معلمی ازجنس پاییز

جلسه دبیران البرز
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩
 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااام

 

چهار شنبه شب گذشته اولین جلسه شورای دبیران دبیرستان البرز به صرف شام

در محل شاهزاده ابراهیم برگزار شد.

حدود ساعت 7:30 شب دوست و همکارم مهدی با ماشینش اومد دنبالم و با هم

رفتیم. ساعت 8 رسیدیم دیدیم اونجا خیلی شلوغه و اکثرا خانوادگی اومده بودند

و یکی دو تا مدرسه دیگر هم کادرشون اونجا بودند.

بالاخره دوستانمون را پیدا کردیم اکثرا اومده بودند . سلامی دادیم و نشستیم

بعداز کلی خوش و بش با سخنان حاجی احمدی راد جلسه شروع شد.

 

ایشون ضمن تشکر بابت همکاری معلمان در سال تحصیلی جدید برنامه ها

و خواسته های مدرسه را عنوان کردند.

 

ساعت 9 همه همکاران  اومده بودند و سفره را انداختیم و شام که پلو ماهی

با مخلفاتش بود را سرو کردیم. من صبحش 14 کیلومتر دویده بودم و ناهار زیادی

را نخورده بودم و در ازاش شام را مفصل خوردمخوشمزه

 

بعد شام میوه و آجیل خوردیم و هر کس از هر دری سخنی گفت

و سپس حاجی حق التدریس ماه مهر را پرداخت کردند و تو این وضع

بد اقتصادی همکاران شارژ حسابی شدند

ساعت 10:30خیلی ازهمکاران خداحافظی کردند و رفتند ولی ما تا

ساعت 12 شب موندیم و دیگه ختم جلسه اعلام شد.

 

 

پ.ن:

بوی باران می دهی

انگار

باریده ای

نمی دانم کجا اما،

خدا میداند

زمینش حاصل دیروز را مشغول چیدن است آیا

یا تو را

با دانه هایت

بر زمین خیس میکارد

 

باز من همچون کویری بی دریغ

اینجا به لبخند تو

می خندم

 


 
 
اعترافات من
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
 

بنام خدا

 

سلام دوستان مهربانم

 

روز شنبه کلاس دوم ریاضی دبیرستان شهید بهشتی کلاس داشتم . 15 دقیقه قبل

از زنگ استراحت درسمون تموم شد و به بچه ها استراحت دادم.

مثل همیشه تو این لحظات بفکر فرو رفتم یکبار دیگه خودم را مرور کردم .

خواستم بدونم تو این 5 سال اخیر نگرشم به زندگی چگونه بوده ؟ والان در

چه شرایطی هستم.

 

خوب که فکر کردم دیدم خداوند افقهای تازه ای را در مسیر زندگیم گشود ولی

من قدر خیلی از اونا را ندونستم و فرصتها را سوخت کردم.

آدمای زیادی تو مسیر زندگیم قرار گرفتند که خیلی از اونا می تونستند سرآغاز

تحولی بزرگ برای من باشند ولی نهایتا هیچ دستاورد مثبتی برای من نداشت

 

من نمی خوام گناه را بر گردن شانس یا تقدیر بگذارم

بلکه از ماست که بر ماست

دیدم علت همه این رنجها و آلامی که امروز دارم در چند مورد خلاصه میشه:

 

1- هیچگاه نخواستم در مورد مسائل با تفکر و تعمق برخورد کنم و همیشه

شتابزده و سرسری  با مسائل برخورد کردم

 

2- فکر میکردم همه چیز تحت اراده ی ما و نحوه رفتار ما شکل می گیره ولی

هرگز نتونستم درک کنم خیلی از موارد در این جهان پهناور هستند که به

اراده ی ما نیستند.

 

3- هیچگاه نخواستم بفهمم خیلی زود رنجم وباید فکری برای این مشکل درونی

خودم انجام بدم.

