معلمی ازجنس پاییز

خاطرات(2)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 

بنام خدا

 

 

ادامه ماجرا....

 

یک روز صبح زنگ تفریح اول که از کلاس اومدیم بیرون رفتم دکه اغذیه فروشی یه

کیک گرفتم و داشتم میخوردم که یکی از بچه های کلاس بالاتر که منو میشناخت

اومد پیش من و گفت آقای مدیر کنار دفتر ایستاده با تو کار داره. البته ایشون که

منو نمیشناخت ازپسره خواسته بود برو شیخی کلاس اول ب را صدا بزن.

من به طرف دفتر نگاه کردم و آقای مدیر را که دیدم چوبی در دستشه

و ایستاده یهو خودم را با ختم.

 

شاید باور نکنید من از بس ترسیده بودم کیکم را انداختم و به سمت درب مدرسه

دویدم و با سرعت برق به سمت خونه رفتم .

رنگم مثل گچ سفید شده بود .نفس زنان رسیدم خونه دیدم در حیاط بازه رفتم

داخل. خدا رحمت کند رفتگانتون را مادر بزرگ خدا بیامرزم هم اومده بود خونه ما

و گوشه ای نشسته بود داشت قلیون می کشید

 

خودم را انداختم در بغل مادرم اون بیچاره هم هول شده بود و هاج و واج داشت

نگاهم می کرد. گفت محمد کجا بودی مگه نباید مدرسه باشی الان.

منم زدم زیر گریه و گفتم :

زنگ استراحت مدیر با چوبی کنار دفتر ایستاده بود و یکی از بچه ها را دنبالم

فرستاده بودو میخواست کتکم بزنم. مادرم گفت مگه تو چکار کرده بودی؟

حتما با همکلاسیهات دعوا کردی منم گفتم نه.

رنگم مثل گچ سفید شده بود مادرم آب و قند درست کرد داد خوردم کمی حالم

جا اومد.

مادرم چادر سرش کرد و گفت یالا بریم مدرسه ببینم جریان چیه؟

منم رفتم چسبیدم به مادر بزرگم و گفتم می ترسم نمیام. از مادرم اصرارو

ازمن هم انکار . با وساطت مادر بزرگم؛ مادرم دست از سرم برداشت وقرار شد

فردا صبح همراهم بیاد.

ظهر که مختار و ماشاء الله از مدرسه برگشتند بعد ناهار اومدیم تو کوچه و

در مورد فرار من حرف زدیم .

اونا چاشنیش را زیاد کردند و گفتند ساعت آخر آقای تخشا ء یکی از کلاسهای

پنجمی را به چوب بسته و تو مدرسه فلک کرده و فردا صبحگاه تو را هم فلک میکنه

 

من بیچاره اون روز نمی دونم چطور بهم گذشت . شب از بس ترسیده بودم رفتم

تو بغل مادرم خوابیدم و از ترس خواب نرفتم که صبح شد.

بعد از صبحونه با مادرم رفتم مدرسه و بمادرم گفتم صبحگاه من نمیرم چون بچه ها

گفتند آقای مدیر منو فلک میکنه.

 

بعد از اینکه بچه ها رفتند سرکلاس من دست در دست مادرم رفتیم تو دفتر آموزشگاه

ومن زیر چادر مادرم قایم شدم.

 

آقای تخشاء با خوشرویی برخورد کرد و تعارف کرد بنشینیم و گفت در خدمتیم.

مادرم ماجرا را تعریف کرد و ایشون دوباره از سرجاشون بلند شدند و احوال

پدرم را پرسیدند .

من تعجب کردم پدرم را از کجا میشناسه تا نگو چند سال قبل که خونه اش را پدرم

براش ساخته بود دیگه با هم دوست هستند.

 

قبل از اینکه بابام برا ساختمان سازی به شهر مجاور بره سفارش منو به

آقای مدیر کرده بود و گفته بود که من ازش می ترسم و اون روز هم ایشون

منو صدا زده بوده تا با من بیشتر آشنا بشه و باهام گرم بگیره تا دیگه ازش

نترسم .ولی من ترسیده بودم و فرار کرده بودم. ناظم و معلمان که ماجرا را

فهمیدند زدند زیر خنده .

