معلمی ازجنس پاییز

سفر به گناوه و خرید ال ای دی
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳٠
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 

 

 

آدینه تون بخیر

 

دیروز عصر به اتفاق همسرم و برادر خانمم و همسرش رفتیم بندر گناوه تا هم

یه آب و هوایی تو بندر عوض کرده باشیم و هم اگه بشه یه ال ای دی بخرم

ساعت 5:30 رسیدیم و ماشین را زدم تو پارکینگ و روانه بازار بزرگ بندر شدیم

نسیم بسیار خنکی از طرف دریا می وزید و صورت را نوازش می داد.

از مغازه های صوتی و تصویری زیادی دیدن کردیم و مدل مختلف ال ای دی را

دیدیم و قیمتها را با هم مقایسه کردیم.جالب اینجاست که خود قیمت مغازه های

بندر هم با هم خیلی تفاوت داشت .

البته از مغازه های دیگه و وسایل دیگه هم دیدن کردیم و خانمها براخودشون

وسایل آشپزخانه و ... خرید کردند. هرچند از زمان تحریم به بعد قیمتها در

گناوه با شهر ما چندان تفاوتی نداره ولی تنوع محصولات زیاد بود.

 

خلاصه تو این گیرودار از خوردن خوراکیها هم غافل نبودیم و تجدید قوایی

میکردیم.نیشخند

 

خریدهای دیگرمون را که انجام دادیم ساعت 9 شده بود و مغازه ها داشتند تعطیل

می شدند بالاخره با هم شورو مشورت کردیم که ال ای دی مدل سونی 40 اینچ

بگیریم .قیمتش حدود 300هزار تومان ارزانتر از شهر خودمون بود و امکانات خیلی

خوبی هم داشت مثل اینترنت بی سیم .دیجیتال خانگی و....

 

از یکی از مغازه دارها که منصفتر از همه بود ال ای دی را گرفتیم و برامون تست

کرد و پولش را دادیم و اومدیم خونه . ساعت 11 رسیدیم خونه . ودیگه فرصت

نصبش نبود و از بس خوابم میومد خوابیدم و صبح بعد صبحانه وصلش کردیم

اگه چشمش نزنم کیفیتش خیلی خوبه.

 

 

 

پ.ن1: اینروزها کم کم دارم به طرح سوالات خرداد ماه می پردازم و شرمنده

دوستان نازنینم هستم که دیر به دیر بهشون سر میزنمخجالت

 


 
 
خاطرات معلمی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

بنام خدا

 

سلام بر دوستان همدل و مهربانم


 

سال 1378 اولین سال کاری من بود و محل تدریس من در یکی از شهرهای بندری

استانمون بود. اون شهر با شهر ما 160 کیلومتر فاصله داشت و از همون روز اول

متوجه اختلاف فرهنگی بین اون شهر با شهر خودمون شدم.

اونا زیاد به غریبه ها روی خوش نشون نمی دادندو حتی کسانی را که از جاهای

دیگه به اون شهر می رفتند صحرایی خطاب میکردند. و این طرز تفکر را حتی وقتی

تو خیابونها و یا تو بازار اونا می رفتی متوجه می شدی. وکنایه و تیکه هایی بود که

بار آدم می کردند.

اما من بر عکس خیلی از دبیران غیر بومی نسبت به این موارد حساس نبودم

و تازه کلی هم خنده ام می گرفت.

روز دوم مهرماه طبق ابلاغی که داشتم به دبیرستان شهید ب ... رفتم.

استرس زیادی داشتم و میترسیدم نتونم سرکلاس صحبت کنم هرچند که از چند

روز قبل حرفهایی را که باید بزنم تمرین کرده بودم.

مدیر داشت در صبحگاه برای بچه ها صحبت می کرد و من با دوتا همکارای دیگه

که از نی ریز فارس و فریدونکنار مازندران بود به دفتر رفتیم و با همکارانی که

اونجا بودیم خوش و بش کردیم . بعد از چند دقیقه بچه ها کلاس رفتند و مدیر به

دفتر آمد و به ما خوش آمد گفت و ما را به همکاران معرفی کرد.

