معلمی ازجنس پاییز

هفته ی تلخ من
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦
 

بنام خدا

 

http://uploadtak.com/images/t5926_20121212_10.jpg

 

 

سلام دوستان خوبم

 

هفته ای را که پشت سر گذاشتم هفته ای نسبتا تلخ برای من بود. از غروب جمعه

قبل سردرد سینوزیتی عارضم شد . من مدتهاست با دارو و مسکن بیگانه ام .

چون کمتر بیمار میشم و دلیل اصلیش همون ورزش کردن منظم هست.

اما تو یکماه اخیر کمی اوضاع جسمی من ناجور شده و اونم علامت پیری هست

دیگه.

مهمترین درمان سینوزیتم همون محلول ترموراب و بخور دادن هست ولی انگار افاقه

نکرد. بهرحالت مجبور شدم یک کدئین بخورم شاید خوب بشم اما فایده نداشت

دوست نداشتم مدرسه هم غیبت کنم و بهرحالت عصر شنبه و یکشنبه دو آمپول

زدم که حسابی فلجم کرد و روند ورزش کردنم هم کند شد.

 

خلاصه سه شنبه شب با همکارام رفتیم بیرون و پلو ماهی خوردم . اصولا ماهی با

مزاجم سازگار نیست و چشمتون روز بد نبینه از صبح چهارشنبه سردی کردم

و تا غروب دیروز حالم خراب بود و خلاصه الان خیلی بهتر شدم.

شرمنده اگر نتونستم به دوستان خوبم سر بزنم.

ایشالا که هفته خوبی را پیش رو داشته باشید.

 

 پ.ن: عکس در کنار شاگردانم در کلاس دوم ریاضی دبیرستان البرز- دیماه90


 
 
پنج شنبه من
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
 

بنام خدا

 

 

http://uploadtak.com/images/w768_.jpg

 

سلام دوستان خوبم

 

پنج شنبه ها بیشتر مدارس و معلمین عزیز در تعطیلی بسر می برند ولی ما

به مدرسه میریم.

 

صبح زود ساعت 4:45 با زنگ موبایل بیدار شدم وضویی گرفتم و لباسهای ورزشی

را تنم کردم و منتظر موندم اذان بگند و نمازم را بخونم. بعد از نماز سوار ماشینم

شدم و به پارک والفجر رفتم . هیچکس نبود و من اولین نفری بودم که طبق معمول

اونجا بودم. حدود 12 کیلومتری را تو 70 دقیقه آروم دویدم و ساعت 6:50 به خونه

برگشتم . یه دوش اساسی گرفتم و فرصتی برای صبحانه نبود پس سریعا به مدرسه

رفتم.

بچه ها تازه رفته بودند کلاس و بعد از خوش و بش با همکاران به کلاس دوم ریاضی

رفتم . باهاشون جغرافیا داشتم و درس ششم که اهمیت و نقش جنگلها و زیست

بوم بود را تدریس کردم و 10 دقیقه آخر با بچه ها در مورد حضور سرگروه آموزشی

در روز سه شنبه حرف زدیم.

 

ساعت استراحت فرصتی شد تا بتونم یه چای و مقدار کمی بیسکویت بخورم

و از بازی دیشب لیگ اروپا با همکارامون حرف زدیم

 

ساعت سوم و چهارم با بچه های کلاس اول مطالعات اجتماعی داشتم و مقداری

از درس قبل که در مورد نظام اجتماعی کل و خرده نظام باقی مونده بود تدریس

کردم. خب تو این مابین سعی میکردم با مثالهایی ملموس برای بچه ها درس را بگم

و این باعث تحریک حس کنجکاوی بچه ها شده بود و از مسایل مختلف و مشکلات

اجتماعی و انحرافات گریبانگیر در جامعه سوال می کردند و منم با حوصله براشون

توضیح دادم و وقتی حس کردم که بچه ها از توضیحاتم قانع شدند خودم هم حس

خوبی داشتم.

من همچین کلاسهای فعالی را که تنها معلم متکلم وحده نیست خیلی دوست دارم.