 

4- هرگز فکری برای از بین بردن افراط و تفریط خودم نکردم که ریشه بسیاری از

مشکلات ما آدما همین مورده

 

5- همیشه دلم میخواست دیگران را مثل خودم صادق و روراست ببینم و

هرگز نخواستم بخودم بقبولانم که دوستانم گاهی در حق من نامردی

می کنند. و بهمین دلیل با دیدن کوچکترین نا راستی از اونا ضربه روحی

 بزرگی خوردم که هنوزم آثارش در اعماق وجودم باقی مونده

 

6- نفهمیدم که باید گاهی صبور باشم و بی تابی نکنم وبدونم اگر رنجی به

من میرسه باید صبر کنم و با عجله کردن رنجهایم را چند برابر نکنم

 

ای کاش کمی بیشتر صبور بودم کاشافسوس

 

تو همین افکار غوطه ورم که زنگ تفریح به صدا درمیاد

 

 

پ.ن1: اما محمد معتقده گاهی مرور یک خاطره کوتاه و گذرا اما شیرین

اونقدر ارزش براش داره که تلخی پایان اون خاطره نتونه اونه از پای دربیاره.

 

 

پ.ن2: آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

 


 
 
بیمه طلایی و بیماری
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

بنام خدا

 

جزئیات ثبت نام بیمه طلائی فرهنگیان بازنشسته|www.shadifun.com

 

سلام دوستان

 

چند روزی هست که سینوزیت بدجور داره عذابم میده . خصوصا دیروز که دو

شیفت بودم و از مدرسه برگشتم حس کردم سرم داره گیج میره و چشمام

بدجور ضربان داشت.

خلاصه یک کدئین خوردم دیدم اثر نداره . بر طبق عادت مالوف دستگاه بخور را

گذاشتم و یک بخور اساسی همراه با ژل ترموراب زدم و رفتم زیر پتو .دیگه

نفهمیدم چی شد تا ساعت 5:45 خوابیدم و بعد بلند شدم نماز خوندم و حس

کردم حوصله ورزش کردن را ندارم.

رفتم یه دوش اساسی گرفتم و بساط صبحانه را آماده کردم و صبحونه تپل را زدم

تو رگ و رفتم مدرسه.

تا ساعت 14 کلاس داشتم و بعدش رفتم دانشگاه دنبال خانمم و اومدیم خونه

ساعت 15 ناهار خوردیم.

 

عصری بر خلاف میل باطنی با افتخار دفترچه بیمه درمانی و بیمه طلایی را در

دست گرفتم و پیش هر متخصصی که میرفتم میگفت بیمه طلایی کیلو چند؟نیشخند

 

یادم به این ضرب المثل معروف افتاد((داخل خودم را کشته و بیرون مردم را))نیشخند

 

خلاصه ویزیت را رو دفترچه دادم و دکتر برام نسخه نوشت. حداقل دلم خوش بود

که داروهام مجانی است و بخاطر بیمه طلایی چیزی نباید بدم. ولی زهی خیال باطل

فکر کنم دو بسته کپسول و یک مسکن به من دادند گفت میشه 1500 تومان

گفتم اگر بدون نسخه بگیرم چند میشه گفت میشه 1000تومان برق از سرم

پرید و تعجب کردم .

ایشون گفت: 1500 فقط بخاطر حق خوندن نسخه و کارشناسیه و گرنه دارو

چیزی نمیشه تازه بماند که باید بری از نسخه فتوکپی هم بگیری و .....

منم نامردی نکردم دفترچه را گرفتم و قرص و کپسول را همون 1000 تومان

آزاد گرفتم و اومدم خونه.

 

خلاصه اینم از بیمه طلایی ...............

 

*****************************

 

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را 

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم 

فـرمـول وار ؛ 

مـرتـب و بـی نـقـص ...

و تــو 

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی ...

در شرح حال گل


بنویسید خار را


بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .

 

 

 


 
 
چشمهایت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
 

 بنام خدا

 

 

سلام مهربونا

 

 

بخوانیدم با یک غزل قدیمی از سروده های خودم

 


 

 

چشمهایت


 

تا می نشینم در غروب چشمهایت

حس می کنم معنای خوب چشمهایت

 

دیریست شهر خاطرات کهنه من

گردیده مدفون رسوب چشمهایت

 

وقتی که سر بر شانه هایم می گذاری

گل می کند احساس خوب چشمهایت

 

تسلیم چشمت می شوم با اینکه ای خوب

خوردم هزاران بار چوب چشمهایت

 

مرطوب کرده بیت بیت این غزل را

شرجی ترین شعر جنوب چشمهایت

 

 

 

پ . ن: ممنونم از تمامی دوستان مهربونم که در زمینه خرید آبگرمکن من

را راهنمایی کردند بالاخره همون دیواری بوتان مدل 3315 را خریدملبخند


 
 
حسب حال + کدوم آبگرمکن
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااااااااااام دوستان

 

 

آبگرمکن دیواری 3215 بوتان

 

اینروزها تقریبا همه چی به ظاهر در آرامش سپری میشه ولی درونم پر از

تلاطم و بیقراریست.