مادرم نگاهی کرد بمن وگفت محمد جان حالا فهمیدی ترست الکی بوده مادر.

بهر حال مادرم خداحافظی کرد و رفت و منم کیف به دست رفتم کلاس

هنوز آقای نگهبان تشریف نیاورده بود که بچه های کلاس دوره ام کردند و با

کنجکاوی گفتند :

آقای مدیر چکارت کرد کتکت هم زد و منم ماجرا را براشون گفتم .تو همین حین

هیبت برپا داد و معلم وارد کلاس شد

 

ماجرایی مشابه همین را دارم تو پست بعدی خواهم گذاشت.

 

 

 

عکس من و امید دانش آموز چند سال قبلم که 9 اردیبهشت 1390 درکنار

خلیج نیلگون همیشه فارس گرفتیم. جاتون سبزلبخند

 

پ.ن: دیروز عصر و امروز دوباره رفتم حوزه تصحیح امتحان نهایی و حدود 300 برگه

درس جامعه شناسی کلاس سوم ادبیات را تصحیح کردم .

خدا را شکر برعکس جغرافیا هم سوالاتش خوب بود و هم بچه ها نمرشون بالا بود

 


 
 
خاطرات (1)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧
 

بنام خدا

 

 

 

 

سلااااااااااااااااااااااام

 

امشب یکی از خاطرات دوران دبستانم را براتون مینویسم.

اول مهرماه 1361 اولین روزی بود که بصورت رسمی وارد مدرسه شدم. یادمه اون روزها

مادرم بیمار بود و در بیمارستان بستری شده بود و من هم مرتب بهانه ی مادرم را

می گرفتم و گریه می کردم و می گفتم چون مادرم نیست من هم مدرسه نمیرم

 

اون روزها تو شهر ما چیزی به نام مهندس نقشه کشی و پیمانکار و غیره نبود و پدرم

بعنوان معمار چند تا شاگرد بنا و کارگر داشت که این کار را انجام میداد و خودش بر کارها

نظارت می کردو اکثرا به روستاهای دور می رفتند و تا 15 روز خونه نبود.

تو این وضعیت من و برادر بزرگم و دو خواهر بزرگترم میخواستیم مدرسه هم بریم

عمه جانم که حق زیادی گردن من داره تو اون روزها جای مادرمون را برامون پر کرده بود

و علیرغم گرفتاریهای زندگی خودش ما رو حمایت می کرد.

 

اول مهر من با چشم گریون دست دردست عمه جان رفتم دبستان خضر نبی چقدر ترس

داشتم چون برادر و خواهرام و بچه های همسایه منو ترسونده بودند و می گفتند

معلمها با چوب و کمربند شاگردهااااااا را می زنندنیشخند

 

مختار و ماشاء الله دو دوست من که تو کوچه با هم بازی می کردیم با مادراشون اومده

بودند. ساعت 8 صبح زنگ زدند و بچه های کلاس اول را ردیف کردندودر سه کلاس

دسته بندی کردند من و مختار و ماشاء الله تو کلاس اول ب زیر نظر معلممون که

الان در قید حیات نیست (مرحوم نگهبان) کلاس بندی شدیم

من با گریه از عمه ام خواستم بمونه و تنهام نذاره .

رفتیم کلاس آقای نگهبان اومد سر کلاس لبخند بر لبانش بود . کلاس ما 25 شاگرد

داشت که یکی از بچه ها به نام هیبت هیکل خیلی درشت تر داشت و بعنوان

نماینده کلاس انتخاب شد.

 

زنگ تفریح شد اومدم بیرون دیدم عمه ام نیست و دیدم مختار داره بدجور گریه

می کنه با دیدن گریه مختار من و ماشالاهم زدیم زیر گریه . باور کنید هنوز اون

صحنه ها یادم هست چقدر پاک و بی آلایش بودیم .

 

اون روزها جنگ بود و همه چیز رنگ و بوی دفاع و جبهه داشت . دلها چقدر صمیمی

و یکرنگ بود. از بخالت و حسادت خبری نبود و همسایه ها در خونشون و سفرشون

بر روی هم باز بود و همه دخترا و پسرا عصرها که می شد زیر درخت سدر(کنار)

تو حیاط منزل ما جمع می شدند و از میوه درخت میخوردند و یه تاب قشنگی که

بسته بودیم و بچه ها تاب میخوردند . همه مثل برادر و خواهر بودیم

 

 

خلاصه مادر ماشاءالله به سفارش عمه من و مادر مختار اومد مدرسه وساعت 10

که ما را تعطیل کردند به منزل برد.

