معلمی ازجنس پاییز

آغاز سی و ششمین خزان
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱
 

بنام خدا

 

سلام دوستان مهربونم

 

http://up.vatandownload.com/images/egb8c49dx3r4b15knyve.jpg

 

فردا آغاز سی و ششمین خزان زندگی محمد است.

خزانی که از هر بهاری دیگر برایم دوست داشتنی تر است

خزانی که هم میلاد من درآن رقم خورده است و هم دوست داشتنی ترین

شغلی که از کودکی به آن عشق می ورزیدم.

فردا برای محمد یک روز قشنگه . و چند روز دیگر برایم دوست داشتنی تر از

فردا خواهد شد.

 

فردا با دبیرستان نمونه شهید بهشتی در صبح سال تحصیلی را شروع خواهم کرد

دیدار با شاگردان جدید و همکاران بعد از چند مدت دوری برایم لذت بخش خواهد بود.

 

خدا یا تورا شکر می کنم که یک معلم هستم معلمی که درست

زاده ی اولین روزپاییز است و از همان آغاز سرنوشتم را با مدرسه

پیوند زدی.

شکررررررررررررررررر هزار مرتبه شکررررررررررررررر خدای عززززززززززیززززززززم

 

 


 
 
سفر به یاسوج و دنا (2)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااام

 

ساعت 10 شب بود که بچه ها از خرید برگشتند. سریع سفره انداخته شد و

شاممان را خوردیم . شام هم چلوکباب داشتیم . پس از صرف شام میوه و

آجیل اومد به میون و نشستیم و از هر دری حرف زدیم و خاطرات سفر قبلی

که حدود سال 82 به این منطقه را مرور کردیم.

حال و هوای غریبی داشتم چیزی مانند بغض از یاد آوری خاطرات گذشته و

آرزوهایی که تو دلم بود و هرگز محقق نشد تو گلوم گیر کرده بود.

اصلا متوجه گذشت زمان نبودیم . کم کم صدای بلندگوهای تالار هم قطع شد و

مراسم عروسی به پایان رسید. ما هم تا ساعت 1:30 بیدار بودیم و بعد چراغها را

خاموش کردیم و درون چادرها رفتیم و خوابیدیم .

دم دمای صبح مسعود برای نماز بلند شد و دیگرا بچه ها را بیدار کرد.

یکی از بچه ها گفت: فکر نکنم اذان گفته باشند ولی ما نمازمون را خوندی

دیگه خوابم نمی برد و همینجور سر جایم غلت میزدم که یهو صدای اذان اومد

دوباره بچه ها بیدارشدند و مجددا نماز خوندیمخنده

هوا که روشنتر شد لباس ورزشی پوشیدم رفتم مقداری بدوم. بعد چند دقیقه

استاد قهرمانی هم به من پیوستند و دو نفره حدود 10 کیلومتری را دویدیم

و حسابی تو هوای خنک اونجا ورزش بهمون چسبید.

وقتی برگشتیم دیدیم بچه ها دارند صبحونه میخورند و ما هم بهشون ملحق شدیم

خوردن صبحونه تپل و دسته جمعی لذت دیگه داره .

بعد از صبحانه چند تا عکس تو اردوگاه گرفتیم که عکس این پست یکی از اوناست

و چادرمون را جمع کردیم و پس از خداحافظی با نگهبان اردوگاه از اونجا رفتیم

 

مقصد بعدی ما چشمه میشی بود که عکس پست قبلی یکی از اوناست.

حسابی شلوغ بود. اونجا دکه های زیادی بود که انواع آجیل ها و مغزها ؛

ترشیجات ؛عرقیات؛و داروهای گیاهی را می فروختند مقداری خرید کردیم

و ساعتی را اونجا گشت و گذار نمودیم و عکس گرفتیم. وسپس به سمت

اردوگاه گنجه ای حد فاصل سی سخت و یاسوج رفتیم.