ساعت پنجم و ششم را این هفته کلاس نداشتم و ساعت 11 از مدرسه زدم

بیرون و به همسرم پیامک دادم اگر کلاسش تمومه من برام دنبالش . تو مسیر

مقداری میوه گرفتم و بعد رفتم دانشگاه دنبال همسرم که بعد از 15 دقیقه کلاسش

تموم شد و اومد.

خانومم را رسوندم خونه پدرش و برگشتم خونه . ایشون زحمت ناهارم را کشیده

بود و من بعد از نماز گرم کردم و خوردم و نشستم شبکه مستند و تاریخچه

شهرآورد پرسپولیس و استقلال را دیدم. بعدش شبکه دنا (یاسوج) مجموعه شاید

برای شما اتفاق بیفتد را دیدم و اومدم تو رختخواب. و یه آهنگ زیبای بختیاری از

زنده یاد مسعود بختیاری گذاشتم و باهاش خواب رفتم .

بیدارشدم دیدم صدای اذان میاد جالب بود خیال میکردم صبحه میخواستم

برم ورزشخنده

 

نمازم را خوندم و لباس پوشیدم و طبق معمول غروب پنج شنبه رفتم زیارت

بقعه سید محمد و اهل قبور و ساعت 18:30 برگشتم.

 

یک قهوه و چای دم کردم و بابیسکویت خوردم و الانم نت در خدمت شمام.

چه روز پرکاری بود مگه نه؟خنده

 

 

پ.ن:همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
 دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
 قول می دهم

 

 

پ.ن2: عکس: همراه با شاگردان خوبم کلاس دوم تجربی دبیرستان نمونه

         شهید بهشتی - اردیبهشت 1390


 
 
سه شنبه شانزدهم آبان
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
 

بنام خدا


سلام دوستان مهربونم

 

امروز صبح چون قصد ورزش کردن را نداشتم و میخواستم به عضلاتم استراحت بدم

ساعت 5:30 از خواب بلند شدم . نمازم را خوندم و یه دوش اساسی گرفتم . دیشب

بعد مدتها تا دیر وقت بیدار موندم و برنامه نود را دیدم از خود راضی

 

بعد از دوش گرفتن یه صبحانه تپل تدارک دیدم . بیشتر صبحها وقت نمیکنم صبحونه

بخورم پس سعی کردم از خوردن صبحونه که نان تست ؛پنیر؛ گردو؛ عسل وچای

حسابی لذت ببرم.

 

بعد صبحونه مونده بودم چی بپوشم که نهایتا ترجیح دادم امروز را بزنم تو فاز

اسپورتنیشخند ساعت 7:15 سوار ماشینم شدم بزنم بیرون ولی هر چه ریموت

را زدم درب پارکینگ باز نمیشد انگار باتری خالی کرده بود و خدا کمک کرد یکی

از همسایه های عزیزمون ریموت را زد و درب باز شد.

 

3ساعت اول دبیرستان البرز کلاس داشتم وقتی رسیدم بچه ها داشتند کلاس

می رفتند .دوساعت اول با کلاس سوم ریاضی تاریخ معاصر داشتم وابتدا ازشون

امتحان گرفتم و سپس درس 5را تدریس کردم.

تک زنگ بعد با بچه های دوم ریاضی جغرافیا داشتم و درس چهارم که نیمکاره بود

تموم کردم و قرار شد بچه ها چون ساعت بعد دین و زندگی امتحان داشتند مطالعه

کنند.

 

بعد 5 دقیقه آقای مدیر اومدند و گفتند سرگروههای درسی برای بازدید از کلاسها

اومدند اتفاقا چون من تو این دبیرستان جغرافیا ؛ تاریخ معاصر؛مطالعات اجتماعی

آمار و مدلسازی و مبانی رایانه تدریس میکنم مجبور شدم با تک تک سرگروهها

در مورد این کتابها حرف بزنم و سرگروهها وخودمم خندم گرفته بود .

 

4 ساعت آخر دبیرستان دخترانه مهدیه در روستا کلاس داشتم و دیرم شده بود

سریع سوار ماشینم شدم و برای خودم آهنگهای کورش یغمایی را که دیشب

دانلود کردم گذاشتم و حال می کردم.

