معلمی ازجنس پاییز

رمضان نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

بنام خدا

 

سلام بر دوستان خوب و بزرگوارم

 

طاعاتتون مقبول درگاه خداوند متعال

 

بعد از 3 هفته یک پست تازه گذاشتم .یادش بخیر یه زمانی بود که هر روز مطلب

می ذاشتم و فرصت میشد که به همه ی دوستانم سر بزنم .

البته الان نسبت به گذشته چیزی تغییر نکرده بجز حوصله ی من که خیلی به

حداقل خودش رسیده و نمی دونم حس نوشتن در من نیست.

الان سه سالی می شود که نتوانسته ام حتی یک بیت شعر هم بگم.

یادمه تابستان 89 گاهی حتی نیمه شب وقتی تو خواب بودم یک مصرع

شعر بهم الهام می شد و من بیدار می شدم تا غزل را به پایان نبرده بودم

به خواب نمی رفتم.

البته بقول اساتید شعر گفتن جوششیست نه کوششی. کارش هم نمیشه

کرد.نیشخند

 

 

پ.ن1: اینروزها با بودن ماه مبارک رمضان و برکاتش حس خوبی دارم و

برای همه ی شما خوبان وقت افطار و سحری دعا میکنم شما هم منو از

دعای خیرتون بی بهره نذارید.مژه

 

پ.ن2: سازماندهی دبیران منطقه مون برای سال تحصیلی آینده انجام شد

و دقیقا همون مدارس پارسالی ساعت گرفتم و امسال مدرسه ی جدیدی

نمی رم.

 

پ.ن3: بر خلاف هرسال که تو ماه  مبارک رمضان به وزنم اضافه می شد

امسال سیر نزولی دارم و از اول ماه مبارک 2 کیلو دیگر کم کردم و الان به

61 کیلو رسیدم و حداقل 10 کیلو دچار کمبود وزن شدم هرچند که چند روزیست

ورزش نمی کنم می ترسم تموم بدنم آب بشهنیشخند


 
 
سفر به فتح آبادکازرون
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٩
 

بنام خدا

 

فروشگاه اینترنتی کانادا



سلام بر دوستان ارجمندم

 

 

 

 

 

عصر 5 شنبه به اتفاق همکاران بزرگوارم در دبیرستان البرز رفتیم روستای فتح آباد

کازرون .ساعت 5 حرکت کردیم و بعد از عبور از شهرهای دالکی و کنارتخته ساعت

7 به این روستا رسیدیم. طبق معمول هر سال به خانه باغی که متعلق به پدر

یکی از شاگردامون رفتیم و اونجا مستقر شدیم . در مجموع 13 نفر بودیم که با

5 ماشین رفته بودیم.

وسایلمون را تو یکی از اتاقها گذاشتیم. و بعد یک فرش زیر آلاچیق بزرگی که

در باغ بود انداختیم و دور همدیگر نشستیم و چایی خوردیم و هرکس ماجرایی

را تعریف میکرد که اغلب مربوط به خاطرات سفر با همکاران و مدارس دیگر

بود.

اذان را که گفتند نماز خواندیم و بعد از اون تدارک شام را دیدند و ساعت 9:30

شاممون را خوردیم. بعد از اون بعضی از دوستان زیر آلاچیق موندند و با هم

صحبت کردند و تخمه و میوه می خوردند و بعضی هم رفتند داخل اتاق و تلویزیون

دیدندو بعد از شروع بازی اسپانیا و ایتالیا تقریبا اکثر بچه ها برای تماشای بازی

اومدند تو اتاق. بعضی ها در نیمه بازی خسته بودند و خوابیدند ولی من و چند نفر دیگه

تا پایان بازی را تماشا کردیم.

با پایان بازی تقریبا همه خوابیدند. و صبح با صدای اذان بلند شدیم و نماز خوندیم

و دوباره خوابیدیم . میخواستم برم ورزش دیدم اصلا حسش را ندارم .