جالب اینکه از هر ماشین 2000تومان ورودیه می گرفتند ولی فاقد کمترین و

ابتدایی ترین امکانات حتی سرویس بهداشتی بود.

ساعت 12:30 از اردوگاه زدیم بیرون و بسمت یاسوج حرکت کردیم.

تو مسیر مقداری هم میوه برای سوغات منزل گرفتیم. و ساعت 14 به

یاسوج رسیدیم و به رستورانی در مرکز شهرشون رفتیم که همیشه تو

سفرامون به اونجا می رفتیم. بعضی دوستان چلوکباب سفارش دادند و من هم

جوجه کباب سفارش دادم . بعد از صرف ناهار و خوندن نماز بسمت نورآباد فارس

حرکت کردیم و لی مسیر خیابونا بخاطر راهپیمایی و تجمع اعتراض آمیز مسدود

بود بالاخره راهی پیدا کردیم .

ساعت 16رسیدیم نورآباد ممسنی و تو  یکی از پارکهای اون نشستیم.

عروس و دامادی برای فیلمبرداری به پارک اومده بودند و مهمانان اونا با لباس

مخصوص لری به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

جالب این بود که مهمانهای عروس و داماد میومدند از آب معدنی های ما میخوردند

وحتی آب خوردن هم نداشتند.

بالاخره ساعت 17:30 از پارک راهی شهرمون شدیم . ترافیک سنگینی تو

جاده شیراز بوشهر بود و محمد هم با احتیاط رانندگی می کرد.

تو مسیر فقط یه توقف 20 دقیقه ای داشتیم و بالاخره ساعت 20 رسیدیم

خونه و سفر زیبامون به پایان رسید.

 

 جای دوستان مهربونم سبزمژه


 
 
سفر به یاسوج و دنا(1)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٥
 

 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااااااام

 

صبح پنجشنبه گذشته با هنرستان فنی دارالفنون عازم یاسوج و شهرستان دنا

شدیم تقریبا تا ساعت 7:30 صبح همه بچه ها بجز آقا محمود  آمده بودند.

آقا محمود زنگ زد که براشون کاری پیش اومده و دوساعتی را دیرتر میاد.

تصمیم بر این شد که 5 تن از بچه ها با یک ماشین حرکت کنند و من و مدیرمون

منتظر محمود بمونیم که بیاد و ما سه نفر هم به دوستان دیگمون ملحق بشیم.

حدود ساعت 11:30 محمود آمد و بابت تاخیرشون عذر خواهی کردند. و ما سه نفر

هم حرکت نمودیم. تو شهر محمود یه کار داشت انجام داد و بعد به سمت یاسوج

حرکت کردیم. تو مسیرمون از شهرهای دالکی ؛قائمیه؛و کنارتخته عبور کردیم و ساعت

14 رسیدیم به نو رآباد ممسنی. اونجا بنزین زدیم و بعد در رستوران اول شهر

نورآباد ناهارمون که چلوکباب بود را صرف کردیم و نمازمون را خوندیم و به مسیرمون

ادامه دادیم از شهرهای مصیری و بابا میدان عبور کردیم و ساعت 15:30 هم

به یاسوج رسیدیم. دوستان دیگر زنگ زدند که به شهر

سی سخت (دنا) رفتند و اونجا فوق العاده شلوغه و بزور تو یکی از پارکها محلی

جایی برا نشستن پیدا کردند.

ماهم دریاسوج هندوانه گرفتیم و خوردیم و بعد رفتیم به سمت آبشار سی سخت

وساعت17 رسیدیم اونجا و بچه ها اومدند دنبال ما و مارا پیش خودشون بردند

چای آماده بود و در کنارش آجیل و میوه هم تناول نمودیم .

بچه ها با هم مشورت کردند وقرار شد شب را اردوگاه آموزش و پرورش سی سخت

بخوابیم. تو خیابون تلفن چند را سوئیت نوشته بودند که موسس محترم به اونا زنگ

میزد ولی اونا خیلی بی انصاف بودند و می گفتند شبی 100 هزار تومان ولی

ما گفتیم 70 هزار و اونا نپذیرفتند.

