معلمی ازجنس پاییز

شاگردان موفق من
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
 
بنام خدا
 

 سلام دوستان خوب و مهربانم

 

 

در ادامه ی معرفی دانش آموزان خوب و موفقم اینبار به سراغ محمد دانشگر

عزیز رفتم که یکی از بهترین شاگردان من هم از لحاظ درسی و هم از لحاظ

ورزشی بوده و عضو تیم ملی جوانان فوتبال ایران و باشگاه فجر شهید سپاسی

شیراز است.

جمعه گذشته در برد تیم شهید سپاسی شیراز در برابر سپاهان اصفهان در دفاع

آخر تیم شهید سپاسی بازی قابل قبولی را در دفاع آخر به نمایش گذاشت و در برد

تیمش بسیار موثر بازی کرد.

 

محمد بین سالهای 83 تا 86 از شاگردان خوب من بود براش در تمام مراحل زندگی

آرزوی سربلندی دارم.

در ادامه عکس و بیوگرافی محمد را براتون گذاشتم

 
تاریخ تولد : 30 دی 1372
تعداد بازی ملی در این رده: 12 بازی
پست بازیکن : هافبک
تعداد گل زده : 1
باشگاه ها : فجر سپاسی
باشگاه فعلی : فجر سپاسی
تعداد کارت زرد : 1 عدد
تعداد کارت قرمز : 0 عدد
زندگینامه
باشگاه فعلی: فجر شهید سپاسی
باشگاه قبلی: ولی عصر شیراز
قد: 185
وزرن: 68

 

 
 
دل پر افتخار ما
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
 

بنام خدا

 

  x2189_.jpg 

 

 

سلام دوستان خوب و همدلم

 

 

 

 

و  بخوانیدم با شعری ازخودم

 

 

 

((دل پرافتخار ما))

 

 

 


هرگاه دلت از غصه ها خسته می شود

درها به رویت همگی بسته می شود

 

هرگز نخور غصه که تنها مانده ای

تسلیم اهریمن غمها مانده ای

 

فردا برای تو شروعی دوباره است

در آسمان  تو هزارن ستاره است

 

هرنیمه شب تا که مناجات می کنی

داری خدا را تو ملاقات میکنی

 

 دارد خدا هم به تو لبخند میزند

قلب شکسته ی تو را بند میزند

 

او عالم است بر همه ی مشکلات تو

داده به تو غم که ببیند ثبات تو

 

جای شکایت که شده صبر پیشه ساز

خود را به هر مشکل وهر غصه ای نباز

 

زیرا خدا مارا بزرگ آفریده است

بر جسم ما روح خودش را دمیده است

 

حالا بیا تا من و تو هم صدا شویم

از بند خودخواهی دل ما رها شویم

 

فردا نصیب دل پرافتخار ماست

زیرا خدا لحظه به لحظه کنار ماست


                

 

                                        محمد: 6/11/89


 


 
 
دریا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥
 

بنام خدا

 

 

 


۲۰۱۳۰۸۰۵.jpg

 

 

 

سلام دوستان عزیزم


وقتتون بخیر


روز یکشنبه افطار خونه ی باجناقم دعوت بودیم . خونه ی اونا تو شهر بوشهر هست

و شهر ما تا بوشهر 65 کیلومتر فاصله داره و این مسافت کاملا بزرگراه است .

ساعت 6:15 عصر حرکت کردیم ساعت 7:05رسیدیم شهر بوشهر.

چون می دونستم الان نزدیک افطاره و خیابونها هم بسیار شلوغ است ترجیح

دادم از مسیر بهمنی برم اگر چه مسیر طولانی تر می شد. ولی خب هم خلوت تر بود

و هم اینکه می شد از کنار دریا عبور کرد و به اون آرامش دوست داشتنی دست

یافت.

ابتدا با خانمم رفتیم پارک شغاب و اونجا گشت مختصری زدیم و بعد تو مسیرمون

کنار پارک دیگر ساحلی پیاده شدیم که لحظه غروب آفتاب اونجا فوق العاده بود

بچه های کوچک داشتند اونجا شنا می کردند و چند قایق در خلیج فارس در

حال تردد بودنداونجا یک صدف بسیار بزرگ بود که بصورت نمادین تو پارک گذاشته

بودند. ویک قایق بسیار بزرگ را در ساحل ساخته بودند که شکل نهنگ بود و خیلی

قشنگ بود.  چند تا عکس گرفتیم و بعد هم تو مسیر فروشنده ای داشت میگو

می فروخت. واقعا میگوهای درشت و درجه یک بود خاص دریای خلیج فارس

حدودا 10 کیلو هم میگو خریدیم میگفت کیلو 15هزار تومان با چونه ازش کیلویی

14 هزار تومن خریدم.

دیگه داشتیم به اذان مغرب نزدیک می شدیم و رفتیم خونه ی آقای باجناق

واقعا خیلی زحمت کشیده بودند و یک سفره افطاری رنگین تدارک دیده بودند.

