معلمی ازجنس پاییز

سلام برسی و هفتمین پاییز
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
 

بنام خداوند مهربان

 

 

سلام دوستان نازنینم

 

یک سال دیگه گذشت


یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت


یکی میگه یک سال بزرگتر شدم


یکی میگه یک سال پیرتر شدم

 

 


یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم


یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم


یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه

 

 

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش

واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با

مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که

هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم

؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو

شاد کنم ؟ ...

 


نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می

خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم

 

 خیلی سریعافسوس

 

 

 

فردا وارد سی و هفتمین خزان زندگی ام می شوم. اول مهر یادآور خاطرات بسیار

 

خوبیست برای من . همیشه اینروزها که میاد حس بسیار خوبی دارم . چه زمانی

 

که مدرسه می رفتم و چه زمان دانشگاه و چه حالا که بعنوان یک معلم وارد سنگر

 

تعلیم و تربیت می شوم تا هم بیاموزم و هم بیاموزانم.

 

سرنوشت من از همان روز میلادم با اول مهر پیوند خورده است و بابت این سرنوشت

 

زیبا خدا را شاکر و سپاسگزارم.

 

 

 

دلم میخواد خودم به خودم بگم:

 

 

محمد تولدددددددددددددددددددددت مبارک


 
 
سفرنامه5
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

بنام خدا

 

(۰۰۹).jpg

 

 

سلام دوستان خوبم

 

روز پنجم: سه شنبه سیزدهم شهریور92

 

صبح خیلی زود بلند شدم و بعد از نماز رفتم تو شهر کاشان هم یکساعت و نیم

پیاده روی کردم و هم نون سنگک گرفتم و برگشتم. چایی را آماده کردم و سفره

صبحانه را چیدم و بعد بقیه را بیدار کردم.

بعد از صبحونه خوشبختانه وسایل زیادی را برای جمع کردن نداشتیم و سریعا آماده

شدیم. از اینجا به بعد با باجناقم خداحافظی کردیم چون قرار بود اونا چند روزی را

اصفهان باشند و از ادارشون به اونا مهمانسرا داده بودند وخیلی هم اصرار کردند که

ما هم بمونیم ولی من برگه های ترم تابستانی را باید زودتر برمیگشتم

تصحیح میکردم تا اعلام نتیجه کنند و بچه ها برا ترم بعد انتخاب واحد کنند.

 

ساعت 8:30 از کاشان زدیم بیرون و فرصت نشد خوب کاشان را بگردیم.

تو مسیر بنزین زدم و از مسیر اتوبان بسمت اصفهان حرکت کردیم

حدود 70 کیلومتر که رفتیم تابلوی ابیانه را دیدم و تصمیم گرفتیم یه سری

بریم اونجا خیلی وقت بود دلم میخواست اونجا برم ولی فرصت نشده بود.

حدود 30 کیلومتری فاصله بود اگر چه جاده اش چندان مناسب نبود ولی منظره

سر سبزی بود و هوا هم عالی بود.

بعد نیم ساعت رسیدیم ابیانه . واقعا روستای زیبا و خوش آب و هوایی بود. یک

هتل رستوران بزرگ جهانگردی هم داشت.

تعدادی مسافر هم اونجا بودند و ما رفتیم داخل روستا پیاده قدم زدیم

انچه جلب توجه میکرد لباس زیبا و متحدالشکل مردان و زنان روستا بود که

خیلی جالب بود.

در گوشه ای دو پیرزن نشسته بودند و خانمم خواست بخاطر لباس محلیشون با

اونا عکس بگیره ولی اونا قبول نکردند. خودمون عکس گرفتیم و بعد از دو ساعت

که حسابی گشتیم از یک مغازه مقداری تنقلات گرفتیم و بسمت اصفهان حرکت

کردیم. حدود ساعت 12 بود که اصفهان رسیدیم و بعد از دوری که تو اصفهان زدیم

رفتیم بسمت شهرضا و ساعت 2 اونجا رسیدیم. یک مسجد بین راهی بود که نمازمون

را اونجا خوندیم و ناهارمون را در رستوران کنار مسجد خوردیم و بسمت آباده حرکت

کردیم.