بالاخه رسیدیم به اردوگاه دانش آموزی سی سخت چه هوای باصفا و خنکی بود.

بچه ها از اینکه از گرمای طاقت فرسای شهرمون رها شدند حسابی راضی بودند

دربان اونجا گفت: ما جا برا اسکان امشب نداریم.

آقای قهرمان پیشکسوت ما و ناظم مدرسه رفت چند کلامی را با دربان حرف زد

و تونست راضیش بکنه اجازه ورود بما بدند.

 

تازه به ما چادر و پتو دادند و بهترین جای اردوگاه را هم بما اختصاص داد.

از بابت اسکان خیالمون راحت شد.

هوا سرد بود وما سریعا چادر خودمون را هم زدیم و زیراندازها و پتوهامون را

انداختیم و مدیر چایی درست کرد .

تو تالار اردوگاه عروسی برقرار بود و علیرغم فاصله دورش با ما صدای خواننده که

به لهجه قشنگ لری میخوند به گوش ما می رسید.

 

بعد از نیم ساعت موسس و مشاور رفتند تو سطح شهر برا شام و صبحونه فردا

خرید کنند. ما هم کم کم وضوء گرفته و نماز خوندیم.

بعد ازاون دور هم نشستیم و به گفتگو پرداختیم. واقعا هوای اونجا ما را به وجد آورد

چون دیگه نیازی به کولر گازی نبود.

 

ادامه دارد............


 
 
ضرب المثل های محلی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٢
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااااااااام

 

دوستان خوبم تو این پست برای تنوع هم که شده چند تا ضرب المثل محلی

استانمون (بوشهر) را براتون میگذارم و برگردانش به فارسی راخدمتتون میگم.

 ---------------------------------------------------------------------------

1- خت درد دلت بو امرو هم بچت بو

فارسی: خودت درد و غصه ات کم نیست امرالله هم پسرت باشه

معنا: معادل همون ضرب المثل قوز بالا قوزه یا درد بالا درده

-----------------------------------------------------

2- دواره سگ شلو و بازار پاری

فارسی: دوباره همون سگ لنگ و بازار پارسالی

معنا: کنایه از کاری که زیاد تکرار میشه و برا همه مردم

شناخته شده است

-----------------------------------------------------

3- آش پلا و قیلون میگو تو دو سمه داری

فارسی: آبکش به قلیان میگه تو دو سوراخ داری

معنا: کنایه از کسانی که عیب بزرگ خود را نمی بینند ولی به

عیب جویی از دیگران می پردازند

------------------------------------------------------

4- ا ی مال ما بووی بی    حتما پی قافلی بی

فارسی: اگر مال ما بابایی بود   حتما با قافله ای بود

معنا: کنایه از نا امیدی و بد شانسی

 

------------------------------------------------------

5- نخووه سی خر قلیه کنی

فارسی: خوب نیست برا الاغ غذای قلیه ماهی درست کنی

معنا: کنایه در مورد افرادی است که ارزش محبت کردن را ندارند.

 

-----------------------------------------------------

6- خر اویه که تو کاروون سرا زاره بده

فارسی: الاغ خوب اونه که در کاروانسرا بتونه سروصدا کنه

معنا: کنایه از افرادیست که فقط ادعا دارند و مرد عمل نیستند

 

---------------------------------------------------

7- هرجا آشه حسن کچل فراشه

فارسی: هر جا آش قسمت میشه حسن کچل فراش اونجا میشه

معنا: معادل قاشق نشسته یا کسی که تو هر کاری سرک میکشه

----------------------------------------------------

 

8- بحث کردن باش مث هف تو لولی پلیکیه

فارسی: بحث نمودن با فلانی مانند اینه که داری تو لوله ی

پولیکا فوت میکنی

معنا: کنایه از بحث بیهوده کردن با کسانی که مجاب نمی شوند


 
 
