زمان رفتن تو نیست !...


 
 
شاگردان موفق من - (محسن)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
 

بنام خدا

 

 j9343_562745_4749097825278.jpg

 

سلام دوستان خوبم

 

از حالا به بعد قصد دارم دانش آموزان موفق خودم را از نظر علمی و اخلاقی

به شما خوبان معرفی کنم.

 

امشب به معرفی آقا محسن می پردازم.

 

محسن سالهای 87-88 و 88-89 در دبیرستان نمونه شهید بهشتی از شاگردان

خوب و ممتاز من هم از نظر درسی و هم اخلاقی بودند.

سال دوم تجربی با اونا جغرافیای عمومی و استان و سال سوم تجربی باهاشون

زمین شناسی داشتم .

 

محسن در سال تحصیلی 91- 92 موفق شدند که در رشته پزشکی دانشگاه

بوشهر با رتبه ی خیلی عالی قبول بشند و هم اکنون در حال تحصیل هستند

من به نوبه ی خودم این موفقیت بزرگ را به ایشون تبریک میگم  .

ایشالا که در ادامه تحصیل و حرفه ی مقدس پزشکی موفق باشند.


 
 
سرنوشت زرد
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

بنام خدا

 

l8232_.jpg 

 

سلام و درود بر دوستان عزیزم

 

بخوانیدم با چند دوبیتی قدیمی از سروده های خودم

 

 

(1)

 

دوتایی زاده یک درد بودیم

اسیر سرنوشتی زرد بودیم

ولی با سر بلندی می نویسم

به روز حادثه ما مرد بودیم

 

(2)

 

 

هوای سینه ام آشفته حالیست

 

وبی تو زنده ماندن احتمالیست

 

تقاضا می کنم من را ببخشی

 

اگر دستان من اینگونه خالیست

 

(3)

 

 

بی تو با هر واژه ای بیگانه ام

 

عاشقم ؛دلخسته ام؛ دیوانه ام

 

بعداز آن روزی که رفتی بی خبر

 

بوی دلتنگی گرفته خانه ام

 

 

 

(4)

 

 

غرور چشمهایت دیدنی بود

 

شکوفه بر لبانت چیدنی بود

 

به هنگام تبسم گونه هایت

 

برایم تازه و بوسیدنی بود

 

 


 
 
پیاده روی و بیماری
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩
 

بنام خدا

 

m2761_.jpg 

 

سلام دوستان خوبم

 

یکشنبه شب یکی از شاگردام خونه زنگ زد و گفت: میخواد به اتفاق 2 تا از

همکلاسیهاشون که اتفاقا یکی از اونها همسایه ما هستند برند پیاده روی.

آیا شما هم با ما میاین؟ منم گفتم میام بشرطی که هر مسیری رفتم اونا

هم بیان و اصلا نگن خسته شدیم و خواستار برگشتن باشند.

قبول کردند.

منم لباس ورزشی را پوشیدم و حدود ساعت 7:30 به اتفاق علی - میلاد-

عباس شروع به پیاده روی کردیم. اونا اولین بارشون بود که پیاده روی میرفتن

و نمی دونستن من چه خوابی براشون دیدمنیشخند

 

ولی خب بچه ها انرژی خوبی داشتن و بمنم منتقل میکردن. از هرجا با هم حرف

میزدیم. اینبار نه بعنوان یک معلم بلکه بعنوان یه دوست باهم صحبت میکردیم

خوبی پیاده روی چند نفره اینه که اصلا حوصله ات سر نمیره و کمتر خسته

میشی.

حدود 2 ساعتی را تا ساعت 9:30 پیاده روی کردیم و تقریبا 14 کیلومتر راه رفتیم

احساس میکردم فشار سنگینی براونها وارد شده ولی به روی خودشون نمیارن

یه سری توصیه ها هم بهشون کردم چون دفعه اولشون بود دچار گرفتگی عضله

نشند.

 

شب خاطره انگیزی را با هم پشت سر گذاشتیم. فردا عصرش من خودم تنها رفتم

11 کیلومتر پیاده روی کردم. کم کم حس کردم بدنم سست شده و حس و حال

سرماخوردگی بر من عارض شده ولی اعتنایی نکردم.

 

سه شنبه صبح با همین بچه ها کلاس داشتم و همگی اظهار رضایت میکردن

از ورزش دو شب قبل و مایل بودند که عصرش باهم باز بریم پیاده روی.

منم از خدا خواسته قبول کردم و قرار شد ساعت 2 که از مدرسه برگشتم

اونا بیان در خونه مون و بریم. ساعت 2:30 عصر اومدن و اینبار یکی دیگر از

شاگردام بنام حسن هم باهاشون بود. چون صبحونه مفصلی صبح خورده

بودم دیگه ناهار هم نخوردم .

حدود دوساعت و نیم پیاده روی کردیم 15 کیلومتری شد.

با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم تو شهر کاری داشتم انجام دادم اومدم

خونه .دوشی گرفتم و ناهار وشام را یهو باهم خوردم.

