معلمی ازجنس پاییز

دوبیتی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠
 

بنام خدا

 (۰۰۳).jpg 

 

سلام دوستان مهربانم

 

 

بخوانیدم با چند دوبیتی از سروده های خودم

 

 

 

تو که چون عطر گلها دلپذیری

چه می شد دستهایم را بگیری

اگر با من تو باشی می نمایم

فدایت کهکشان راه شیری

 

 

 

فدایت می شوم با دست خالی

 

فدای آن دو چشم مست و عالی

 

نمی دانم چرا کرده دل من

 

دوباره سیم هایش اتصالی

 

 

 

 

بخواب ای گل که لالایت کنم من

 

نوازش را به موهایت کنم من

 

اگر این جان بی ارزش تو خواهی

 

بدون شک فدایت می کنم  من

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٧
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااام دوستان . طاعاتتون قبول ایزد باریتعالی

 

کم کم ماه رمضان در حال رفتن است و تو روزهای آخر بیشتر قدر اینروزها را

میفهمی. لحظات خوردن افطاری و سحری خواندن دعا و نیایش و چند روزی که

از این ماه پربرکت گذشت خیلی دلتنگش میشوی. این احساس ممکنه برا شما

هم بوجود آمده باشه.

امیدوارم همگی ما بهره های کافی را از این ماه با ارزش برده باشیم.

 

** به تمام دوستان هم پایه برای ورزش صبحگاهی زنگ زدم که ایشالا از

روز سه شنبه صبح ساعت 6 در پارک والفجر جمع بشند تا بعد یکماه وقفه

ورزش را از سر بگیریم. راستش امسال نایی برام نموند تا قبل از افطار

ورزشم را از طریق تردمیل تو خونه انجام بدم و حس میکنم تنبل شده باشمنیشخند

 

** هرسال ماه رمضان مقداری به وزنم اضافه می شد اما گوش شیطان کر

امسال همون 69 کیلو باقی موندم وفعلا که اضافه نکردم.

 

** دیشب رفتم فیس بوک یهو به سرم زد کاربری خودم را حذف کنم  و بعد

کلی تردید بالاخره اون را حذف کردم. چون هم فرصت من کم بود و نمی شد

هم به امور وبلاگ رسید و هم به فیس بوک. و دیگر اینکه کسی برا نوشته هات

ارزش قایل نیست و همه دوست دارند فقط به نوشته هاشون سر بزنی و لایک

بزنی .

 

** منم همیشه چه در عالم مجازی و چه واقعیت به ارتباط بطور دوسویه نگاه

میکنم اگر کسی برام ارزش قایل بشه براش ارزش قائل خواهم بود و اگر

بخواهد ارتباط یکسویه باشه سریع این ارتباط را قطع میکنم.

شاید این برداشت درستی نباشه ولی اگر کسی برا نوشته هام تو وبلاگ ارزش

قائل بشه متقابلا منم بهش سر خواهم زد و گرنه منم چندان توجهی نخواهم کرد


 
 
شعر و زلزله
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤
 

بنام خدا

 

 

 

سلااااااااااااااااااام

 

چند شعر جدید از سروده های خودم تقدیم به حادثه دیدگان آذری

 

((1))

 

زلزله روی سرت آوارشد
هم زمین هم آسمان غمدارشد

شانه های خسته ی مادربزرگ
سهم نامردی ی یک دیوارشد

 

((2))

 

دوباره زلزله ؛ دربدریها
جسدهایی به زیر روسریها

خداوندا بده صبر ی دوباره
نثار قلب پاک آذریها

 

((3))

 


با آنکه از حجم غمت کم نمی شود
دارویی بر زخم تو مرهم نمی شود

من مطمئنم بخدا شانه های تو
در زیر این زلزله ها خم نمی شود

 

 

غم مردم برانگیزیست که ما مردم نمی دانیمناراحت


 
 
بهانه
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠
 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااااااااااام

 

بخوانیدم با غزلی از سروده های خودم

 

 

تبسم نگاه تو همیشه شاعرانه بود

خیال با تو بودنم خیال جاودانه بود

 

بدون شانه ی تو هم اسیر گریه می شدم

وگرنه شانه های تو برای من بهانه بود

 

بیاد آن شبی که با؛حضور مهربان تو

دلم پر از شکوفه و لبم پراز ترانه بود

 

همیشه فکر می کنم چه ساده بوده این دلم

که بی خیال بازی عجیب این زمانه بود

 

به زیر دست و پای غم نصیب من چه شد مگر؟

دلی که قسمتش فقط هجوم تازیانه بود

 

تو رفته ای ولی دلم دوباره باورش نشد

که لحظه وداع تو غروب عاشقانه بود


 
 
اقرار
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

بنام خدا

 

 

سلاااااااااااااااااااااام


خرداد 90 یک آپارتمان سه خوابه را در بهترین نقطه شهرمون خریداری کردم که البته

کمد دیواریها و اپن و کابینت آشپزخانه ی اون را خودم زدم . چون وام بانکی داشت

هنوز سند ساختمان تهیه نشده بود و من بصورت قولنامه خریداری کردم .