درد بی درمان
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
 

بنام خدا

سلااااااااااااااااااااااااااااام

 

بخوانیدم با دو تا دوبیتی جدید از سروده های خودم

 

((1))

 

شبیه جنگل سبز شمالی
فراتر از تصور و خیالی

تمام واژه های این دوبیتی
کنم تقدیم تو با دست خالی

 

 

 

((2))

 

دلم را درد بی درمان گرفته
وجودم را غمی پنهان گرفته

تو وقتی نیستی حس می کنم من
برایم زندگی پایان گرفته


 
 
رنگین کمان زندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

بنام خدا

 

 

سلاااااااااااااااااااااام

 

 

دیشب تو وبلاگ یکی از  دوستان خوبم مطلبی زیبا خوندم که منو به تامل واداشت.

ایشون زندگی را یک به نقاشی تشبیه کرده بود که از رنگهای مختلفی تشکیل شده است

و تنها یک رنگ هویت زندگی ما را نمیسازه و این رنگ های مختلف در کنار هم رنگین

کمان زندگانی را به تصویر می کشند.

 

 

خوب که فکر کردم دیدم واقعا تشبیه متفکرانه و زیبایی است . منم فکر می کنم همه

احساسات روزانه ما اعم از شادی؛غم؛نفرت؛ یاس؛امیدواری؛دوست داشتن ودیگر

احساسها .......... برای خودشون یک رنگ مشخص دارند که زندگی ما را

میسازند. اگر خوب فقط یک روز از زندگی روزانه ی خود را مجسم کنیم به این

واقعیت خواهیم رسید با احساسات مختلفی نقاشی شده است.

بعضی رنگها جلوه بیشتری داره و در نقاشی بیشتر به چشم میاد.

 

ما نباید توقع داشته باشیم شادیهایمان همیشه پایدار بمونه و نباید زانوی غم

بغل بگیریم که غصه هامان تمامی ندارد .

برای همه ما در زندگی لحظاتی وجود دارد که بعد از یک دوره شادی ناگهان

دچار یک ناراحتی میشویم و بعد از دور ه ای دوباره شادیها فرا میرسد

 

پس زندگی با همه ی رنگها و احساسها معنای واقعی خودش را پیدا می کند.

اما اینکه چرا در بعضی شادی و در بعضی غصه ها پر رنگتر است برمیگردد به

مهارتهای زندگی که از دوران خردسالی در محیط خانواده ؛مدرسه؛ دوستان

و اجتماع کسب می کنیم.

 

مثال: اگر فرد در خانواده ای بزرگ شده که محیطش شاد و دلپذیر بوده

و دوستان شادتری داشته و محیط اجتماعی آن نشاط بیشتری را برای

شهروندان به ارمغان آورده  آن فرد هم به هر بهانه ای به دنبال شادیست.

و در نقطه عکس اگر در خانواده ای مشاجرات زیاد بوده و یا در اثر حادثه ای

یکی از اعضای خانواده فوت شود محیط آن غمگین است.

یا در جامعه ای که درگیری و جنگ و یا حادثه طبیعی قربانیان زیادی گرفته

زمینه های غم بیشتر وجود دارد.

نتیجه آن می شود که رنگ غم جلوه بیشتری در زندگی فرد یا اجتماع آن دارد.

 

 

دوستان زندگی را با تمامی رنگهای آن بپذیرید. ولی هارمونی این رنگها

به گونه ای باشد که رنگین کمانی زیبا بشود که هم خود شما و هم دیگران

از دیدنش لذت ببرند.

تجربه نشان داده رفتارهای ما و احساس ما نه تنها در خود بلکه در اطرافیان

هم تاثیراتی به دنبال دارد.

پس چه بهتر همیشه تاثیراتی مفید بر جای بگذاریم.