کم کم دبیران آماده رفتن به کلاس شدند و من هم دو ساعت اول با کلاس دوم

تجربی کلاس داشتم و مدیر با من اومد که کلاس را به من نشون بده.

یهو یکی از دانش آموزان که بعدها معلوم شد کلاس دوم ادبیات هست پشت

یکی از ستون ها قایم شده بود و پاهاش را جلوی پای مدیر گذاشت و مدیر با کله

زمین خورد. البته عمدا این کار را نکرده بود و خیال می کرد اون لحظه یکی از

همکلاسیهاش بوده یهو صدای خنده و سوت بچه هایی که تو مدرسه بودند فضا

را پر کرد. منم چنان خنده ام گرفته بود که نگو ولی بخاطر مدیر نمی تونستم بخندم.

مدیر بلند شد و افتاد تو بخت اون پسره و کلی کتکش زد و فرستادش دفتر و

بعد منو برد به کلاس دوم تجربی معرفی کرد.

من ابتدا تبریک سال تحصیلی جدید را گفتم وبا تک تک بچه ها آشنا شدم و

در مورد شیوه کار خودم در طول سال برای اونها حرف زدم و زنگ خورد.

زنگ تفریح تو دفتر مدرسه حرف از کار اون شاگرد بود و با وساطت بعضی معلمان

مدیر اون پسر را بخشید.

ساعت بعد با کلاس دوم ادبیات داشتم و اون دانش آموز هم نشسته بود و فهمیدم

فامیلش رامشی است. وقتی اسمش را صدا زدم با یک حالت تمسخرآمیز

بلند شد و سعی داشت بچه ها را بخندونه .فهمیدم که چندان تنظیم نیست

گفتم: باید روز اول گربه را در حجله بکشم. گفتم بیا بیرون .

برخلاف میل باطنی ام یک داد سرش زدم و یک اردنگی بهش زدم و انداختمش

بیرون و از اون روز به بعد دیگه کسی سر کلاس من نتونست بی نظمی بوجود

بیاره و کم کم چنان رابطه دوستانه ای با بچه ها داشتم که زبانزد بود

خصوصا رامشی که خیلی با هم دوست شدیم.


 
 
بازی آرزوها
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 

از طرف دوست وبلاگی ام پرومته عزیز به یک بازی دعوت

شدم و باید از آرزوهای دوران کودکی ام بگم.

 

دوران کودکی که خودتون میدونید لحظه لحظه اش تو رویاها و آرزوهای قشنگ

سپری میشه. ولی خب من از همون اول اول دوست داشتم یه روز معلم بشم

وکلی از بچه ها امتحان بگیرم و بعد تو یک روز بارونی تنها تو یک اطاق بشینم

و فقط برا خودم برگه شاگردانم را تصحیح کنم و چایی بخورم. شاید خیلی

مسخره بیاد ولی خب اینم یک آرزو ست دیگهخنده

 و بیچاره شاگردای من که تو این 15 سال از دست امتحان گرفتنهای من

حسابی خسته شدند. ولی هنوزم عاشق طرح سوال کردن و تصحیح برگه ام

 

تنها به همین یک آرزو رسیدم و دیگر هرگز هیچ آرزو یی برام برآورده نشد و

همه فقط یک بغض کال بود که در گلویم خشکید.

 

دوستان خوب من هر کس دوست داشت میتونه این بازی را ادامه بده.مژه

 

 

 

پ.ن:اینروزها زلزله مصیبتی شده برای هم استانیهای من در شهرستان دشتی

از خدا میخوام به بازماندگان این زلزله صبر و شکیبایی عنایت فرماید. و همه

هموطنان و هم استانیهای عزیز دست در دست هم بتونیم از آلام اونها کم کنیم.

 

در این دو سه روز زلزله مرتب شهر ما را هم میلرزونه و باعث رعب و وحشت

شده خدا خودش به همه ما کمک کنه


 
 
سفرنامه 2(شیراز)
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤
 

بنام خدا

 

n6342_.jpg 

 

سلام دوستان خوبم

 

 

صبح روز جمعه 9 فروردین کلید اتاق را به سرایدار مدرسه تحویل دادیم و با خاطراتی

خوب شهر زیبای اصفهان را ترک گفتیم.