وقتی رسیدم خونه پریدم تو بغل عمه ام و کلی گریه کردم .

 

عمه ام برام یه بستنی آورد و گفت عصر مادرم از بیمارستان مرخص میشه

انگار تموم دنیا را بهم دادند. حالا که پدرم از ما دور بود وجود مادرم مایه دلگرمی

بود خصوصا که من عادت داشتم با لالایی اون بخواب بروم .

 

عصر مادرم از بیمارستان برگشت و احمد برادر کوچکترم را بغل کرد و بعد من و

دیگر بچه ها نوبت نوبت رفتیم آغوش مادرمون و بوسیدیمش.

 

 

خب روحیه من بهتر شده بود ولی هنوز ترس از مدرسه و معلمان را داشتم.

خصوصا یکی از بهترین مدیرهای استان بوشهر (آقای تخشاء) که علیرغم بازنشستگی

هنوزم بعنوان مدیردر دبستان کوشش مشغول به کارست مدیر دبستان ما بود

خوش تیپ و با صلابت که برادر بزرگترم در مورد تنبیهاتش به من گوشزد کرده بود

و من ازش بدجور می ترسیدم.........

 

اما فرار من از مدرسه را اگه مایل بودید در قسمت بعدی خواهم گذاشت.

 

 

پ.ن: دوستان خوبم من قصد دارم خاطرات گذشته ام را اینجا بذارم و امشب

اولین قسمت اون را گذاشتم اگه مایل بودید تا ادامه بدم و اگر خوشتان نیامد

بگید دیگه ننویسم..خجالت


 
 
غزلی از خودم (غروب عاشقانه)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
 

بنام او

 

 

 

 

غزلی قدیمی  از سروده های خودم

 

 

غروب عاشقانه

 

 

تبسم نگاه تو همیشه شاعرانه بود

خیال با تو بودنم خیال جاودانه بود

 

بدون شانه ی تو هم اسیر گریه می شدم

وگرنه شانه های تو برای من بهانه بود

 

بیاد آن شبی که با؛حضور مهربان تو

دلم پر از شکوفه و لبم پراز ترانه بود

 

همیشه فکر می کنم چه ساده بوده این دلم

که بی خیال بازی عجیب این زمانه بود

 

به زیر دست و پای غم نصیب من چه شد مگر؟

دلی که قسمتش فقط هجوم تازیانه بود

 

تو رفته ای ولی دلم دوباره باورش نشد

که لحظه وداع تو غروب عاشقانه بود

 

 

                                        89/5/16-- محمد

 


 
 
برگهای تقلبی که بلا استفاده ماند
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

بنام خدا

 

سلااااااااااااام

 

امروز با کلاس سوم کاردانش امتحان تاریخ معاصر داشتم . باور کنید من سوالات

کتاب را خیلی خیلی مختصر کرده بودم براشون و توقع داشتم بالای هیجده بگیرند

و لی امروز در کمال تعجب وقتی برگه ها را به اونا دادم دیدم بر بر دارند بمن نگاه

می کنند و توقع داشتند من بذارم اونا تقلب کنند ولی زهی خیال باطل . اجازه ندادم

کسی سر جاش تکون بخوره و تو عرض یکساعت به تناوب همه اومدند وبرگه ها را

اغلب سفید سفید تحویل دادند و رفتند.

بعداز امتحان که اومدم بیرون سالن دیدم این برگه های تقلب افتاده که بچه ها مجال

استفاده از اون را پیدا نکردند. واز روی سرخوردگی انداخته بودند و رفته بودند

منم  اونا را جمع کردم آوردم اسکن کردم تو این پست گذاشتم

 

ای کاش به جای این همه پشتکار برای تقلب کمی جدیت به خرج می دادند و

می خوندند تا مجبور نشند شهریور را مهمان ما باشند

 

 

پ.ن: مهم این تقلب ها نیست خوب توجه کنید که علیرغم رونویسی از کتاب

پر از غلط املایی است . و دستخط ها هم که خود موید این نکته است.