 
 
گل می ریخت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

بنام خدا

 

 

سلام

 

امشب هوس کردم یکی از اشعاری را که از دوران دبیرستان

دوست داشتم بخونم . این شعر بسیار زیبا ((گل می ریخت))

از استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی است که دبیر ادبیاتمون

آقای دشتیانه با لحنی زیبا  برامون میخوند و همه ی بچه ها

لذت می بردند. یاد اون روزها بخیر با اینکه 22 سال از اون روزها

میگذره هنوزم در ذهن و خاطرم باقیست.

در این پست ترجیح دادم این شعر قشنگ را براتون بذارم امیدوارم

شما دوستان خوبم خوشتون بیاد.

 

 

((گل می ریخت))

 

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

سر به دامان منت بود وز شاخ بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت

نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت

تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت

 

 

شعر:استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی


 
 
دنیای وبلاگی من (3)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۳
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

3- دسته سوم کسانی هستند که احساس می کنند تجاربی یا تخصصی دارند

 و می توانند از آن بعنوان عاملی برای بروز خلاقیت های خود استفاده کنند و نوعی

رضایت درونی را برایشان بهمراه دارد و دیگر اینکه توانسته اند پاره ای از مشکلات

دیگران را حل نمایند. در این جور موارد اونها لازم نمی بینند بیشتر اوقات خود را در

 دنیای مجازی باشند بلکه بخشی از اوقات فراغت آنها را وبلاگ نویسی پر می کند.

 

4- دسته چهارم کسانی هستند که ممکن است در زندگی زناشویی چندان موفق

نبوده اند و میزان سازگاری در محیط خانواده به حداقل رسیده تا جایی که برای

فرار از بحران و پیدا کردن سنگ صبور و درد دل کردن با دیگران به دنیای مجازی اومده

گاهی برای دیگران نسخه می پیچید و گاهی دیگران برای او نسخه می پیچند.

ولی در مجموع هدفش بهبود زندگی زناشویی و استوار ماندن آن است

اگر اون فرد بتونه از جنبه های خوب تجارب دیگران استفاده کند و از تعقل و اندیشه

خود بهره بگیرد و کورکورانه و احساسی هم عمل نکند می تواند به بهبود

زندگیش کمک کند. در این مورد وجود وبلاگ و نت مانند شمشیری دو دم می شود

که بستگی به نحوه استفاده از آن را توسط فرد دارد

 

5- دسته پنجم هدف خاصی را دنبال نمی کنند و بیشتر برای گذران اوقات فراغت

وارد نت شده و گاهی نه تنها خود نمی توانند استفاده و بهره ی درستی از آن

ببرند بلکه با رفتار ناشایست یا به هر نحو دیگر به احساس حیثیت و زندگی دیگران

آسیب وارد می کنند. این افراد بیشتر دچار نوعی اختلالات روانی مانند خود کم بینی

شخصیت های شیدایی و دو قطبی و بسیاری از فشارهای روانی و اضطراب

هستند ولی شخصیت آنها آن قدر پیچیده است که به راحتی شناسایی

نمی شوند و یا دیگران آنها را بعنوان یک بیمار تلقی نمی کنند.

 

نتیجه گیری من: در همه ی این دسته ها یک نکته را بعنوان نقطه

مشترک می توان نام برد و آن هم تنهایست. همه تنهایند گاهی

این تنهایی در میان یک جمع حاصل می شود و گاهی خود فرد منزوی شده

و سعی می کند از اجتماع واقعی دوری جسته و فضای مجازی پایگاهیست

برای جبران همه ی ناکامیها و استرسهای اوست.

اغلب افراد زود رنجند و روحی بسیار ظریف و شکننده دارند.

بیشتر اونا زمینه هایی را برای بیان احساس خود در قالب شعر؛دلنوشته؛

قطعه ادبی؛ و حتی نقاشی دارند که از ناخودآگاه وجودشان بیرون می تراود.

به موسیقی در سبکهای مختلف علاقمندندو اصولا یا خیلی زود می جوشند

و به دیگران اعتماد می کنند یا اینکه بسیار سخت با دیگران ارتباط برقرار کرده

و اعتماد می کنند. حد تعادل را کمتر می توان در رفتارها دید.