ساعت 4:30 رسیدیم شهر زیبای آباده که هوا بسیار مطبوع بود. کمی سرم درد میکرد

رفتم از یک مغازه آبجوش گرفتم و چای درست کردیم و تو یکی از پارک ها نیم ساعتی

استراحت نمودیم کمی که خستگیم در رفت زدیم به جاده. و حدود ساعت 6:15 رسیدیم

سعادت شهر ولی اونجا توقف نکردیم و اومدیم بسمت شهر مرو دشت وقتی به

کمربندی اونجا رسیدیم هوا تاریک شده بود و ما تصمیم گرفتیم شب را مرودشت باشیم

هرچند فاصله چندانی بین مرودشت و شیراز نبود .

وارد شهر مرودشت شدیم و آدرس خانه معلم اونجا را گرفتیم و بعد از کمی جستجو

تو شهر اونجا را پیدا کردیم.

 

اتاقی را اونجا گرفتیم و بعضی وسایل ورد نیاز را از ماشین به اتاق آوردیم و بعد با

ماشین رفتیم تو شهر هم گشتی زدیم و هم شام خوردیم.

ساعت 11 برگشتیم خیلی خسته بودم . همسرم داشت تلویزیون می دید که خواب

منو درنوردید و به یک خواب خوش و عمیق رفتم.

 

 

ادامه دارد........

 

 

عکس: در  روستای تاریخی  ابیانه

 


 
 
سفر نامه 4
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
 

بنام خدا

 

(۰۰۳).jpg

 

 

سلام دوستان خوبم

 

روزچهارم: دوشنبه یازدهم شهریورماه92

 

صبح بعداز خوندن نماز رفتم و چند کیلومتری را دویدم و چون زیاد عرق کرده بودم

رفتم و دوش گرفتم تا کمی سرحال بشم.

تصمیم گرفتم برای خرید نان با ماشین برم تا هم نون بخرم و هم ماشین را بنزین

بزنم واقعا خیابونا بی نهایت خلوت بودوبی دردسر بنزین زدم. قرار بود بچه ها صبح

زود بلند بشند و اسباب و اثاثیه هامون را هم جمع کنیم و اتاقمون را تحویل بدیم.

بعد از خوردن صبحونه وسایل را جمع و جور کرده و به ماشینمون انتقال دادیم.

وقتی همه ی وسایل جمع شداتاق را تمیز کرده و کلید اون را به سرایدارش تحویل

داده و ازش بابت مهمان نوازیهاش کلی تشکر کردیم.

 

قرار بود ظهر را به خوانسار بریم. یعنی از استان چهارمحال بختیاری بریم اصفهان

تو مسیر از شهر بسیار زیبای چادگان و طبیعت دلکش اون گذشتیم و جایی که

رودخانه بود و درختان زیادی داشت ساعتی را ایستادیم. هجوم جمعیت را

در این منطقه هم می توان دید. بچه ها با چه ذوق و شوقی داشتند شنا می کردند

بعد از چادگان تا خوانسار جاده ای دو طرفه بود که چندان جاده ی خوبی نبود

ولی بهر حال بسیار خلوت بود و راحت می شد رانندگی می کرد.

 

تو یکی از شهرهای بین راه ماشین را برای تنظیم باد لاستیک بردم تا مطمئن تر

بتونم به مسیر ادامه بدم. حدودای ساعت 1 رسیدیم شهر خوانسار حس بسیار

خوبی داشتم چون قبل از این دو بار دیگر در سال 76 و 87 اومده بودم و ازش خاطرات

خوبی داشتم.

زیبایی خوانسار بیشتر بخاطر خیابونهای بسیار قشنگش هست که دو طرف خیابان

درختان بلند با شاخ و برگ های درهم رفته سایبان قشنگی را بر آسفالت خیابان

بوجود آورده اند که تو عکس پایین می تونید ببینید.