 

سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز ایستادم و هنوز سبز نشده یک راننده بنزخاور

زد به عقب ماشین من و حتی من فرصت نکردم پیاده بشم ببینم ماشین چیزی

شده یا نه ولی نگاه را ننده که کردم حالت عذرخواهی داشت و میگفت نگران نباشم

چیزی نشده و منم چون دیر شده بود بی اعتنا شدم و یه لبخند تحویلش دادم

و دستی براش تکون دادم و رفتم

 

وقتی رسیدم دبیرستان مهدیه 10 دقیقه از زنگ گذشته بود ولی هنوز دبیرا کلاس

نرفته بودند دخترای کلاس سوم تجربی تا من را دیدند یهو شوکه شدند.

گفتندآقا ما خیال میکردیم امروز دیگه نمیایید. منم گفتم عجب شما که منو

میشناسید تو بدترین حالات هم میام پس الکی امیدوار بودید.

 

ساعت پنجم و ششم با سوم تجربی زمین شناسی داشتم ابتدا درس را

مروری کردند و بعد یک امتحانکی ازشون گرفتم و سریع تصحیح کردم بهشون

دادم.

بعدش فصل چهارم را در مورد رواناب تدریس کردم که زنگ خورد و بچه ها برا نماز

رفتند و ساعت 12:20 زنگ هفتم و هشتم شروع شد که دوباره با همون

سوم تجربی تاریخ معاصر داشتم و درس ششم را تدریس کردم.

 

ساعت13:40 مدرسه تعطیل شد برگشتم شهرمون رفتم دانشگاه دنبال خانمم که

ساعت 14:30 کلاسش تموم میشد و با هم برگشتیم خونه و تا ناهار را بکشه

نمازم را خوندم و ناهار که خوراک قارچ با گوشت چرخ کرده بودیم صرف کردیم

 

بعدش نشستم و شبکه ی آی فیلم سینمایی بود دیدم و حول و حوش ساعت 16

تا 17:40 چرتکی زدمخمیازه

 

بیدار شدم دیدم تی وی فوتبال تیم ملی با تاجیکستان را داره پخش میکنه

نگاه کردم و نمازم را خوندم و یه لیوان چای با بیسکویت جو دوسر خوردم

اومدم نت دارم سر شما خوبان را درد میارم و حوصلتون را سر میبرمخنده

 

 

 

پ.ن1:تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر می پسندیدی!
ردیف ِ تمام غزلها،
نام کوچک ِ دختری از تبار گلها بود!
تو بانوی تمام غزلها بودی
و من تنها شاعر ِ شادِ این حوالی ِ اندوه!
همیشه می گفتم،
کسی که برای اولین بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشک مفت»
حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!
حالا،
سنگ ِ تمام ترانه های من مُفت و
گنجشک ِ شاد و شکار ناشدنی ِ چشمهای تو,
آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!?

 

 

پ.ن2: قصد دارم از حالا بیشتر روزانه هام را اینجا بنویسم تا مانند یک

دفتر خاطرات مرتب بتونم خودم را مرور کنم


 
 
بی ربط نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥
 

بنام خدا

 

 

سلام دوستان خوب و همدلم

 

از صبح دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم از خستگی هام ؛از دلتنگی هام؛

از هرچی که دلم میخواد بگم تا حرفی برای نگفتنم باقی نمونه.

اما حالا که وقتش رسیده و اومدم بنویسم حس میکنم دیگه حرفی برای گفتن

ندارم. امروز هم مانند دیروز دوشیفت بودم و 12 ساعت کلاس داشتم.

صبح با یه حس خوبی بلند شدم و نماز خوندم و رفتم برا ورزش 10 کیلومتری

پیاده روی کردم و ساعت 7 رفتم مدرسه. هنرستان باهنر کلاس داشتم و مجبور شدم

یک درس را سر 3 تا کلاس تکرار کنم دیگه از واژه های بیابان ؛ تبخیر؛پرفشار جنب

حاره و .... حالم بهم میخورد.

