معلمی ازجنس پاییز

یک عکس و یادی از یک دوست قدیمی
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٧
 

بنام خدا

 

23.jpg

 

 

 

 

 

سلام دوستان خوبم

 

چند ماه پیش یک شب که داشتم برنامه ی نود را تماشا میکردم دوربین برنامه نود

با سرپرست و سخنگوی باشگاه سپاهان داشت مصاحبه می کرد.

واقعا چهر ه اش برام خیلی آشنا بود تا اینکه زیر نویس نوشت. محمد فرامرزی

سرپرست تیم سپاهان اصفهان. خوب دقت کردم دیدم همون محمدآقا هم خوابگاهی

دوران دانشگاهمون هست.بچه ی مهربون و خنده روشهر فارسان استان چهارمحاله

15 سالی ازش بی خبر بودم و نمی دونستم چکارمیکنه و کجاست.؟

کنجکاو شدم رفتم در گوگل در مورد ایشون سرچ کردم و دیدم که دکترای پی اچ دی

خود را گرفته و عضو هیئت علمی دانشگاه شهرکرد و رئیس دانشکده ی هنر شده

و همچنین کتابها و مقالات زیادی را در زمینه دانشگاهی تالیف و تدوین کرده

خیلی خوشحال شدم برا این همه پیشرفت و ترقی که این دوست قدیمی داشته

و فهمیدم پشتکارهاش تو اون سالها بی نتیجه نبوده و الان به بالاترین مرحله علمی

و ورزشی رسیده . حالا دیگه همیشه رو نیمکت تیم سپاهان می بینمش و دلتنگیم

براش کم میشه.

 

 

برای دکتر محمد فرامرزی دوست خوب و قدیمی ام در هر پست و مسئولیتی

که باشه آرزوی تندرستی دارم.

 

پ.ن1: این عکس را سال 76 تو خوابگاه دانشگاه سیستان و بلوچستان گرفتیم

اون زمان اضافه وزن داشتم و تو این عکس با لباس قرمز هستم و دکتر فرامرزی

نفر اول سمت راست با پیراهن سفید کنارم هست

 

پ.ن2:آهنگ وبلاگ جاده یکطرفه از مرتضی پاشایی است که بدجور شیفته اش شدم

به امید سلامتی و شفای کامل مرتضی پاشایی


 
 
غم فاصله ها
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩
 

بنام خدا

۲۰۱۳۰۸۰۵(۰۰۵).jpg

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

  

وقتتون بخیروشادی

 


 

وبخوانیدم با غزلی قدیمی از خودم

 


 

((غم فاصله ها))

 


 

وعده دادی که غم فاصله را کم بکنی

سینه ی غم زده ام را تهی از غم بکنی


 

گفته بودی که اگر گریه مجالت بدهد

شبی از خنده و از شعر فراهم بکنی


 

می روی آه دلم دامن تو می گیرد

اشک چشمان مرا تا که مجسم بکنی


 

دورازانصاف و وفا بود که آن هم شب عید

با غم رفتن خود پشت مرا خم بکنی


 

آرزویش به دلم مانده فقط ثانیه ای

روبرویم بنشینی و تبسم بکنی


 

کاش با آمدنت این لب تب دار مرا

به فراخوانی  یک بوسه مصمم بکنی

 

 

پی نوشت: ممنونم از تمامی دوستانی که با

پیامک ها و کامنتهاشون روز معلم را بهم تبریک

گفتند از تک تک تون ممنونم


 
 
سفرنامه 4
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠
 

بنام خدا

 

۲۰۱۴۰۳۳۱.jpg

سلام دوستان خوبم

 

امیدوارم خوب خوب باشید

 

شنبه نهم فروردین:

 

صبح ساعت 6:30 صبح به سمت شیراز حرکت کردیم . ساعت 8 رسیدیم کازرون

و تو یکی از پارکهای اونجا صبحونمون را خوردیم و دوباره راه افتادیم.