 

بیشتر مغازه ها ی مسیر عسل فروشی است و یا اگر کالای دیگری هم عرضه میکرد

به نوعی در نام مغازه از کلمه ی عسل استفاده کرده اندنیشخند

 

پارک بزرگی داشت به نام سرچشمه که از هر ماشین بابت ورود به اونجا

4000تومان ورودی می گرفتند. ولی جای مناسبی برای پارک کردن وجود نداشت.

 

اونجا یک امامزاده هم بود که اونجا نمازمون را خوندیم و بعد به یکی از رستورانش

رفتیم و غذا سفارش دادیم. من دیگه از کباب و جوجه و بختیاریو... بیزار بودم

و بر عکس دیگران قورمه سبزی سفارش دادم. الحق غذاشون هم خیلی خوب بود.

 

بعد ازاون وارد روستای سرچشمه شدیم و از اونجا دیدن کرده و عکس و فیلم گرفتیم.

قرار بود من از باجناقم جدا بشم و بیام اصفهان و اونا برند کاشان ولی نظرم یهویی

عوض شد و قرار شد ما هم کاشان بریم چون فاصله ی چندانی وجود نداشت.

 

ساعت 4 از خوانسار بیرون اومدیم و بسمت کاشان حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت

به شهر گلپایگان رسیدیم. برای کاشان دو مسیر وجود داشت که یکی از محلات

و خمین می گذشت و دیگری از یک راه میانبر بود که جاده ی چندان مساعدی

نداشت ولی حدود یکساعت مسیرما کوتاهتر میشد و بعد از شور و مشورت

راه میانبر را انتخاب کرده و حرکت کردیم.

 

وقتی به کاشان رسیدیم هوا داشت کم کم تاریک میشد. از یک پلیس که سر یک

میدون ایستاده بود سراغ آموزش و پرورش کاشان را گرفتیم و اون آدرس را

بهمون داد. تو یکی از کوچه ها بود که ستاد اسکان همونجا قرار داشت.

بعد از ارائه کارت پرسنلی اتاقی را در دبستانی همون نزدیکی بما داد.

به دبستان صلاحی کاشانی رسیدیم و سریع اتاقمون را تحویل گرفتیم و

اینبار چون صبح زود باید حرکت میکردیم زیاد وسایل بیرون نبردیم.

نماز را که خوندم از بس خسته بودم سریعا خوابیدم ولی بچه ها برا شام

رفتند بیرون . کولر آبی که روشن بود حس خوشایندی داشت.

و تا صبح خواب بسیار راحتی داشتم.

 

ادامه دارد....

 

 

عکس: یکی از خیابانهای شهر خوانسار.


 
 
سفرنامه 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
 

بنام خدا

 

 

سلام بر دوستان مهربون

 

روز سوم: یکشنبه دهم شهریورماه 92

 

صبح طبق معمول 5:30 بیدار شدم و بعد از خوندن نماز تو محیط مدرسه 12 کیلومتری

را دویدم و حسابی عرقم دراومد. بعدش رفتم دوشی گرفتم و برای خرید نان زدم

بیرون و بعد از نیم ساعت برگشتم. دیدم بچه ها خودشون کم کم بیدارشدند

بساط صبحونه آماده شد و بعد از صرف اون قرار شد اینبار با ماشین من بریم شهر

سامان در 15 کیلومتری شهرکرد که شهری فوق العاده تماشایی و خوش آب و هواست.

 

ساعت 9 رسیدیم شهر سامان و در ابتدا برای دیدن پل زمان خان رفتیم .

بی نهایت شلوغ بود به زور جایی برای پارک ماشین پیدا کردم و رفتم بلیط

گرفتم و وارد اونجا شدیم.

سایه در ختان و خنکی آب رودخانه که از زیر پل میگذشت بسیار دلپذیر بود.