برگشتن از اتوبان اصفهان - شیراز اومدیم و چون صبح خیلی زود حرکت کردیم

ترافیک جاده خیلی سبک بود. مسیر اصفهان تا شیراز 460 کیلومتری میشه

و من چون در رانندگی عشق سرعت نیستم با حوصله و در حد سرعت 90

رانندگی میکردم. اولین شهری که رسیدیم شهرضا بود و بعدش به شهر آباده

رسیدیم  هوایی بسیار مطبوع داشت و نسیمی خنک در حال وزیدن بود و روح را

نشاط میداد. ساعت 9:30 اونجا رسیدیم و یه استراحتی کردیم و ساعت 10

دوباره راه افتادیم تو مسیر چند جایی پلیس راهنمایی با دوربین ایستاده بودند

و سرعت ماشینها را کنترل می کردند.

همسرم میگفت اینجور که تو داری مقررات را رعایت میکنی و به تابلوها توجه

داری خود سردار مومنی هم اینطور نیست و ممکنه پلیس بخاطر سرعت

 پایینتر از حد مجاز تو اتوبان جریمه ات کنند.

بعد از گذشتن از شهرهای صفا شهر و سعادت آباد و نهایتا مرودشت ساعت

2 عصر به شیراز رسیدیم.

از طرف دروازه قران که وارد شدیم ترافیک سنگین بود و ما باید دقیقا به آن طرف

شیراز میرفتیم تا به ستاد اسکان برسیم. رفتیم بلوار امیرکبیر که ستاد اسکان

بود معرفینامه را گرفتم و سپس به مدرسه محل اسکانمون تو خیابان زرهی

کوچه باغ حوض رفتیم. سرایدار در را برامون باز کرد و کلید اتاقمون را در اختیارمون

قرار داد. مدرسه ی بدی نبود ولی مثل مدرسه ای که اصفهان رفته بودیم نمیشد

 

بهرحال تمام اسباب مورد نیازمون را از ماشین به اتاق منتقل کردیم و من دوشی

گرفتم و ساعت 5 به اتفاق همسر پیاده رفتیم پارک قوری که در همون نزدیکیها بود

 

رفتیم اونجا تا خیلی هم شلوغه بستنی و تنقلات دیگر گرفتیم و خوردیم

از اونجا که فروشگاه زنجیره ای بغل پارک بود یه سری زدیم دیدیم اجناسش

خیلی مناسبه و offخورده بودند چون ماشین نبرده بودیم به اتفاق همسر

برگشتیم مدرسه و اینبار با ماشین اومدیم وکلی خرید کردیم.

بعد خرید رفتیم یه غذا فروشی و جاتون سبز کباب ترکی خوردیم و حسابی

چسبید. از اونجا که خسته بودیم 10 شب برگشتیم و خوابیدیم.

صبح با صدای اذان بلند شدم و بعد از نماز رفتم تو مدرسه 10 کیلومتری را

دویدم. تو حین دویدن یکی از مسافران که از اهالی لاهیجان بود بمن ملحق

شد و لی چندان رضایتی نداشت و به من گفت: خدا خیرت بده کاری کردی

که خانمم مجبورم کرده و گفته تو هم مثل اون آقا برو بدو و خلاصه خواب را حراممون

کرد. بعد از ورزش دوشی گرفتم رفتم سنگک و آش و عسل و کره گرفتم و

صبحانه تپلی را خوردیم.

 

ساعت 8:30 با ماشین زدیم بیرون و ابتدا رفتیم پل حر باشگاه فرهنگیان ژتون

ناهارمون را گرفتیم .قیمت غذاهاش عالی بود تازه برا فرهنگیان 20 درصد

تخفیف داشت . تازه از اون آقا خواستم همین حالا ژتون شام را هم بما بده

تا عصر نخوایم برگردیم.

