معلمی ازجنس پاییز

سوم ادبیات
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱
 

بنام خدا

2151_.jpg 

سلام دوستان خوبم

 

در ادامه معرفی کلاسهایی که امسال تدریس دارم امشب شما را با کلاس

سوم ادبیات دبیرستان دکتر علی شریعتی آشنا می کنم.

کلاس 8نفره که در هفته 4 ساعت با اونها درس جغرافیای2 دارم

البته سال گذشته هم با من کلاس داشتند و بطور کلی جو خیلی خیلی خوب

و دوستانه ای بین ما حاکم هست.

ازنظر درسی هم در حیث المجموع از اونها رضایت دارم.

اتفاقا فردا صبح دوساعت وسط باهاشون کلاس دارم.

 

 

این عکس را چند روزقبل با همین کلاس گرفتم و یکی از شاگردام زحمت

عکس گرفتن را کشیدند و بهمین خاطر در عکس غایب هستند

 

 

پ.ن: این روزها امتحان نوبت اول شروع شده و از اونجا که 8 مدرسه میرم

و دروس مختلفی را هم دارم باید سوالات زیادی طرح کنم و کلی برگه صحیح

کنم بهمین خاطر کمتر فرصت میشه بشما خوبان سر بزنم

به بزرگواری خودتون من را ببخشیداوه


 
 
هدیه روز معلم
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
 

بنام خدا

 p3235_14092012294.jpg 

سلام دوستان خوبم

شبتون بخیر

میخوام خاطره ای از دوران تدریسم را براتون بگم

 

سال 86 روز 12 اردیبهشت  که روز معلم بود تو یکی از دبیرستانهای دخترانه

کلاس داشتم. اونا روز معلم سنگ تموم میذاشتند و یه جشن حسابی برپا

میکردندو حسابی از معلما پذیرایی می کردند.

 

القصه اونروز از درس خبری نبود و همه چیز تحت شعاع جشن بود.

اتفاقا اولیائ چند تن از شاگردان هم برای تقدیر از معلمان فرزندشون اومده بودند

 مدرسه. ساعت آخر جشن تو کلاس دوم ادبیات برگزار می شد. و من به اتفاق

چند تن از همکارام رفتیم تو جشنشون شرکت کردیم.

 

دو سه بار من خواستم از در کلاس برا کاری برم بیرون ولی بچه ها با خواهش

میخواستند من بمونم همونجا و بیرون نرم.

در کلاس را محکم گرفته بودند و من فهمیدم باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه

خلاصه نیم ساعت بعد بچه ها اومدند و گفتند: آقا تشریف بیارید درب ماشینتون

را قفل کنید یادتون رفته اینکار را انجام بدید. من تا جائیکه یادم میومد در را قفل

کرده بودم خلاصه رفتم وارسی کردم دیدم در ماشین قفله و اومدم گفتم

بچه ها سر کار گذاشتید ؟ این که قفله.

یهو دو سه نفر از بچه ها رفتند سراغ یه ماشینی که کنار ماشینم بود و خیلی

شبیه ماشین من بود و حتی روکش صندلیهاش هم مثل من بود و در را باز کردند

گفتم بچه ها این که ماشین من نیست.

انگار آب سردی رو سر بچه ها ریختند.

 

از بچه ها پرسیدم قصه چیه؟

تا نگو کلاس دوم تجربی با همکاری دوم ادبیات اومده بودند ماشین کنار من را

شسته بوده بودند و حسابی برق انداخته بودند . به هوای اینکه ماشین منه

و خواستند من را سورپرایز کنند و این هدیه روز معلم بمن باشه

ولی بعد فهمیدیم این ماشین متعلق به ولی یکی از بچه های کلاس اولیست

که اومده بود مدرسه از معلما تقدیر کنه.

 

خوب اینم شانس ما بود دیگه .. بقول دوستان اگه شانس داشتیم بهمون

می گفتند شانسعلینیشخند

 

کلی خوش به حال ولی اون شاگرده شد. جالب این که صاحب اون ماشین

خودش معلم بود و از دانش آموزان من هم هدیه با ارزشی دریافت کرده بود

از بچه ها تشکر کردم و بهشون خسته نباشید گفتم.


 
 
چشمان ابری ام
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
 

بنام خدا

 

 

سلام دوستان گلم

 

بخوانیدم با غزلی  از سروده های خودم

 


 

وقتی که از آمدنت دیر می شود

کم کم دلم از زندگی سیر می شود



داغی عجیب حاصل از دست رفتنت

درسینه ام دارد فراگیر میشو د

 


من مطمئنم همه ی خوابهای من

در عمق چشمان تو تعبیر می شود



هر لحظه از مغرب چشمان ابری ام

سیلابی از گریه سرازیر می شود

 


روزی فرا می رسد از راه که نام من

در گوشه ی قلب تو زنجیر می شود

 

پ.ن:

نه تو آمدی

نه من از یاد بردم .

یلدای انتظار قصه نیست

شب هم نیست

اگر نه به سر می آمد

...

 
 
سیل در شهر ما
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸
 

بنام خدا

 

سلام دوستان مهربان و باوفایم

 

تو این چند روز اخیر نزولات آسمانی حال و هوای دیگری به شهر ما داد.

هر چند غروب دوشنبه تبدیل به سیلابی بنیان کن شد و جان بیش از 20

نفر از همشهریان ما را گرفت.

 

چند سالی میشد که باران چندانی نباریده بود و مردم آمادگی لازم را برای

مقابله با سیل نداشتند. بهمین جهت خسارات جانی و مالی زیادی را ببار

آورد. ای کاش در مقابل حوادث غیر مترقبه همیشه آماده باشیم و تمهیدات

لازم را فراهم آوریم.