 

 

سوال: براستی اگر این فضای مجازی وجود نداشت وضعیت به چه صورت بود؟

تحلیل شما در این مورد چیه؟

 

 

پ.ن: دوستان خیلی مهربونم زیاده گویی ها ی این حقیر را ببخشید من نه

ادعای روان شناس بودن را دارم و نه عالم اجتماعی و مصلح جامعه هستم

تنها دوست داشتم برداشت خودم را بنویسم و این به معنای یقینی بودن

نوشته های من نیست. به بزرگواری خویش عفو نمایید.اوه


 
 
دنیای وبلاگی من(2)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااام

 

 

تو این مدت 5 سال وبلاگ نویسی جسته و گریخته در میان افرادی که با آنها روبرو

بودم و نوشته هاشون را میخوندم به این نکته پی بردم که بیش از 90 درصد افرادی

که دنیای نت و وبلاگ را انتخاب کرده اند و بیشتر اوقات را اونجا سپری می کنند افرادی

هستند که شامل این دسته اند:


 

1- دسته اول کسانی هستند که تو دنیای واقعی خودشون چه دوستان چه خانواده و چه

محیط های دیگر اجتماعی از بس ناراستی و خیانت و دروغ دیده اند و با تبعیض

روبرو بوده اند که میخواهند گمشده خود را اینجا جستجو کنند.

این افراد با ذهنیت مثبتی به تعامل با دیگران پرداخته و گاهی چنان غرق این

دنیای مجازی شده و زود اعتماد می کنند که با کوچکترین ناملایمتی روحشان

آسیبی بزرگ می بیند آسیبی که بمراتب وسیعتر و بزرگتر از دنیای واقعیست

و هضمش برایشان آنقدر سخت است که تا مدتها با آن کلنجار رفته و در نهایت

یک روز آرام و بی سروصدا تعطیل می کنند و می روند به دنیای واقعی خود و لی

ممکن است بعد مدتی دوباره در دنیای واقعی خود با چالشی روبرو شوند و

با هویتی تازه دوباره برگردند. با خودشان می گویند دیگر سادگی نمی کنیم

چون تجاربی گرانبها داریم شاید بتوانند موفق باشند و در بیشتر اوقات حالت

دور و تسلسل باطل پیدا میکند و این کار تکرار میشود.

در این موارد معتقدم دنیای نت ارمغانی جز اطا له فرصتها و فرسودگی جسم و روح

برایش بهمراه نداشته باشد.

 

2- دسته دوم کسانی هستند که هیچگاه در زندگی آن طور که باید و شاید

مورد محبت واقع نشده اند. هیچگاه نتوانسته اند حرفهای دلشان را به کسی

بگویند و شاید گوشی شنوا برای شنیدن حرفهای خودشان نداشته اند.

همیشه در تصورات و رویاها آینده خود را آنطور که آرزو داشته اند ترسیم کرده اند

وبلاگ  را محلی مناسب می دانند که می توانند حرفهای ناگفته و بغض های

فرو خورده خود را با افراد زیادی در میان بگذارند .

در بیشتر اوقات هم هدفشان مورد تائید و تمجید قرار گرفتن نیست بلکه میخواهند

فقط سبک شوند و این عقده نگفتن را از دل خود خارج کنند.

البته گاهی افرادی هستند که میخواهند دیگران با خوندن اونها برایشان دلسوزی

کنند.

این دسته خیلی زیبا و معصوم گاهی کودک درون خود را بدون شیله و پیله ابراز

میکنند و افراد با خوندن اونها لذت می برد و شایدم افرادی با خوندن اونها اینجور

قلمداد کند که این افراد کم دارند یا نرمال نیستند.

در هر حال قضاوت ها چه منصفانه باشد و چه غیر منصفانه نشانه تفاوت

استعدادها و تفکرات افراد است.

 

 

ادامه دارد...............