بعداز اون رفتیم خیابان پارامونت و 20 متری سینما سعدی از مغازه ها و مجتمع

تجاری دیدن کردیم و خانم چند تا خرید مثل کیف و کفش برا خودش انجام داد

تا ساعت 12 که کم کم برا ناهار رفتیم باشگاه فرهنگیان که محیط

سلف سرویسش بی نهایت تمیز و عالی بود و نظم خاصی اونجا حکمفرما بود

بعد از 15 دقیقه سفارش مارا آماده کردند و چلو کباب با دلستر را آوردند

بعد از سرو غذا برگشتیم مدرسه و استراحتی کردیم. راستش ترافیک

تو خیابونا وحشتناک بود پس عصر تصمیم گرفتیم با اتوبوس خط واحد بریم

ساعت 6 عصر با خط واحد رفتیم فلکه ستاد و از اونجا برا خودمون پیاده رفتیم

بسمت حرم مطهر شاهچراغ و تو همین حین از خیابان زند که عبور کردیم

گشتی تو مغازه هاش زدیم. ساعت 7:30 رفتیم شاهچراغ زیارتی کردیم و

سپس با خط واحد برگشتیم فلکه ستاد و رفتیم از غرفه های برپا شده تو

پارک آزادی دیدن کردیم . خبر شکست تیم استقلال از سپاهان هم خوشحالم

کرد و هم ناراحت .بخاطر اینکه دوست داشتم فینال جام حذفی پرسپولیس با

استقلال باشه ولی خب نشد.

 

از پارک آزادی تاکسی دربست گرفتیم اومدیم باشگاه فرهنگیان و شام

دو تا مینی پیتزا خوردیم و بعد اومدیم پارک قوری اونجا هم بستنی خوردیم

و تا 11 شب اونجا بودیم. بعدش برگشتیم و خوابیدیم صبح خیلی زود بلند

شدیم بعد از صرف صبحانه اسبابمون و وسایل را تو ماشین چیدیم و 8 زدیم

بیرون . مسیر شیراز به شهرما را اینقدر خلوت تا به حال ندیده بودم.

با آرامش رانندگی کردم و ساعت 10:30 رسیدیم کازرون اونجا هم هوایی عوض

کرده و دوباره راه افتادیم ساعت 12:15 رسیدیم شهرمون و بعدش تا غروب

خوابیدم. ببخشید اگه پرحرفی کردم.

 

 

پ.ن1: این عکس را تو پارک قوری شیراز گرفتم تصویر قوری معروف پشت

سر من معلومه

 

پ.ن2: تو عبور از کمربندی مرودشت یاد علیرضا روزگار افتادم خواننده ی

بسیار محبوب من که انگار آهنگهاش را فقط برای دل من میسازه.

آهنگ وبلاگم از علیرضا روزگاره.

 

پ.ن3: بعضی موارد سفر را نمی توان نوشت چون نوشتنی نیستند بلکه

احساسهایی هستند که بعنوان یک همزاد همیشه با توست


 
 
سفرنامه 1(اصفهان)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱
 

بنام خدا

 

w8584_.jpg 

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 

 

 

امیدوارم که تعطیلات تا الان بهتون کلی خوش گذشته باشه و استفاده کافی را ازون

برده باشید. بالاخره سفر به سر رسید و من هم پیشتون برگشتم.

 

ماجرای سفر- قسمت اول- (اصفهان)

 

صبح روزچهارشنبه گذشته ساعت 6 صبح زدیم به جاده .اولین پلیس راه به من

گفت بزن کنار و مدارکت را نشون بده و منم با اطمینان خاطر مدارک را نشون دادم.

افسر پلیس بمن گفت: یکی از لامپهای جلوی ماشینت سوخته و باید جریمه بشی

منم هاج و واج مونده بودم چطور لامپ چراغ سوخته و من متوجه نشدم . خلاصه

ازم قول گرفت تو اولین شهری که رسیدم درستش کنم و اونم منو جریمه نکرد.