بدون توقف در مسیر ادامه دادیم و ساعت حدودای 10:30 بود که رسیدیم شیراز

و بعد از نیم ساعت تونستیم محل اسکانمون را که تو خیابون بنی هاشمی

بود پیدا کنیم. وسایل از ماشین بردم تو اتاق و بعدش با همسرم پیاده زدیم

بیرون و تو خیابانوهای همون منطقه گشتی زدیم.

ساعت 1رفتیم یک رستوران واونجا ناهارمون را خوردیم و برگشتیم استراحتی

کردیم و عصرش با تاکسی رفتیم حرم مطهر شاهچراغ برا زیارت.

اونجا بیاد همه شما خوبان بودم و برا همه تون دعا کردم. بعد از زیارت

رفتیم خیابان زند و اونجا برا خودمون از مغازه ها دیدن کردیم و ساعت 10

برگشتیم. شام هم بیرون ساندویچ خوردیم. سریال پایتخت را هم دیدم

و خوابیدم.

 

 

یکشنبه دهم فروردین

 

صبح خیلی زود رفتم و یکساعت و نیم پیاده روی کردم و بعدش اومدم و یک

دوش گرفتم و صبحونه خوردیم.

بعد صبحانه با همسرم رفتیم هایپر خلیج و تا ساعت حدود 2 اونجا بودیم

اجناس با قیمت مناسبی عرضه شده بود و مقداری مواد غذایی از اونجا

خریداری کردیم و حتی ناهارمون را هم از رستوران اونجا گرفتیم و بعد برگشتیم

اگر شهر شیراز رفتید حتما هایپر خلیج را از دست ندیدااااا چون بعدش پشیمون

میشید.

 

عصر هم با همسرم رفتیم مجتمع زیتون اونجا دو تا کفش پرفکت استپ خریدیم

و چندتا پوشاک هم از چها راه پارامونت گرفتیم و ساعت 9:30 خسته برگشتیم.

وقتی رسیدیم تا پایتخت شروع شده به زور تونستم تا آخر سریال بیدار بمونم.

 

 

دوشنبه11 فروردین

 

از نیمه شب بارش باران و تگرگ تو شهر شیراز شروع شده بود و هوا را واقعا

لطیف کرده بود. بعد از نماز صبح بسمت شهر خودمون حرکت کردیم جاده خیلی

خلوت بود و نم نم بارون هم حال و هوا را عوض کرده بود. 7:30 رسیدیم کازرون

تو همون پارک دوباره صبحونه خوردیم و حرکت کردیم.

خوشبختانه وقتی سوار ماشین شدیم باران شروع شد و اذیت نشدیم

ساعت 10 صبح رسیدیم شهر خودمون تو مسیر شهر ما تا شیراز ترافیک

بسیار سنگین بود.

 

شهر خودمون که رسیدیم چشمتون روز بد نبینه چنان طوفان و گردو خاکی بود که

از برگشتن پشیمون شدیم.

 

 

چهارشنبه 13 فروردین

 

صبح زود رفتم ورزش کردم و اومدم خونه صبحونه خوردم و بعدش به کمک همسرم

امورداخلی منزل را مرتب کرده و بعد ناهار به اتفاق پدر و مادر خانمم رفتیم کنار

خلیج فارس تو بوشهر . ابتدا رفتیم خونه ی باجناقم بوشهر و بعدش به اتفاق اونها

رفتیم کنار دریا . هوا ابری بود و باران ریزی هم می بارید که لطافت هوا را دو چندان

کرده بود. تا غروب اونجا بودیم و حدودای ساعت 9 برگشتیم خونه و سفر نوروزی ما

هم پایان گرفت.

 

 

چون از حوصله ی شما خوبان خارج بوداواخر سفر نامه را خیلی خلاصه نوشتم

ببخشید سرتون را درد آوردمخجالت