من افطاری فقط نان و پنیر گردو و خرما و گوجه اونم بطور مختصر میخورم ولی نتونستم

از حلیم بادمجان بگذرم و کاسه ای هم خوردم.

بعد از افطار سریال های هر سه شبکه را دیدیم و تا حال و حوش ساعت 1 نیمه

شب با هم صحبت می کردیم.

ساعت 1 سفره سحری را انداختند ولی من تمایل به خوردن نداشتم و فقط دو سه لقمه

خوردم و بلند شدم. حدود ساعت 2 هم به اتفاق همسرم برگشتیم خونه و تا رسیدیم و

خوابیدیم حول و حوش ساعت 3:30 شد. ساعت 5 بلند شدم هم 2 لیوان آب خوردم و

هم نماز را خوندم و بعد تا ساعت 9 صبح خوابیدم.


 
 
تقدیر زیبا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
 

بنام خدا

 

e5298_5.jpg 

 

 

سلام دوستان مهربانم

 

یادش بخیر دوران دانشگاه یک هم اتاقی داشتم از بچه های نازنین کرمان به نام آقا ضیاء که خیلی

باهم دوست بودیم. واقعا علاقه ی عجیبی به این دوست داشتم .

همیشه تو اتاق تلویزیون نفرات جلو ما بودیم و برا استقلالیها کری می خوندیم و

بیچاره استقلالیها که اون سالها شرایط خوبی نداشتند از دست ما دو نفر ذله

بودند. البته تو تیم های خارجی آقا ضیاء طرفدار انگلستان و منچستر یونایتد بود ولی

من طرفدار آلمان و بایرن مونیخ و تنها اختلاف عقیده ی ما تو این زمینه بود که ایشالا

در پستهای بعد خاطراتی را در این زمینه خدمتتون خواهم گفت .

اما اکثرا با هم به شهر برای خرید و یا سینما می رفتیم و حتی سلف سرویس

هم همیشه با هم می رفتیم .

خلاصه روزهای خیلی خیلی قشنگی بودند که خیلی زود گذشت.

بالاخره تیرماه 78 از راه رسید و من فارغ التحصیل شدم و زمان خداحافظی ما

از هم رسید .9 تیر 78 آخرین دیدار ما دو تا با هم بود .اون روزی که داشتم

برمیگشتم خیلی برام تلخ بود ویادمه کلی گریه کردم.اون زمان هنوز خبری از

 اینترنت یا تلفن همراه بصورت فراگیر نبود و دست تقدیر هر کدام از ما را به

سمتی کشاند. شماره تلفن ها هم که تغییر کرد و دیگر نتونستیم با هم تماسی

داشته باشیم.

تو این سالها بارها نام ضیاء  را تو گوگل سرچ کردم ولی هرگز موفق نشدم

ردی را ازش تو دنیای مجازی پیدا کنیم . تا اینکه دیروز بصورت اتفاقی تو سایت

یکی از شرکت ها نامش را با شماره تلفن همراه پیدا کردم و بهش اس دادم

که آیا همون آقا ضیاء خودمون هست یا نه؟ بعد از اینکه مطمئن شدم بهش

زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم و از گذشته و حال گفتیم.

 

خدا میدونه دیروز چقدر خوشحال بودم انگار دنیا را بهم داده باشند هرگز

باور نمی کردم بتونم روزی صدای گرمش را از نو بشنوم ولی خدا خواست و

تو این شبها و روزهای عزیز هدیه ی بسیار ارزشمندی را نصیبم کرد.

 

الان آقا ضیاء از خوانندگان وبلاگ من شده و این افتخار ی دیگر در کنار

همراهی شما دوستان عزیزم با وبلاگ من است که سعی میکنم قدر

این موهبت را بدانم.

 

پ.ن1: عکس مربوط به سال 77 در کنار هم اتاقیهاو دیگر دوستان مهربانم

است که همگی از بچه های نازنین استان کرمان هستند و در این عکس

آقا ضیاء هم حضور دارد

 

پ.ن2: آقا ضیاء از بودنت بی نهایت خوشحالم ممنونم از حضور مهربانت


 
 
نامه های آخرت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
 

بنام خدا

 

i9829_.jpg 

سلام دوستان خوب و باوقارم

 

بخوانیدم با دلنوشته ای قدیمی از سروده های خودم 

 

 

 

((نامه های آخرت))

 

 

 

گفته ای من رفته ام از خاطرت

خط زدی نام مرا از دفترت

 

مثل اشکی ناگهان افتاد ه ام

از شمال غربی ی چشم ترت

 

کاش می شد لحظه ای جا می شدم

درمیان این دل پهناورت

 

آسمان با وسعت آبی ی خود

می شود شرمنده از بال و پرت

 

کم کمک امشب به پایان میرسم

با مرور نامه های آخرت

 

بعد مرگم مطمئنم می شود

عشق پاک و بی ریایم باورت

 

برسر قبرم بیا حمدی بخوان

هر زمان یادم بیفتد بر سرت

 

 بهمن ماه 89