 

شکر خداوند آپارتمان ما هیچگونه آسیبی ندید . خدا میداند تو عمرم بارانی

اینچنینی ندیده بودم.

 

یکی از شاگردان سابقم در دبیرستان بزرگسالان که البته 7 سالی هم از من

بزرگتر بود در این حادثه تلخ دچار برق گرفتگی شد و جان خود را از دست داد.

این ضایعه را به خانواده ایشون خصوصا آقا بهنام فرزند مهربانش که امسال از

شاگردان من هم هست تسلیت میگم.

 

 

روز دوشنبه و سه شنبه مدارس در شهرستان ما و در سه مقطع تعطیل بود

و فرصتی داد تا روز سه شنبه از ساعت 9 تا 11:30 دور تا دور شهرمان را که

17 کیلومتر میشد پیاده روی کنم و با حال و هوای خیابونها و محلات مختلف

شهر با خبر شوم.

 

امشب دیگر استقلال حتی با کمکهای محسن قهرمانی در برابر غیور مردان

فولاد حرفی برای گفتن نداشت و سر تسلیم فرود آورد تا ثابت شود همیشه

شانس با آدم یار نیست.


 
 
عاشورا امسال در شهر ما به روایت تصویر
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥
 

بنام خدا

 

تصاویری از مراسم عاشورا ی امسال در شهر ما به روایت تصویر

 

در ادامه مطلب تصاویر را مشاهده فرمائید

 

 


 
 
معرفی دوم تجربی و ریاضی البرز
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

شبتون بخیر

سعی میکنم از امشب در بعضی از پست هایی که میذارم کلاسها و مدارسی

را که امسال تدریس دارم معرفی کنم.

 

امشب از کلاس دوم تجربی - ریاضی دبیرستان غیر دولتی البرز شروع می کنم.

این عکس را با بچه های همین کلاس امروز صبح گرفتیم .

 

کلاس دوم تجربی و ریاضی رویهم رفته 10 نفر می شوند که 6 نفر اونا رشته

تجربی و 4 نفر دیگه رشته ریاضی هستند.

 

من با هردوکلاس بطور مشترک درس جغرافیای عمومی و استان را دارم ولی

با بچه های رشته ریاضی علاوه بر درس جغرافیا درس آمار و مدلسازی را هم

تدریس دارم. یعنی با تجربی ها 3 ساعت و با ریاضیها 5 ساعت در هفته

تدریس دارم.

 

جو بسیار خوب و دوستانه بین من و شاگردام تو این کلاس برقراره و از همگی

هم درسی و هم انضباطی رضایت کامل دارم.

امیدوارم اونا هم از من راضی باشند.

 

 

پ.ن:


 
 
محمد رضا و نقش شمر
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
 

بنام خدا

 

 

سلام

دوستان خوبم

 

عزاداریهاتون قبول حق

 

مراسم عزاداری محرم و صفر در شهر ما مانند همه ی ایران پرشور برگزار میشه

ولی مراسم شب تاسوعا و شب و ظهر عاشورا شور و حرارت بیشتری دارد.

چندین هیئت عزاداری هستند که در مسیرهای مختلف در دسته جات دمام زنی

زنجیر زنی و سینه زنی به همراه تعزیه طفلان مسلم و روز عاشورا شروع به

حرکت می کنند و نهایتا مقصد همه ی این هیئت ها مسجد جامع شهر است.

 

بقول دوستی که می گفت: هر کس اهل این شهر باشه و الان در شهری دیگر

سکونت داره تو این دوشب و دو روز تو مراسم پیدا میشه و آدم میتونه باهاشون

حال و احوال کنه.

 

الغرض:

 

یکی از هیئت های عزاداری قدمتش از همه بیشتره و تعداد افراد شرکت کننده

در مراسمات اون بیشتر از دیگر هیئت هاست و خیلی ها دوست دارند که

تو مراسماتش نقشی داشته باشند. خصوصا دمام زنی و مراسم تعزیه

تقابل شمر و خاندان امام حسین (ع) که از خیلی قبل باید با بانی هیئت

برای شرکت در اون هماهنگی کنی.

 

محمد رضا یکی از افراد شوخ طبع و البته صمیمی شهر ما دو ماهی قبل از مراسم

مراجعه میکنه پیش بانی اونجا و تقاضا میکنه نقش شمر را در تعزیه به اون بدن.

ناگفته نماند که محمد رضا خودش زاده همون محله ایست که هیئت در اونجاست

بانی هیئت بهش میگه ایشالا خودمون بهت خبر میدیم .

 

خلاصه مدتها میگذره تا مراسم محرم نزدیک میشه و محمد رضا طاقت نمیاره

خودش به بانی مراجعه میکنه و میگه خبری ازتون نشد مگه قرار نبود من را خبر

کنید ؟ اونا هم میگن راستش نقش شمر را دادیم برا کسی دیگه.

محمد رضا میگه : من که از خیلی قبل بهتون گفته بودم. بانی میگه: متاسفانه

شما تائید نشدید.

برق از کله محمد رضا میپره و میگه:

ما از شمر کثیف تر در تاریخ نداشتیم بر اون هم تائید نشدم؟

و باز میگه خوب شد که نقشی از سپاه امام حسین (ع) را نخواستم و گرنه

شاید منو بکشتید برای این خواسته.

بانی میگه : شما بیائید همون سینه یا زنجیر را بزنید

محمد رضا میگه: سینه یا زنجیر زدن کسی که کثیف تر از شمره ارزشی نداره

و راهش را میکشه و میره.

 

پ.ن: دوستان خوبم تو ایام عزاداری منو هم از دعای خیرتون فراموش نکنیدخجالت