 

اینم عکسهای اسکن شده:

 

عکس1

 

و عکس 2

 

 

 

و عکس 3

 


 
 
حوزه تصحیح امتحان نهایی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۳
 

بنام خدا

 

 

سلاااااااااااااااااااام

 

بالا خره سه روز نفسگیر را پشت سر گذاشتم و از حوزه تصحیح فارغ شدم.

از صبح پنج شنبه برای تصحیح درس جغرافیای 2 سال سوم ادبیات به

هنرستان دخترانه هنر رفتم . وقتی سوالات را دیدم واقعا اعصابم بهم

ریخت .همانروز بعد از امتحان چند تا از شاگردام برام زنگ زدند و حسابی

شاکی بودند و حتی یکی از اونها گریه می کرد و می گفت هم درس تاریخ و

هم جغرافیا خیلی سوالات بدی بهشون دادند.

خب وقتی سوالات را دیدم حق را به اونا دادم . شک میکنم که طراح سوال

خودش دبیر جغرافیا بوده .آخه رفته بود یه سوالاتی را داده بود که به عقل

هیچکس نمی رسید. همه ی همکاران هم نظر من را داشتند و بالاخره توافق

کردیم طوری برگه ها را تصحیح کنیم که زیاد شاگردان متضرر نشند.

 

من تو این سه روز حدود 470 برگه را صحیح کردم و اکثرا نمرات زیر 7 بود. اونم

علیرغمی که خیلی دستمون را بالا گرفتیم . همچین اتفاقی خرداد 88 تو درس

جغرافیا افتاده بود و من تو این 3 سال حوزه تصحیح نرفتم و انگار حضور مجدد

من مصادف شد با سوالات سخت.

حتی بعضی همکاران جغرافیا را رها کردند و رفتند چسبیدند  به درس زمین شناسی

بالاخره باید توجه ای به این طرح سوالات بشه و افرادی انتخاب بشند که معیارهای

مختلف را در نظر بگیرند تا بچه ها بیشتر از این ضرر نکنند.

 

امتحان آخر بچه های علوم انسانی درس جامعه شناسی 2 هست و من ابلاغ

تصحیح اون را دارم خدا کنه اون دیگه مثل جغرافیا نشه.

 

 

 

ورزش بیش از اندازه بدجور بدنم را تحلیل برده و حس میکنم بیمار شدم.

هر شب عهد میکنم فردا صبح بیخیال ورزش کردن بشم ولی بعد از نماز

صبح هوایی میشم و میرم کلی می دوم و بر میگردم.

 

 

 

 

 

پ.ن: بعضی دوستان خوبم خواسته بودند براشون تو ایام امتحانات دعا کنم

با موفقیت امتحانات را پایان ببرند منم از خدا میخوام به همه ی اونا توفیق

بده که کامشون شاد بشهمژه


 
 
از همه جاااااااااا
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۸
 

بنام خدا

 http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTjXCWeBHbgxzb9CwOqW8fvPpwCtvDLQ79afQV_yEbvd_vYz7xa61PLfJN_

 

سلاااااااااااااااااااااااام

 

یادمه دوسال قبل یک فیلم داستانی به نام ((حبیب)) از شبکه 1سیما دیدم که تو

این فیلم تلاوت قران کریم بصورت ترتیل و با صوتی بسیار دلنشین پخش شد.

اونقدر بر من تاثیر گذاشت که در آخر فیلم هرچه منتظر موندم شاید قاری اون صوت

دلنشین را معرفی کنه بی فایده بود.

بهرحال اومدم از طریق گوگل سرچ کردم چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه دو روز قبل

از اتفاق به وبلاگی رسیدم که در مورد اون فیلم و صوت دلنشین قران در اون

صحبت شده بود و قاری اون را معرفی کرده بود.

 

قاری اون ترتیل زیبااستاد شیخ ماهر المعیقلی یکی از امام جماعت های مسجدالحرام.

بود و سرانجام تونستم از طریق وبلاگی دیگر قرائت تمام سوره های قران را به تفکیک

هرسوره با صدای استاد پیدا کرده و دانلود کنم.