خانواده های زیادی اونجا بساط خودشون را پهن کرده بودند و دور هم نشسته

بودند. از صدا و سیمای چهارمحال بختیاری برای مصاحبه با مسافران اومده بودند

اونجا کلی عکس و فیلم گرفتیم و حدودای ساعت 11 از اونجا اومدیم سامان

و تو مسیر گردو و بادام هم خریدیم. بعدش رفتیم پل کاهکشی که اونجا هم

شلوغ بود و خصوصا درختان بلند با سایه های عالی داشت

و تا ساعت 1 زیر سایه یکی از درختان نشستیم و میوه خوردیم

متاسفانه رستوران اونجا تعطیل بود و مجبور شدیم برای صرف ناهار دوباره

برگردیم شهر سامان. اونجا چلوکباب خوردیم و بعد ناهار رفتیم به سمت

شهر باغ بهادران در استان اصفهان که پیشنهاد باجناقم بود.

اولین بار بود نام این شهر را می شنیدم و نمی دونستم چه جور جایی هست و

رغبت چندانی برا رفتن نداشتم ولی وقتی بعد از 45 دقیقه رسیدیم اونجا و

به پل زیبای اون که دو سه روزی بود که نرده هاش را قرار داده بودند و افتتاحش

کرده بودندرسیدیم نظرم کاملا عوض شد.

بچه ها داشتند تو رودخانه شنا می کردند و اطراف پل درختان سرسبز و آلاچیق

های فراوانی بود که برای مسافران در نظر گرفته بودند و نسیم خنکی هم می وزید.

چه کیفی داشت واقعا .من توصیه می کنم اگر تا حالا اونجا مسافرت نکردید حتما

تشریف ببرید که به یکبار رفتنش واقعا می ارزه.مژه

 

اونجا با یک خانواده که اهل اون شهر بودند آشنا شدیم و در مورد شهرشون

خیلی اطلاعات خوبی برا ما دادند.

 

ساعت 6 دیگه برگشتیم به شهرکرد که نیم ساعتی با اونجا فاصله داشت.

وقتی رسیدیم باجناقم ماشینش را برا تعمیر برد تعمیرگاه و ساعت 9 برگشت

من و همسرم یکساعتی رفتیم قدم بزنیم تو شهر و برا شام چیزی بخریم

موقعی که ما برگشتیم باجناقم هم برگشته بود و تصمیم بر این شد بریم

یکی از پارکهای قشنگ اونجا که انقلاب نام داشت و شام را هم اونجا بخوریم

تا ساعت 12 شب اونجا بودیم و کیانا کوچولو هم تو شهر بازیش کلی برا خودش

بازی کرد و وقتی برگشت دیگه خوابش برد.

 

تا رسیدیم محل اسکانمون ساعت 1 شد و زود به خواب رفتیم.

 

ادامه دارد.............

 

 

عکس: من و کیانا در پل زمان خان


 
 
سفرنامه 2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
 

بنام خدا

 

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/02e31fd9b9fe8f071.jpg

 

سلام و درود بر دوستان نازنین

 

روزدوم: شنبه نهم شهریور92

 

صبح زود ساعت 5:30 از خواب پاشدم و بعد از خوندن نماز لباس پوشیدم و برای

خرید نان و صبحانه بیرون رفتم. حدود 3 کیلومتری را پیاده روی کردم تا به یک نانوایی

که نان سنتی شهرکرد را می پخت رسیدم . نان و آش شله قلمکار گرفتم و در مسیرم

پنیر و عسل و شکلات صبحونه هم گرفتم و برگشتم. هوا خیلی سرد بود البته برای من

که بچه ی شرجی و گرما هستم نیشخند بهمین خاطر پولیور پوشیده بودم و اکثر نگاه

سنگین دیگران را در خیابان رو خودم حس می کردم. چون تعجب کرده بودند و

حتی نانوایی گفت: حتما جنوبی هستی و منم جواب دادم آره.

 

وقتی رسیدم دیدم هنوز دیگران خواب هستند و چون خسته بودند دلم نیومد بیدارشون

کنم و گذاشتم بیشتر بخوابند. چای را آماده کردم و حتی سفره را پهن کردم و حدودای

ساعت 8:15 دیگه همه بیداربودند و  کم کم صبحانه را میل کردیم. حسابی حال داد.

