معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه (6)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٥
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

روزششم: چهارشنبه چهاردهم شهریور 92

 

 

صبح زود با صدای موذنی که از مسجد کنار خانه ی معلم به گوش می رسید بیدار

شدیم. واقعا خسته بودم و به خواب بیشتر احتیاج داشتم ولی بلند شدم و بعد از

خوندن نماز چایی را درست کردم و وسایلمون را جمع کردیم و قرار شد صبحانه را

تو شهر شیراز بخوریم.

ساعت 6:30 از مرودشت زدیم بیرون و حدودای ساعت 7:15 رسیدیم شیراز.

جاده نسبتا خلوت بود.ولی وقت وارد شهر شیراز شدیم خیابونا نسبتا شلوغ

بود . قرار شد بریم پارک آزادی و اونجا صبحونه بخوریم.

تو مسیر نان و آش هم گرفتم و بعد رفتیم پارک آزادی به زور یه جای پارک پیدا کردم

و وسایل را آوردم پایین و صبحانه ی تپلی را خوردیم. چند دقیقه ای موندیم

وبعدش به پیشنهاد همسرم رفتیم به سمت مجتمع تجاری خلیج فارس که

تعریفش را زیاد شنیده بودیم.

ساعت 8:45 رسیدیم اونجا ولی نگهبان گفت ساعت 9:30 درب مجتمع باز

میشه و من ماشین را گوشه ای پارک کردم و کمی برا خودمون قدم زدیم تا

ساعت 9:30 شد. بعد رفتم ماشین را تو پارکینگ اونجا پارک کردم واقعا پارکینگش

عالی بود . تازه رایگان هم بود.

 

نسبتا خلوت بود و افراد زیادی هنوز نیومده بودند . تازه مغازه دارها هم داشتند

یواش یواش مغازشون را باز می کردند.

مجتمع سه طبقه داشت و انواع مغازه ها را می تونستی اونجا ببینی.

از چند تا مغازه ی پوشاک فروشی دیدن کردیم و من و همسرم مقداری خرید کردیم

بر خلاف تصور قیمتهاش هم مناسب بود.

اونچه اونجا بیش از هر چیز دیگه خود نمایی میکرد فواره ی بسیار قشنگی

بود که در طبقه ی همکف وجود داشت و چشمها را به سمت خودش خیره

می کرد.

البته هیچ کجای مجتمع مانند هایپر استارش نمی شد. که انواع خوراکیها را

داشت و خصوصا هر نوع غذایی را برا ناهار میخواستی بصورت کیلویی سفارش

می دادی اونم با کیفیت بسیار خوب.

تا ساعت 11:30 اونجا بودیم و ناهارمون را همونجا خریدیم و قرار شد تو مسیر

برگشت به شهرمون اون را بخوریم.

بالاخره ساعت 12:30 از شیراز زدیم بیرون ولی قبلش برای احتیاط بنزین زدم

و با خیال راحت به راه افتادیم.

 

در ادامه تو دشت ارژن پیاده شدیم هم نماز خوندیم و هم اونجا مقداری تنقلات

خریدیم.تو مجتمع دو تا سی دی آهنگ پاپ گرفتم و یکی را گذاشتم تا گوش بدیم

بیشتر از دو خواننده به نام حامد پهلان و امید جهان بود که بسیار سرد و

چندش آور میخوندند و من مجبور شدم فلشی را که توش آهنگ روزگار و

محمد علیزاده را داشتم بذارم و گوش بدیم.

 

ساعت 14:30 رسیدیم شهر کازرون تو یکی از پارکهای بزرگش که اغلب مسافران

اونجا میرند رفتیم و ناهارمون را خوردیم. واقعا گرما بیداد میکرد.

بعد ناهار سریعا راه افتادیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم شهر کنارتخته

اونجا هم پیاده شدیم و طبق عادت مالوف بستنی فالوده ی خوشمزش را

خوردیم و باز زدیم به جاده.

 

حدودای ساعت 17 رسیدیم خونه از بس خسته بودم لباسم را فقط عوض کردم

و رفتم تو رختخواب و تا ساعت 21 خوابیدم.

 

پ.ن1: ممنونم از تمام دوستان بزرگواری که  تو این مدت

یکماهه که نبودم منو مورد لطف ومحبت خودشون قرار دادند.

و همچنین تشکر ویژه خدمت تک تک دوستانی که تولدم را تبریک گفتند.خجالتلبخند

 

 

پ.ن2: شرمنده که قسمت آخر سفر با یک وقفه طولانی همراه شد و دیر اون

را نوشتم. همیشه شروع مدرسه تا برنامه کلاسی معلمها جا بیفته مقداری

زمان می بره و منم درگیر بودم بهمین خاطر دیر خدمت شما مهربونا رسیدم به

بزرگواری خودتون ببخشیدخجالتاوه