 

دوستان خوبم لینک اون وبلاگی را که ازش دانلود کردم واستون می ذارم مطمئنم

اگر دانلود کنید و گوش بدید چیزی از دست نمی دیدلبخند

 

http://www.eslamy./post/14

 

پ. ن1: اینروزها سرعت نت افتضاحه شده و هم اینکه امتحانات همسرم شروع

شده و بهش قول دادم آمار توصیفی را باهاش کار کنم . بخاطر همین کمتر فرصت

میشه به شما خوبان سر بزنم. منو ببخشید مهربوناخجالت

 

پ.ن2: ابلاغ تصحیح امتحانات نهایی دو درس جغرافیا و جامعه شناسی هم

بدستم رسیده وباید برم حوزه .خدا به خیر کنه دوباره چشم درد و سردرد من.....

 

پ.ن3: دیگه اینکه برای تمام دوستان نازنین دانش آموز و دانشجوی خودم

آرزوی موفقیت در امتحانات را دارم. ایشالا بهترین نتایج را حاصل کنند.مژه


 
 
فرصت هااااااااا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٤
 

بنام خدا

 

 

 

 

سلااااااااااااااااااام

 

امروزصبح که از مدرسه به خونه برمیگشتم داشتم  به این فکر می کردم که ما آدما

از بدشانسی خودمون و خوش شانسی اطرافیانمون حرف میزنیم و یا دیگران را متهم

می کنیم که دارند چوب لای چرخ ما می گذارند و با سوز و گداز از مظلومیت خود

و ظلمی که دیگران به ما می کنند میگیم یا مینویسیم و همیشه دوست داریم

کسانی که رنج ما را میخونند یا میشنوند با ما همدلی کرده و ما را عاری از اشتباه

بدونند و حق را به ما بدند.

 

میگیم ما بدشانسیم ولی فلانی خدا خوش شانس خلقش کرده و...

پس سهم خود ما تو این مابین چی میشه؟ مگه خود ما تو زندگی کم فرصت خوب

را خدا برامون فراهم کرده؟

زندگی استفاده از فرصتهاست و هرکس از فرصتها بخوبی و با تفکر استفاده کرده

تونسته موفق باشه و هرکس قدر فرصتهای بدست آمده را ندونسته ممکنه

سرنوشتش تباه شده باشه.

پس ربطی به شانس نداره. این منیت ها ؛طمع ورزی ها؛حسادت ها؛

و بی ایمان بودن به خالق هستی بوده که فرصت ها را از ما گرفته.

 

خدا وکیلی برای شما در انتخاب دوست؛ شغل؛رشته تحصیلی؛ ازدواج؟؛و...

فرصت مهیا نشده که مفت اون را از دست دادی و بعد نشستی حسرت خوردی

بیاییم با خودمان روراست باشیم نه حسادت کنیم نه بخل بورزیم نه به ذات خداوند

افترا ببندیم و نه بدگویی از دیگران کنیم بلکه راستی حسینی بگیم:

 

خودمون لیاقت نداشتیم و باعث همه ی آلام های ما خود مائیم نه دیگران

اینجوری فرصت های بعدی ازدستمون مفت نمیره.

 

 

پ.ن: فرصتها چون ابر می گذرند، پس فرصت های خوب را غنیمت شمار


 
 
زنجیر
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

بنام خدا

 

 

 

سلاااااااااااااااااام

 

بخوانیدم با غزلی قدیمی از خودم

 

 

((زنجیر))

 

 

وقتی که از آمدنت دیر می شود

کم کم دلم از زندگی سیر می شود



داغی عجیب حاصل از دست رفتنت

درسینه ام دارد فراگیر میشو د

 


من مطمئنم همه ی خوابهای من

در عمق چشمان تو تعبیر می شود



هر لحظه از مغرب چشمان ابری ام

سیلابی از گریه سرازیر می شود

 


روزی فرا می رسد از راه که نام من

در گوشه ی قلب تو زنجیر می شود

 


                                                              مرداد ماه 1389

 

پ.ن1:ببخش ای خاکی خسته

 
اگر امشب به میل من


کنارم تا سحر بیدار ماندی


برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم


که امشب میزبان


رنج من گشتی


خداحافظ


برای آخرین لحظه خداحافظ ....!؟