 

ساعت 8:30 رسیدیم نورآباد ممسنی اونجا پیاده شدیم یه هوایی تازه کردیم و

تنقلاتی خریدیم و بعد 15 دقیقه به مسیر ادامه دادیم. ساعت حدود 11 رسیدیم

شهر یاسوج و قرار بود ابتدا بریم آبشار یاسوج ولی تصمیمون عوض شد و به

سمت اصفهان حرکت کردیم. من تا به حال جاده ای به این پیچ و خمی و تونل های

وحشتناک ندیده بودم. واقعا مسیر بدی بود. تو مسیر یاسوج به شهر سمیرم

یه 405 نقره ای پلاک کرج اومد سبقت بگیره که آینه سمت راستش با آینه سمت

چپ من برخورد کرد ولی خدا به ما رحم کرد. نهایتا ساعت 2:30 رسیدیم شهر

سمیرم و رفتیم از آبشار زیبایش دیدن کردیم چقدر هوا دلپذیر بود. ناهار را همونجا

خوردیم و ساعت 4 عصر راه افتادیم . البته مسیرمون دیگه تا اصفهان اتوبان بود

ومشکلمون کمتر میشد. ساعت 5 رسیدیم شهرضا و اونجا هم حرکت کردیم اصفهان

ساعت 6 عصر رسیدیم و با هزار بدبختی و پرسیدن آدرس ستاد اسکان فرهنگیان

را پیدا کردیم و چون تو اسفند ماه اینترنتی جا رزرو کرده بودیم معرفینامه را زود

گرفتیم و به خیابان میر رفتیم و اونجا هم تو یک دبستان تروتمیز مستقر شدیم

سرایدار به گرمی از ما پذیرایی کرد و کلید اتاقمون را دراختیار مون گذاشت

بالش پتو یخچال و تلویزیون هم اتاق داشت . ولی ما همه ی وسایل را خودمون

آورده بودیم . بعد از گذاشتن وسایلمون  رفتم یه دوش گرم گرفتم حالم جا اومد

و سپس به اتفاق همسرم رفتیم تا چهاراه نظر و خیابونهای اطرافش گشتی

زدیم و بعد دو تا پیتزا هم زدیم تو رگ اومدیم خونه . من از بس خسته بودم

خوابم برد و نتونستم سریال پایتخت را ببینم.

 

صبح زود بلند شدم بعد از نماز رفتم سر پل فردوسی سنگک گرفتم و اومدم

نزدیک همون مدرسه هم عدسی گرفتم و هم آش . همراه با پنیر و گردو یه

صبحونه تپلی زدیم و رفتیم پارک جنگلی ناژوان و از باغ پرندگان و خزندگان هم

دیدن کردیم و همچنین درشکه سواری که خیلی عالی بود.

 

ناهار هم رفتیم یک رستوران چلو کباب سلطانی خوردیم و بعدش اومدیم خونه

وتا عصر استراحتی کردیم و غروب دیگه با ماشین نرفتیم و پیاده زدیم بیرون

رفتیم و چند تا پاساژ همسرم هم چند تا خرید انجام داد و بعدش هم رفتیم

سی و سه پل . واقعا دلم آتیش گرفت و قتی دیدم اونجا شده یک برهوت

آخه مدتی بود اصفهان نرفته بودم حسابی از این بابت دلم گرفت.

 

ساعت 10 شب رفتیم فست فود خوردیم و برگشتیم. با اینکه حسابی خسته

بودیم ولی خب بسیاری از وسایل را جمع و جور کردیم تا فردا صبح زودبه سمت

شیراز حرکت کنیم.

 

راستش دلم میخواست چند روزی باشیم ولی خب نتونستیم روزهای قبل

را رزرو کنیم و روزهای بعد هم که مدرسه در شیراز رزرو کرده بودیم و ناچار

برگشتیم تا ایشالا تابستون جبران کنیملبخند

 

 

 

 

پ.ن1: تو این چند روز سفر یک غم قدیمی منو رها نمیکرد

 

 

 

 

پ.ن2: تو این چهارپنج روز ورزش تعطیل و بازار فست فود خوری من داغ

بود خدا خودش رحم کنه بمننیشخند

 

 

 

پ.ن3: بی انصافیست اگه از مهربونی و مهمون نوازی اصفهانی ها نگم

چقدر با حوصله و خوشرویی مارو راهنمایی کردند. یا شاسین اصفهان