صبحها دقیقا با اذان صبح بیدار میشم و بعد لباس ورزش می پوشم و

میرم بوستان والفجر 12 کیلومتری را می دوم و یا پیاده روی سریع انجام

میدم و برمیگردم خونه و دوش میگیرم و سریع میرم مدرسه.

از اونجا که بیشتر اوقات محل تدریسم در خارج از شهر خودمونه و باید سریع

به مدرسه برم فرصتی برای خوردن صبحونه تپل ندارم.

زنگهای استراحت را با خوردن چای و بیسکویت نیم چاشت سر میکنم.

 

امسال علاوه بر درس جغرافیا - مطالعات اجتماعی- تاریخ معاصر- آمارو مدلسازی

وزمین شناسی درس مبانی رایانه کلاس سوم ریاضی را هم تدریس دارم

 

بقول همکاران توکلم زیاده و خودم را به هر درسی میزنم.

 

شاگردای بسیار خوبی دارم دقیق مانند پارسال. خوش به حال خودم که

چنین دوستانی را در کنار خودم دارم و هر صبح تا بعد از ظهر با این دوستان

در یک کلاس و یک مدرسه هستم و احساس تنهایی نمی کنم.

 

**************************** 

فعلا با لباس رسمی میرم مدرسه و شاید امسال دیگه

با تیپ اسپرت مدرسه نرم.

بیشتر همکارا هم تعجب می کنند چرا من اسپرت نمی پوشم

 

******************************

 

 

دیروز غروب رفتم تو خاطرات گذشته و هوس کردم آهنگ دلم تنگته را گوش

بدم . تا آخر شب چند بار گوش کردم و حس و حالم عجیب شد.

 

 

حس میکنم یک دلخوشی یک امید یک بهانه هنوز دلیل زندگی کردن من

شده. من به همین هم دلخوشم

 

**********************************

دیشب آخر وقت تماشای بازی بارسلونا حسابی حالم را خوب کرد .

تازه فهمیدم بعضی تیم ها هر چقدر کثیف و ناجوانمردانه بازی کنند باز

هم شکست میخورند . مهم اینه مقابل اونا کی بازی کنه

فکر کنم این را دیشب بارسلونا به تیم سویا ودیگر تیم ها خصوصا تیم های ثابت کرد.

 

 

ارائه طریق: دوستان خوبم من میخوام یک آبگرمکن بخرم. تو آشپزخانه

آپارتمان و برام قیمتش مهم نیست پیشنهاد شما چیه؟

البته هر که از دوستان و آشنایان یه چیزی میگه و من مردد موندم

آبگرمکن قبلی من گالنی و از نوع برقی بود.

 

1- دیواری بهتره یا گالنی (ایستاده)؟

2- گازی بگیرم یا گازی برقی؟

3- محصولات کدوم شرکت را پیشنهاد می کنید؟

 

ممنون میشم بهم کمک کنید تا انتخاب احسن را داشته باشم.اوه


 
 
سه روز اول مدرسه چگونه گذشت؟
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااام دوستان همدلم

 

از تک تک شما خوبان ممنونم که قدم رنجه نمودید و اول مهرماه روز تولدم را برایم

بسیار خاطره انگیز و زیبا نمودید.

کامنتهای شما دوستان مهربونم شادی را مهمان دلم کرد.

به دوستان خوبی چون شما افتخار میکنم و بر خود میبالماز خود راضی

 

*****************************************

 

شنبه:1/7/91

 

صبح ساعت5 رفتم ورزش و 10 کیلومتری را تو پارک دویدم حس خوبی داشتم.