شیفت عصر هم دوساعت اول در هنرستان دارالفنون همین درس را تکرار کردم

چقدر برام زجر آور بود. ساعت وسط با کلاس اول مطالعات اجتماعی و ساعت

آخر با همون کلاس سوم برق تاریخ معاصر داشتم و تا حدودی تنوع بوجود آمد

آخر ساعت از بچه ها امتحان گرفتم ولی چه فایده با اون نمراتشون خستگیم

موند...........

 

من هیچوقت از مدرسه و تدریس خسته نمیشم و از ورزش کردن هم همینجور

باید بشینم فکر کنم ریشه ی خستگی هام کجاست پیداش کنم.

 

پ.ن1: انگار پنجره ها را خوب نبسته بودم!
حالا فهمیدی که از بین تمام قصه های قدیمی،
تنها قصه شاخ گوزن و شاخه درختان حقیقت داشت؟
دیگر باید یک تُک ِ پا تا سوسوی سوال و سکسکه بروم!
زود بر می گردم، اما...
تو بیدار نمان! بی بی باران!
تنها چراغ اتاق مرا روشن نگه دار!
به امید ِ دیدار!?

 

پ.ن2: امشب دلم بدجور هوای شنیدن آهنگ دنیای اینروزهای من

           کرده منم چند باری گوشش دادم و الان زنگ موبایلم کردمش

 

پ.ن3: اینروزها بهتر معنای این مثل را درک می کنم

         نو که میاد به بازار

         کهنه میشه دل آزار


 
 
همکارم
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢
 

بنام خدا

 

سلام دوستان همدل و مهربونم

 

عیدتون مبارک

 

 

قبل از ازدواجم یه همکار داشتم که اتفاقا از دوستان قدیمی من هم بود و

از سال 87 با هم تو یک مدرسه همکار شدیم.

حس میکردم ایشون نه تنها مثل قدیما با من گرم برخورد نمیکنه بلکه رفتارش

بنوعی با من خصمانه هم شده و سلام منو به سردی جواب میده و زنگهای

تفریح اونم در حضور همکاران و بیشتردرقالب کنایه و طعنه  من را مورد لطف قرار

 میداد. من از رفتارش خیلی متعجب شده بودم و هرچقدر نشستم فکر کردم

عقلم به جایی قد نمی داد که مرتکب چه اشتباهی شدم و یا دلیل برخورد

سردش چیه و بیشتر اوقات ناراحت میشدم ولی به زبون نمی آوردم و

کنایه هاش را با لبخندی تلخ جواب میدادم.

 

گذشت و گذشت تا اینکه پارسال ازدواج کردم و مجددا تو همون مدرسه

و همون روز باز من و همکارم کلاس داشتیم.

روز اول که فهمید من عقد کردم و متاهل شدم کلی با من خوش و بش

کرد و رفتارش زمین تا آسمان با من تغییر کرد.

باورم نمیشد اون همونی باشه که سالهای قبل با من رفتار میکرد.

 

یک روز خودم و خودش تو دفتر مدرسه تنها بودیم و دلم را زدم دریا

وگفتم: ازت یه سوال دارم و خدا وکیلی به دور از شوخی بهم جواب بده

 

گفت: بفرمایید.

منم گفتم: را ستش ما چند سال قبل به واسطه آقای X با هم دوست

بودیم و الانم که همکاریم. میخواستم بدونم چرا دو سه سال گذشته رفتارت

با من خصمانه بود و لی امسال نسبت به من تغییر موضع دادید.

 

یهو زد زیر خنده و گفت : راستش بعد از ازدواج و چندی بعدش تولد بچه ها و

نق و نوق اونها کلی آرامشم را گرفته بود و خستم کرده بود و از اینکه میدیدم

تو مجرد هستی و آرامش خاطر داری و آدم خودتی بهت حسادت میکردم و

حتی دلم نمیخواست ریختت را ببینم و این برام درد ناک بود ولی الان که

 شنیدم متاهلی و تو هم خودت را بدبخت کردی و به جمع بدبختا پیوستی

حس خوشایندی دارم و نه تنها ازت نفرت ندارم بلکه هر بار با دیدنت ذوق

هم میکنم. خنده

جل الخالق تو این مدت 3 سال من بیچاره را کلافه کرده بود بخاطر همین

باورکنید منم نتونستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر خنده.خنده


 
 
جمعه
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

بنااااااااااااااااام خدا

 

سلام دوستان خیلی خوبم

 

 

اصولا من همیشه از جمعه خوشم نمیومد حتی زمانی که بچه بودم و به مدرسه

می رفتم. از همون اول صبح جمعه دلم میگیره و دلتنگی میاد سراغم.