 

قرار شد با ماشین باجناقم بریم بیرون و دیگه دو ماشین نبریم. مسیرمون شهر چلگرد

و تماشای آبشار کوهرنگ و چشمه دیمه بود .

بعد از یکساعت و نیم به کوهرنگ رسیدیم و بلیط تهیه کردیم و به تماشای آبشار

زیبای اون که از دل کوه به پایین سرازیر می شد رفتیم خیلی شگفت انگیز بود

و جمعیت نسبتا زیادی اونجا بودند.

حدود دو ساعتی موندیم و بعد از اون به سمت چشمه دیمه راه افتادیم. فاصله

تا اونجا حدود 15 دقیقه بود و بعد از دادن ورودی وارد اونجا شدیم که خیلی هم

شلوغ بود و میگفتند سرچشمه ی اصلی زاینده رود به حساب میاد

آلاچیقهای فراوانی بود . زیر یک آلاچیق نشستیم و بستنی خوردیم

اونجا انواع محصولات غذایی و داروی گیاهی عرضه می شد و خریدهایی هم

انجام دادیم.

 

حدود ساعت 1:15 به سمت شهرکرد برگشتیم و ساعت 3 به یکی از رستورانهای

معروف اونجا رفتیم و ناهار را کباب بختیاری خوردیم واقعا حرف نداشت.

 

بعد از اون برگشتیم محل اسکان و تصمیم گرفتیم استراحتی کنیم ولی من

خوابم نمیومدو بیشتر نیم ساعت نتونستم دراز بکشم و هوای عالی اونجا

منو وسوسه کرد برم پیاده روی و حدود 90 دقیقه را تو شهر پیاده روی کنم.

خیلی خسته شدم. برگشتم دیدم بچه ها آماده شدند برن تو شهر شهرکرد

دوری بزنند و منتظر من بودند ولی من عذر خواستم و چون خسته بودم باهاشون

نرفتم. تلویزیون داشت بازی استقلال تهران و استقلال خوزستان را نشون

میداد .من حس خوبی نداشتم ولی با اجبار بازی را دیدم و وقتی استقلال تهران

باخت کمی از دلتنگیهام کم شد.نیشخند

اونجا یکی از همشهریهای ما هم اسکان داشت که البته الان ساکن شیراز

بودندو خانواده خونگرمی بودند و وقتی فهمید پسر دایی اون همکار و دوست منه

بیشتر تحویلم گرفتند و تا ساعتی با هم حرفیدیم.

بالاخره ساعت 11:30 بچه ها برگشتند تا حسابی خرید کرده بودند از کشک و قارای

مخصوص شهرکرد تا سیرکوهی و دیگر گیاهان دارویی را خریده بودند و

بعد برا خودشون رفته بودند پارک و شام را فست فود خورده بودند و برامنم آوردند

ولی من گرسنم نبود و شام نخوردم . تا ساعت 12:30 شب حرف زدیم و بعدش

خسته بودیم و خوابیدیم.

 

ادامه دارد....

 

 

عکس: آبشار کوهرنگ نزدیک شهر کوهرنگ در شهرستان چلگرد


 
 
سفرنامه 1
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

بنام خدا

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/601b2117f3c8e7761.jpg

 

سلام دوستان خوب و مهربونم

 

امیدوارم که حال تک تک شما عزیزان خوب باشه. بالا خره از سفر برگشتم و بی نهایت

ممنونم که در نبودنم با کامنتهای پر مهرتون مرا مورد لطف خودتون قرار دادید.

به پیشنهاد دوستان خوبم ماجرای سفرم را در چند قسمت براتون توضیح میدم.

 

روز اول: جمعه هشت شهریور92

 

صبح جمعه به اتفاق باجناقم با دو ماشین سفر را از شهرمون آغاز کردیم. صبح هوا

خیلی دم کرده و شرجی بود. ابتدا از شهر دالکی و پاسگاه بین راهی این شهر عبور

کردیم و بعد از 45ذ قیقه به شهر کنارتخته در استان فارس رسیدیم. در ادامه از چند

تونل گذشتیم و از مسیر پرپیچ و خم به شهر قائمیه رسیدیم .