بدجور تب و لرز کرده بودم. اومدم نت دیدم حالم اصلا مناسب نیست و

ساعت 9 شب خوابیدم و ساعت 11:30 شب برای دیدن بازی بارسا و رئال

بیدار شدم . بعد از تماشای بازی هر کار کردم خوابم نمیبرد. فقط نزدیکای

صبح یکساعتی خوابیدم .بعد بلند شدم نماز خوندم و صبحونه هم خوردم نرفتم

مدرسه . چشمتون روز بد نبینه امروز از بس عطسه کردم . و از چشمام آب

اومد که کلافه شده بودم.

 

ظهر هم بعد ناهار دو ساعتی را خوابیدم و قرار بود عصر باز با بچه ها بریم

استادیوم بدویم ولی تب و لرز داشتم اس دادم به علی و عذرخواهی کردم

و گفتم عصری خودتون برید. الانم اومدم اینجا و نوشتم.

 

 

*** بازم اسفند ماه با یک دنیا دلتنگیش***

 

 

عکس: در این عکس علی دست چپ من و عباس هم دست

راستم ایستاده. میلاد نفر اول ایستاده از چپ و حسن هم با

پیراهن مشکی نفر اول نشسته از راست دیده میشه


 
 
امروز نوشت من
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱
 

بنام خدا

 

 

 

 



6epqovwzg4o5fcs4osss.jpg

 

 

 

سلام دوستان همراهم

 

 

 

شب همگی بخیر

 

امروزنوشت من:نیشخند

 

صبح زنگ موبایلم را رو 5:30تنظیم کرده بودم که بعد از خوندن نماز برم ورزش ولی

خب هر کاری کردم دیدم حسش را ندارم . آخه 5 روز را پشت سر هم ورزش کرده

بودم و ساق پاهام حسابی خسته بود.

بعد از نماز بساط صبحونه را چیدم و خانمم هم بیدارشد و یه صبحونه تپل خوردیم

جاتون سبز پنیر؛ نان سنگگ و بربری؛ گردو ؛عسل ؛ شکلات صبحونه ؛کره؛

مربای آلبالو و چای وگوجه و.. ازهمشون حسابی خوردم که داشتم میترکیدمخنده

هرچه همسری میگفت : خودتو میکشی من اشتهام بیشتر باز می شدخوشمزه

 

بعد صبحونه لباسم را پوشیدم و رفتم مدرسه البرز.

 

ساعت اول :

 

با کلاس سوم ریاضی تاریخ معاصر داشتم . 10 دقیقه بچه ها

درسشون را مرور کردند و 10 دقیقه هم امتحان گرفتم و تا قبل از خوردن زنگ

درس نوزدهم که در مورد تبعید امام از ترکیه به نجف و روی کارآمدن هویدا بود

برای بچه ها توضیح دادم و سوالات درس را گفتم که زنگ خورد

 

ساعت دوم:

 

با کلاس دوم ریاضی جغرافیای عمومی و استان داشتم که

ابتدا درس سیزدهم یعنی جاذبه های ایرانگردی را درس دادم و در ادامه

قسمتی از جغرافیای استان که درمورد گردشگری در استان بود برا

شاگردام گفتم .

 

باید 4 زنگ آخر را می رفتم دبیرستان دخترانه مهدیه در روستای مجاورمون

ساعت10:50 رسیدم زنگ خورده بود

 

دبیرستان مهدیه

 

ساعت سوم:

 

این زنگ با بچه های سوم تجربی زمین شناسی  داشتم

سریع رفتم کلاس ابتدا فرصت دادم بچه ها درس قبلی را بخونند و

سپس ازشون امتحان گرفتم و بعداز اون اقسام سنگهای رسوبی را توضیح

دادم خدا میدونه چقدر از این زمین شناسی و اصطلاحاتش بدم میادکلافه

بهرحالت درس که تموم شد زنگ هم خورد و رفتم دفتر و از هردری با

همکاران صحبت کردیم

 

ساعت چهارم:

این ساعت دوباره با بچه های سوم تجربی داشتم ولی اینبار درس تاریخ معاصر

ابتدا درس 18 را که درمورد قیام 15 خرداد بود گفتم و قسمتی از درس 19 که صبح

ساعت اول برا سوم ریاضی البرز گفته بودم درس دادم.

ساعت 13:45 زنگ زده شد و سریع اومدم به سمت خونه .


خانمم امروز کلاس داشت دانشگاه و قرار شد بعد از اون بره خونه ی باباش

بمن هم گفت ناهاربیا اونجا ولی گفتم تو راه غذا میگیرم میرم خونه

میخورم.

اصلا گرسنه نبودم اومدم خونه نماز خوندم و لباس پوشیدم رفتم 15 کیلومتر

پیاده روی کردم و ساعت 16:30برگشتم یه دوش گرفتم و رفتم مغازه دوستم

از بس خیابونا شلوغ بود جای پارک پیدا نمیشد مجبوری در کوچه پارک کردم

و یکساعتی را پیش دوستم بودم و 18:30 رفتم دنبال خانمم و همچنین بیرون

شام خوردیم اومدیم خونه و بعد از نماز اومدم این پست را گذاشتم

 

حسابی خسته ام ولی میخوام بیدار بمونم و بازی تیم محبوبم بایرن مونیخ

راببینماز خود راضی