 
 
دنیای وبلاگی من (1)
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧
 

بنام خدای خوبیها

 

سلاااااااااااااااام

 

یادمه اولین باری که وارد دنیای نت شدم تابستون 84 بود که با کمک شاگردام وتو

کارگاه رایانه مدرسه یک آی دی و ایمیل برای خودم ساختم.

اوایل فکر میکردم نت فقط محدود است به یاهو و جسته و گریخته که فرصت میشد

تو مدرسه وارد یاهو میشدم. کم کم فهمیدم که دنیای یاهو با دنیای من کاملا متفاوته

و زود ازش بیزار شدم و جز در موارد نادر تا امروز وارد یاهو نشدم.

 

از رایانه تو خونه برای گوش دادن به آهنگ و تایپ سوالات امتحانی شاگردام

استفاده میکردم و لی کم کم سیستم اینرنت دیال آپ را راه اندازی کردم و

شبها که خونه میومدم علیرغم خستگی فراوان ناشی از سه شیفت تدریس

به خوندن روزنامه ها و اخبار مهم می پرداختم.

 

فروردین 86 دوست و همکارم آقا ناصر منو با دنیای زیبای وبلاگ نویسی آشنا کرد

و به کمک ایشون اولین وبلاگم را در بلاگفا با نام مهربانی و دوستی ساختم

اونجا از اشعار خودم و اتفاقات مدرسه می نوشتم .

 

یه مدت کوتاه وارد کلوب ایرانیان شدم دیدم هدف خاصی را دنبال نمی کنه و

فقط یه سرگرمیست .واز اونجا هم بیرون اومدم.

 

از آبان ماه  86دوران جدیدی در زندگی من شروع شد و اون مصادف بود با آغاز

یه رژیم سفت و سخت و ورزشهای سنگین و طولانی که در کنار اوقات مدرسه

تمام وقتهای منو پر کرده بود و فرصت چندانی برای نت نداشتم و فقط گهگاهی

میومدم و در مورد مواد غذایی و رژیم ها مطالبی را میخوندم.

خب خدا را شکر تو عرض دو ماه 40 کیلو وزن کم کردم و ورزشم را ادامه دادم.

 

تا اینکه آذر 87 بار دیگر اومدم در عرصه وبلاگ نویسی و باز در بلاگفا وبلاگی

به نام سلام بر زندگی ساختم .

تو این مدت دوستان فراوانی از سراسر ایران پیدا کردم دوستانی که تک تک اونا

را هنوز در ذهنم دارم و اکثر اونا وبلاگشون را تعطیل کردند و رفتند و محدودی هنوز

به کار خودشون ادامه میدند.

 

تو این مدت اتفاقات زیادی در زندگی من افتاد که این لحظات گاهی شیرین وگاهی

تلخ و گاهی با دلهره و گاهی با رنجیدنها همراه بود.

 

من که تنها زندگی میکردم تنهاییم را در دنیای مجازی با دوستان وبلاگی قسمت

 

کردم و دوستان زیادی در دنیای واقعی نداشتم. کم کم فهمیدم تو دنیای مجازی

 

حسادتها و باندبازیها وجود داره دقیقا مثل دنیای واقعی.

 

فهمیدم که دنیای مجازی یه دنیای بیرحمیه که اونجا هم ممکنه آرامشت بهم

 

بخوره. من روحیه بسیار شکننده و دلی زودرنج دارم بهمین خاطر ترجیح دادم

 

ارتباط وبلاگی خودم را با تعدادی از دوستان قطع کنم و در عوض بعضی از

 

دوستان با ارزشم را با چنگ و دندان هم که شده حفظ کنم.

 

خرداد 88 بخاطر سرویس دهی سیستم بلاگفا و به توصیه بعضی دوستان

 

به پرشین بلاگ نقل و مکان نمودم.

 

از این زمان به بعد شرایط برای نوشتنم بهتر شد. گاهی دلم میگرفت وبم را غیر

فعال میکردم و یا می بستم و یا وبلاگ تازه ای راه اندازی میکردم.