کم کم می شد تغییر هوا را کاملا حس کرد و هوا خیلی بهتر شده بود.

درختان سرسبز زیادی در امتداد جاده بود که ما ماشین را زیر یکی از درختان پارک

کردیم و زیراندازمون را همونجا پهن کرده و صبحانه خوردیم.

بعداز خوردن صبحانه راه افتادیم و نیم ساعت بعد به شهر نورآباد ممسنی در مرز

استان فارس و کهگلویه و بویر احمد رسیدیم. تو یکی از پارکهای اون شهر توقف کرده

و نفسی تازه کردیم و سپس به سمت شهر یاسوج حرکت کردیم. حدودای ساعت

12:30 به شهر یاسوج رسیدیم و قرار شد به آبشار یاسوج بریم و ناهار را همونجا

بخوریم. واقعا هوای اونجا معرکه بود . وارد یکی از اردوگاهها شدیم و برای 3 ساعت

یک آلاچیق بسیار بزرگ را کرایه کردیم. بساط کباب را راه انداختیم و جاتون سبز

کباب خوشمزه ای را فراهم کرده و خوردیم. بعد از ناهار خانمها سفره را جمع و

ظروف را شسته و بعد 1 ساعتی را هم نشستیم و بعد از اون به سمت استان

چهارمحال بختیاری حرکت کردیم. تو مسیر هم من و هم باجناقم برای احتیاط

بنزین زدیم و من از یک نوار فروشی یک سی دی بختیاری با صدای کورش اسدپور

گرفتم و تو ضبط گذاشتم و گوش دادم من عاشق آهنگهای بختیاری هستم. و

دوباره راه افتادیم مقصد بعدی ما شهر بروجن بود که ساعت 19

رسیدیم و چون هوا تاریک می شد و من نمی خواستم تو شب رانندگی کنم

دیگه اونجا توقف نکردیم و مسیر شهرکرد را در پیش گرفتیم. از رادیو ورزش

جریان بازی پرسپولیس و فولاد را پی میگرفتم و هنوز 15 دقیقه از بازی نگذشته

متوجه شدم پرسپولیس دو بر صفر از حریفش جلوست . باورکنید سردردم و

خستگی ام کاملا برطرف شد و واقعا با این دو گل ریلکس شدم.

 

فاصله بین بروجن تا شهرکرد 65 کیلومتر بود که بعد از 40 دقیقه به شهرکرد رسیدیم

اولین چیزی که با ورود به این شهر متوجه شدم پاکیزگی و جمع و جور بودن شهر و

هوای مطبوع و مهمان نوازی مردم این شهر بود که بعد از سه روز برایم نمود بیشتری

پیدا کرد.

از یه بنده خدا آدرس ستاد اسکان را پرسیدیم و اون ما را راهنمایی کرد و ما به میدان

قدس رفتیم و کارت پرسنلی خودم را ارائه دادم و برا 3 شب یک اتاق بسیار عالی و بزرگ

با تمام امکانات (تلویزیون ؛یخچال؛جاروبرقی؛وسایل گرمایشی و سرمایشی؛ پتو

و بالش و قالی) به ما دادند. البته پتو و بالش با خودمون برده بو دیم

معرفی نامه را گرفتیم و به مدرسه مورد نظر که جایی خلوت و خوب شهر بود رفتیم

سرایدار با گرمی از ما پذیرایی کرد و اتاقمون را به ما نشون داد.

اثاثیه مون را از ماشینها به اتاق بردیم و بعد از نماز رفتم و دوش گرفتم

خیلی سرحال شدم. بالاخره متوجه شدم پرسپولیس 3-1 بازی را برده و خیلی

بهم چسبید. از خستگی سفر هیچکدوم از ما تمایلی به شام نداشتیم و سریع

خوابیدیم.

 

ادامه دارد..............

 

 

 

عکس: پل رودخانه زاینده رود در شهر باغ بهادران