دبیرستان نمونه شهید بهشتی کلاس داشتم .مراسم بازگشایی تا ساعت 9

ادامه پیدا کرد و بعد بچه ها رفتند کلاس و ما تا ساعت 12:20 مدرسه بودیم

ساعت 13 دبیرستان البرز کلاس داشتم و فرصت نشد برم خونه و یک راست

رفتم مدرسه و تا ساعت 15 مدرسه بودم و قتی خونه رسیدم 15:30 بود

طفلک همسرم غذا نخورده بود و منتظر من مونده بود بهر حال نماز را که

خوندم و غذا را که صرف کردیم با همسرم رفتیم بازار و گوشت و میگو خریدیم

وقتی خونه رسیدیم دیدم ماشینم بد جور بوی میگو را گرفته و هنوزم بوش

مونده. یه سر اومدم نت ولی از بس خسته بودم زود خوابم برد.

 

**********************************

یکشنبه:2/7/91

صبح ساعت 5 صبح نماز را خوندم و رفتم پارک والفجر و 9 کیلومتری را

دویدم و سریع اومدم خونه دوشی گرفتم . فرصتی برای صبحونه نبود و

رفتم دبیرستان شریعتی اونجا کلاس داشتم.

اوضاع کلاسها تق و لق بود و انگار کلاس چهارم ادبیات و چهارم ریاضی

به حد نصاب نرسیده بود و حذف شده بود. دوساعت از کلاسهام پرید

تا ساعت 11:30 مدرسه بودم و تا رسیدم خونه 12:15 شد نماز را خوندم

و ناهار را که پلو میگو بود خوردم و رفتم دبیرستان البرز دو ساعت اول را

اونجا کلاس داشتم . بعد کلاس قصدم بود بیام خونه چرتی بزنم.

ولی از اونجایی که برنامه هفتگی مدرسه را من چیده بودم ساعت یکی

از همکارام دچار مشکل شده بود تا درستش کردم حدود 17 شد.

اومدم خونه و همسرم را رسوندم خونه داداشش و خیر سرم اومدم بازی

پرسپولیس را ببینم که باز هم ضد حال زدند .

اومدم نت چند دقیقه وب دوستان را خوندم که دیدم ارتباط قطع شد

حدود ساعت 23 همسرم برگشت .

من دیگه حوصله تماشای تلویزیون را نداشتم و خسته بودم و به خواب

خوشی رفتم

 

*****************************************

دوشنبه 3/7/91

 

ساعت 4:30 صبح بیدار شدم و منتظر موندم اذون شد نمازم را خوندم رفتم

پارک و اونجا 11 کیلومتری را دویدم و کلی سرحال شدم

برگشتم دوشی گرفتم و سریع رفتم دبیرستان دخترانه مهدیه اونجا کلاس

داشتم البته 4 ساعت اول تدریس داشتم ولی از اونجا که تو این مدرسه

باز خودم برنامه هفتگی را چیده بودم تعدادی همکارا نظرشون عوض شده

بود و خواستند برنامشون را تغییر بدم .

حسابی ضدحاله برنامه با هزار مشقت اون را می چینی ولی با خیال راحت

میخواد برنامه را براشون تغییر بدی . دلم نیومد ناراحتشون کنم و علیرغم

تموم شدن کلاسم تا 12 مدرسه موندم مشکلشون را حل کردم.

 

تو مسیر از هایپر مارکت خرید کردم و به همسر م زنگ زدم و گفتم سفره پهن

باشه که اومدمخوشمزه

از دیروز ظهر چیزی نخورده بودم و حسابی گرسنم بود ناهار استامبولی بود

نوش جان کردم و نمازم را خوندم .

شیفت عصر کامل هنرستان فنی دارالفنون کلاس داشتم . خوبیش اینه که

فاصله اش تا خونه 100 متره و نیاز نبود ماشین یا موتور ببرم.

دوساعت اول جغرافیا و دو ساعت وسط مطالعات اجتماعی و دو ساعت آخر

تاریخ معاصر داشتم . اوایل بد جور خوابم میومد ولی آبی به صورتم زدم و

خوابم پرید. ساعت 17:30زنگ زده شد و اومدم خونه همسرم را بردم

 خونه باباش وبرگشتم والان در خدمت شمام و چشمام از خستگی و خواب

باز نمیشهخمیازه

*****************************************