ساعت 8 صبح صبحونه خوردیم و بعد از صبحانه تعدادی از بچه ها برای زیارت

امامزاده حسین رفتند و منم به اتفاق 4 نفر دیگه رفتیم کنار رودخانه هم برای

گشت و تفریح و هم برای چیدن پونه . جاتون خالی رودخانه ی با حالی بود و کلی هم

پونه چیدیم و بعد از 2 ساعت برگشتیم.

وقتی برگشتیم دیدیم 3 تا از بچه ها که تو باغ مونده بودند رفته بودند تو استخر

اونجا و داشتند شنا می کردند.

ما هم به اونها ملحق شدیم و شیرجه زدیم تو استخر .درست بالای استخر

درخت انگوری بود که انگورهای لذیذی داشت و ما علاوه بر شنا کردن انگور

هم خوردیم و بعد از اون هندونه هم آوردند و خوردیم.

 

ساعت 12 بود که بچه هایی که برای زیارت رفته بودند برگشتند و تو مسیرشون

از کازرون ناهار گرفته بودند و آوردند.

ساعت 1:30 بعد از خوندن نماز ناهار را خوردیم و بعدش بعضی ها رفتند تو استخر

و بعضی دیگه هم نشستند و با هم حرف زدند. منم ساعت 2:30 تا 3:30 ساعتی

را خوابیدم و بعد از خوردن چای رفتم تو استخر واقعا باحال بود.

ساعت 4:40 جلسه ای برگزار شد و مدیر و موسس مدرسه از تلاش همکاران

تشکر کردند و در مورد روند کاری سال آینده توضیح دادند و همکاران را مجددا

دعوت به همکاری نمودند .

پایان جلسه لوازم و اسباب را جمع کردیم و آماده ی برگشتن شدیم

من و همکارم مهدی با هم برگشتیم .تو مسیرمون در شهر کنارتخته پیاده

شدیم و بستنی معروف اونجا را خوردیم و سپس برگشتیم

ساعت 8 شب به شهرمون رسیدیم و سفر مون پایان گرفت.لبخند

 


 
 
چیزی شبیه دریا
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
 شبیهن چشمان تو
 وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
 واژه ای
کبوتری
 دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
 درون من زاده می شود
 واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
 واژه ای ساده و آسوده
 که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
 حالا بیا به دوشنبه ی من
 کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
 و زستانی از کودک و کبوتر و برف
 که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می نند چیست
 یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
 همان جمعه
 که آوازی سپید از آسمان بارید
 می ترسم ، ستاره ی سبز من
 از آدم برفی های عریان
 که به نگاه معطر ما
 حسودی می کنند
 از سایه های بی پروا
 حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می اید
 که رؤیای سه شنبه را
 روی برف ها پیدا نمی کند
 ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
 تیک تک سر می دهد
 می ترسم
 دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
 شاید از بودن تو
 در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
 شاید از واژه ای که درونم زاده شده
 می ترسم
 با آن که می دانم
 قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
 دوستم داری

 

مریم اسدی

 

1)اینروزها فعالیتم در دنیای مجازی به کمترین حد خود در 5سال

اخیر رسیده است. نمی دونم حوصله ام کم شده و یا اینکه

حرفی برام نمونده که ارزش گفتن را داشته باشه.

 

2)اینروزها بیشتر اوقات خودم را صرف ورزش ؛ مطالعه ؛ حل

جدول و تماشای تلویزیون می کنم. و صد البته دارم خودم

را آماده می کنم که چگونه به استقبال ماه مبارک رمضان برم.

باید حتما یک برنامه ریزی دقیق داشته باشم که فشارها بر روی

من کمتر بشه.

 

 

3)متاسفانه هنوز نتونستم مشکل نظام وظیفه ام را حل کنم

تا بتونم ویزا بگیرم و فکر کنم امسال هم مسافرت به خارج

 را باید بی خیال بشمنگران

 

4)بعد از ناهار به اتفاق همکارانم در دبیرستان البرز میریم

شهرستان کازرون و دو روزی را در خانه باغی که متعلق

به پدر یکی از شاگردان سابقمون هست مستقر خواهیم

شد.