قرار بر این بود مالک در آبان 90 سند خانه را تحویل دهد و در غیر اینصورت بابت هر روز

تاخیر 5000تومان بپردازد.

خلاصه سال 90 هم تموم شد و خبری از سند نشد و من خیلی نگران شدم تا اینکه

بالاخره اوایل خرداد بما اطلاع داد برید فلان بانک تشکیل پرونده بدید برای قسط بندی

و دیگر کارها برای انتقال سند خونه. چشمتون روز بد نبینه از اول خرداد تا امروز هر صبح

تو بانک و شهرداری و دارایی و محضر علاف شدیم .ومن معنای واقعی کاغذ بازی را

با چشمان خودم به عینه دیدم .باور کنید دیگه میخواستم بی خیال سند بشم

از بس اذیت شدم.

از طرف دیگه عوارض شهرداری و مالیات دارایی و هزینه محضر اسناد رسمی هم

کمرشکن بود و حسابی حالم را جا آوردنیشخند

 

خلاصه امروز بعد سه ماه تلاش بی وقفه و یکسال و اندی اضطراب بالاخره

تونستم کارها را تموم کنم و سند را بنام کنم.

تو گرمای 50 درجه شهر ما اونم دهان روزه از این اداره به اون اداره پاسکاری شدن

تموم شد الان انگاری بار سنگین رو دوشم بر داشته شد.

 

 

****************************

راستی تنها چیزی که آدم را زنده نگه میدارد داشتن امید به فرداهاست هرچند

بدونی فردا قرار نیست اتفاق خوبی برات بیفته ولی تو هی به فردا و فرداها دلتو

میدی تا شاید امیدت نا امید نشه . ولی الان من به نقطه ای رسیدم که

اون امید کاملا در من از بین رفته و میدونم امید هرچند واهی و دست نیافتنی

باشه بازم زندگیت را شیرین میکنه و این امید واهی چیزیست که الان ازته دل

آرزوش را دارم.

 

**************************************

یک رباعی از سروده های خودم

 

باید به تو و عشق تو اقرارکنم

حرف دل خود را به تو تکرار کنم

بگذاردوباره روزه ام را امروز

با بوسه ای از لب تو افطار کنم


 
 
غروب دهکده
نویسنده : محمد - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٩
 

بنام خدا

 

 

سلام دوستان همدل

 

بخوانیدم با یک غزل از سروده های خودم

 

((غروب دهکده))

 

تو از نگاه آینه تو مقصد نگاه من

تویی به وقت گریه ها همیشه تکیه گاه من

 

اگر برای دیدنت چنین شکسته آمدم

مرا ببخش و بگذر از ؛کنار این گناه من

 

قسم به چشمهای تو میان گردباد غم

به غیر گیسوان تو نبوده کس پناه من

 

دوباره حجم کوچه ها پر از نیاز می شود

زناله ی شبانه و ز آه گاهگاه من

 

و در غروب دهکده همیشه گریه می کنم

بیاد شانه های تو که بوده تکیه گاه من


 
 
سفرنامه شیراز-2
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااام دوستان خوبم

 

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه احدیت

 

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم حسابی حالم جا اومد. چایی با

بیسکویت خوردیم و بعد آماده شدیم بریم بیرون. چند تا خیابون را با ماشین دور زدیم

وسپس بستنی و فالوده شیرازی خوردیم و به مجتمع تجاری زیتون رفتیم که بسیار

بزرگ و در 4 طبقه بود واغلب پوشاک عرضه می شد.

قیمت ها دود از کله ات بلند می کرد بعد از یکساعتی که اونجا گشتی زدیم از یک

مغازه یک شلوار و یک پیراهن خریدم.

قرار بود شام بریم پارک معلم اونجا دعوت یکی از فامیلها بودیم و بعد از گذر از ترافیک

ساعت 9:30 رسیدیم به زور جایی برای پارک ماشین پیدا کردیم .خیلی شلوغ بود

فامیلهامون اومده بودند و بعد خوش و بش نشستیم.

کم کم بساط شام که پیراشکی- هندی-و الویه بود چیده شد و لی من مختصر شامی

بیشترنخوردم .