از عصرهای جمعه نگم بهتره چون حس وحشتناکی نسبت بهش دارم

 

با خودم قرار گذاشتم هر جمعه را برای انجام کاری قرار بدم . مثلا یه هفته

ماشینم را بشورم. یه هفته هم اگر تو خونه تغییری لازم باشه انجام بدم

و........... اینجوری دیگه حسابی مشغول میشم و کمتر دلتنگیش عذابم میده

 

القصه جمعه هفته قبل تصمیم گرفتم یه تغییر و تحول مختصری بالکن خونه

را بدم .از تابستون این قصد را داشتم ولی بعلت گرمای هوا گذاشتم بر ای

الان. البته کار زیادی هم نداشت ولی صبح جمعه دیگه ورزش نکردم چون

میخواستم با یک تیر دو نشون بزنم هم کار بالکن را انجام بدم و هم ورزش کرده

باشم.

 

ساعت 8 رفتم مغازه پدرم که مصالح ساختمانی فروشی داره و مقداری آجر

و سیمان و شن گذاشتم صندوق عقب ماشین و اومدم خونه و لباس کار تنم

کردم. پدرم بهم گفت: تا یکی از کارگرای مغازش را بفرسته کمکم ولی من

قبول نکردم و به حساب خودم خواستم قهرمان بازی در بیارمنیشخند

 

سیمان را درست کردم و شروع به کار کردم قرار بود دو رگه آجر را روی هم لب

بالکن بچینم و از نظر خودم باید نیم ساعته تموم می شد ولی چشمتون روز

بد نبینه از ساعت 9 تا 2 بعداز ظهر گرفتار بودم و دیگه از خستگی کمرم راست

نمیشد به زور دوشی گرفتم و ناهار را خوردم و خیلی خوابم میومد اما خیر

سرم بیدار موندم بازی پرسپولیس را تماشا کنم ولی باز هم گند زدند تا دوباره

رو اعصابمون راه برند. و جمعه را برام تلختر کرد.

 

لباسم را پوشیدم و رفتم یه سر جمعه بازار و گشتی زدم و برگشتم.

از روز جمعه تمام بدنم گرفته و کوفته شده و علیرغم اینکه صبحها بعد

نماز میرم 10 کیلومتری را میدوم اما هنوز حس کوفتگیش تو بدنم مونده

و الان کمی بهتر شده............

 

 

 

دلم به حال گارگران بیچاره می سوزه که چقدر فشار و لطمات جسمی را تحمل

میکنند و تازه تو این شرایط گرونی نمیدونم چکار خواهند کردنگران

 

 

پ .ن :چه قدر خوبم
 وقتی که هر چند بی بروز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی
 سبز و ساده و آرام
 می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی قلب


 
 
هجوم خاطرات تو
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
 

بنام خدا

 

 

 http://uploadtak.com/images/o68_.jpg

 

سلام دوستان همدلم

 

 

بخوانیدم با غزلی از خودم

 

 

نه شوق مانده در دلم نه ذوق شاعرانه ای

نمانده غیر داغ تو به روی دل نشانه ای

 

اگرچه رفته ای ولی ؛هجوم خاطرات تو

دوباره می برد مرا به خلسه ی شبانه ای

 

تو خیره می شوی به من؛ وخیس گریه می شوم

برای گریه های من تو بهترین بهانه ای

 

بخوان در این دقایقی که غم گرفته سینه ام

به لهجه ی قشنگ خود سرود عاشقانه ای

 

اگرچه خواستی که من؛زعشق تو حذر کنم

ولی بدان برای من همیشه جاودانه ای

 

 

 پ .ن:

سالها حرف
سالها شعر
سالها رویای روزهای نیامده
!

حالا که آمدی

نه حرف

نه شعر
نه رویا
!
گاهی دلم برای ِ نبودنت تنگ میشود !