 

فقط به یک چیز پی بردم که دوری از دنیای وبلاگ و دوستانم برایم ممکن نیست

و هر چند گاهی بروز شدنم با وقفه همراه بود ولی باز نوشتم و نوشتم

 

وبلاگ سلام بر زندگی و معلم تنها و معلمی از جنس پاییز از بهترین وبلاگهای

من بود که خیلی دوستان خوبی پیدا کردم.

 

یه مدتی به پیشنهاد دوستان وارد شبکه ال فور و فیس بوک شدم ولی

هیچگاه نتونستم به اون آرامشی دست پیدا کنم که در دنیای وبلاگ داشتم.

خصوصا درموردفیس بوک که کسی برای نوشته هات ارزش قایل نیست و فقط

دوست دارند برای نوشته هاشون لایک بزنی و درموردشون تعریف و تملق کنی

البته این شامل تعدادی از دوستان خوبم که در وبلاگ با آنها در ارتباط هستم

نمیشه و اونا همیشه لطف داشتند. البته شایدم نوشته ها و اشعار من براشون

جالب نبوده که بهشون حق میدم و برای افکار و نظراتشون ارزش قائلم

در اینصورت که نوشته های من مورد توجه کسی نیست لازم نیست من خودم

را خسته کنم و بنویسم.

 از حالا هم تا زمانی که در نت هستم میخوام تمام اوقاتم را صرف

وبلاگ و دوستان وبلاگیم کنم.

 

 ادامه دارد............



 
 
حرف تازه
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤
 

بنام خدا

 

 http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up9/73412508583690888220.jpg

سلام همراهان همیشگی ام

 

 

حس کسی را دارم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد حرفهایی که شاید در تنهایی

خودم هزاران بار مرورش میکنم و هی اونا را در ذهنم ویرایش میکنم ولی همین که

میخواهم به رشته تحریر درآورمشان لال میمانم و ذهنم هنگ می کند.

شاید بخوام از خاطرات گذشته بگم نه خاطرات گذشته ام تعریف چندانی ندارد مانند

همین حال و حتی مانند آینده.

راستش از کلیشه ها خسته ام .روحم سرگردان شده و از این تکرار ها و روزمرگیها

بیزار است. خوبی قدیما این بود که حس میکردم دنبال هدفی می گردم.

اما هم هدفم را گم کرده ام و هم وسیله ی رسیدن به آن را.

 

خستمه و روحم یه دگردیسی میخواد دلم میخواد بنشینم یکی برام حرف بزنه

اما حرفاش کهنه نباشه؛ حرفاش رفع تکلیفی نباشه؛چیزای تکراری نگه.

راستش دنبال یه حرف تازه ام اونم صاف و بدون ابهام.

 

 

*** امروز هوای شهر ما بد جور شرجی بود عصری رفتیم بازار ماهی فروشها

میگوی بوشهر که درشت و تازه بود در بازار فراوان بود ولی مشتری با این قیمتها

نمیتونست کنار بیاد. بوی نامطبوع ماهی و میگو در بازارچه داشت حالم را بهم

میزد سریع 3 کیلو میگو گرفتم وزدم بیرون.

جالب اینه که ماهی و میگو تو شهر شیراز ارزانتر از شهرماستنیشخند

 

*** کم کم فصل دوست داشتنی من از راه داره میرسه ولی حس دوست داشتن

در من نیست . امسال مانند پارسال 9 مدرسه تدریس دارم و برنامه هفتگی ام را

اعلام کردم و از شنبه تا 5شنبه کلاس دارم .خوبیش اینه کلاسهام تا ساعت 2 بیشتر

نیست.

 

*** راستی فراموش کرده بودم به آقا بهنام منصوری نازنین دوست خوبم

در وبلاگ دوشنبه بازار بابت چاپ کتابش تبریک بگم. از صمیم قلب برای این

عزیز دوست داشتنی ام خوشحالم و براش آرزوی موفقیت و چاپ کتابهای بیشتر

را در آینده دارم.