نیمه دوم بازی تیم پیروزی و صنعت نفت هم شروع شده بود و اکثر هواداران هم از

طریق ال سی دی تعبیه شده در پارک بازی را تماشا می کردند. خلاصه تصویر بازی

هی قطع میشدوباز میومد و رو اعصاب ما راه میرفت. یهو تصویر که اومد صحنه

گل پیروزی را نشان داد و فریاد شادی ما بلند شد.

همسرم زنگ زد که با برادراش و دیگر فامیل رفتندسینما 4 بعدی و گفت تو نمیای؟

منم گفتم نه. بعد بازی برگشتم دیدم بزرگترا نشستند منم کنارشون نشستم

و صحبت کردیم. نیم ساعت بعد سروکله بچه ها پیدا شد.

تا ساعت 1:30 نشستیم و شب خاطره انگیز اونم با برد پرسپولیس به پایان رسید

خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و از بس خسته بودیم زود خوابمون برد

صبح بلند شدم نماز خوندم و رفتم سر خیابون نان و آش برا صبحانه گرفتم.

می دونستم بچه ها تا ساعت 9 بیدار نمی شند.پس لباس ورزشی پوشیدم و

رفتم پیاده روی و از کلبه سعدی تا فلکه گاز پیاده روی کردم و برگشتم حدود 90

دقیقه طول کشید. برگشتم و دوشی گرفتم . کم کم صدای تلویزیون را بلند کردم و

بچه ها را مجبور کردم بلند بشند وصبحانه را میل کردیم

 

بعد صبحانه رفتیم باغ دلگشا جاتون خالی خیلی باصفا بود. یه دسته از

بازنشستگان دورهم نشسته بودند وچند نفر ساز میزدند و یکنفر هم خوانندگی

می کرد ما هم گوشه ای نشستیم و اجراشون را تماشا کردیم.

 

بعدش رفتیم پارک آزادی و تا ساعت 14 اونجا بودیم و کم کم گرسنه شدیم

تو مسیر برگشت از رستوران چلوکباب سلطانی گرفتیم اومدیم خونه

وبعد از نماز ناهار خوردیم و خوابیدیم.

ساعت 17 بلند شدیم جمع و جور کردیم و خانه را تمیز کردیم و خواستیم

برگردیم البته قبل از برگشتن یه سری رفتیم عفیف آباد واز مجتمع تجاری ستاره

دیدن کردیم ولی در قیاس با زیتون که دیروزش دیدم اصلا چنگی به دل نمیزد.

 

ساعت 19:30 از شیراز زدیم بیرون و تو مسیر از خانه زنیان بستنی گرفتیم و خوردیم

و در دشت ارژن ترافیک سنگین بود چون فردا ماه مبارک رمضان شروع میشد

خیلیها داشتند از سفر برمی گشتند.

اونجا هم موندیم و بلال خوردیم.

نرسیده به کازرون تو یکی از تونل ها یه پژو405 بد جور سبقت گرفت من به بچه ها

گفتم این اصلا حالش عادی نیست.

باور نمی کنید حدود 2 کیلومتر نمی شد که جلو چشم خودمون اون پژو با سرعت

غیر قابل مهار زد به عقب تریلر بلند شد و به شدت به زمین کوفته شد.

ما اولین کسانی بودیم که به صحنه رسیدیم .

صدای شیون چند زن تو پژو صحنه دلخراشی را به وجود آورده بود کم کم

مردم رسیدند.ولی متاسفانه در عقب پژو قفل شده بود و باز نمی شد . راننده

که یک مرد میانسال بود بین صندلیش و فرمان پرس شده بودو خانمهایی که

عقب نشسته بودند چون کمربند نزده بودند پرت شده بودند به جلو و

سرشون به شیشه اصابت کرده بود.

خلاصه با بسیج همگانی مصدومان را از ماشین پیاده کردند. خلاصه له و لورده

شده بودند ولی خوشبختانه صدمه جانی نداشت. انگاری از زیارت مشهد

داشتند بر می گشتند و مقصدشون بندر گناوه بود.

حسابی حالمون گرفته شده بود و تا مسیری هممون سکوت کردیم .

تو کازرون نماز خوندیم و بچه ها گفتند دیگه تمایل بخوردن شام ندارند.

ساعت 12 رسیدیم شهر خودمون و سفر دوروزمون پایان گرفت.

از بس خسته بودیم بدون خوردن سحری خوابیدیم و به مهمانی رمضان

رفتیم.

 

 

شرمنده دوستان خوبم اگه سرتون را درد آوردم