معلمی ازجنس پاییز

خاطراتی از دوران جنگ
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

امشب میخوام براتون از خاطرات دوران جنگ بگم.

 

یادمه سال 1360 زمانی که من 5 سال بیشتر نداشتم تعداد زیادی از مهاجرین جنگ

تحمیلی از استان خوزستان به شهر ما اومدند.

قسمت زیادی از اونا ابتدا در حسینیه ی شیخ بحرینی در محله ی ما بطور موقت

ساکن شدند. یادمه مردم محله ی ما کلی وسایل مورد نیاز و مواد غذایی برای اونا

بردند. مرحوم آقا شیخ رضا ذاکری از روحانیون بزرگ شهر ما که امسال به رحمت

ایزدی پیوستند در بین مردم شهر از احترام خاصی برخوردار بودند و با خانه ی ما

همسایه دیوار به دیوار بودند. شب در مسجد و هنگام نماز جماعت از مردم

محله خواست هر کس تو خونشون جا داره مهاجرین را هم اسکان بده و

اشاره به جریان صدر اسلام و مهاجرین که به مدینه رفتند داشتند.

 

حیاط ما خیلی بزرگ بود و در گوشه ای از اون دو اتاق خالی داشتیم و پدرم

اون را به یک خانواده ی 4 نفره داد که یک زن و مرد با بچه کوچک و مادر بزرگش

بود. اونا دوسالی را در کنار ما زندگی کردند و پدرم هرگز اجاره ای از اونا نگرفت

و مرد خانواده با پدرم به سرکار می رفت و معیشتشون را هم تامین می کرد.

زن خانواده هم یک نان سنتی و خوشمزه مخصوص آبادان می پخت برامون

که هنوز طعم خوشمزش را به یاد دارم.

 

ماه محرم که می شد زناشون کنار حسینیه جمع می شدند و با همخوانی

ضمن عزاداری ماه محرم تو آخر عزاداریشون می گفتند: سال دیگه شهر خمون

یعنی: سال دیگه برمیگردیم شهر خودمون و اونجا عزاداری می کنیم.

 

تو اون دوسال یک همبازی خوب پیدا کردم و اکثر اوقات با اون بچه ی کوچک تو

کوچه خاک بازی می کردیم . سال 62 بنیاد امور مهاجرین در یک شهرک

که برا مهاجرین ساختند و هنوز تعدادی از اونا اونجا زندگی می کنند آنها را

اسکان دادند. چند ماه بعدش خود ما هم به یک محله ی جدید رفتیم.

 

امشب اینا را گفتم تا نقبی زده باشم به خاطرات پاک دوران کودکی که

اگر امکاناتی آنچنانی نداشتیم ولی دلمون پر از صفا بود.

 

اگر چه 32 سال از اون روزها میگذره ولی یادش برام

همیشه ماندگاره

یکی از دوستان خیلی خوب وبلاگی ام دعوتم کرد تا از خاطرات کودکیش

مطالبی بخوانم . از دوران مهاجرت از خوزستان در دوران جنگ که منو

یاد سریال جاویدان خاک سرخ انداخت.

براش از خداوند سلامتی و طول عمر طلب دارم.

 

جا دارد باز یادی بکنم از دوستان خوب آبادانی ام علی عبیدی- سعید دهقانی

حسون کاظمی - خالد تنگستانی- هادی نصاری و.... که الان نمی دونم کجا

هستند و چکار می کنند فقط از خدا میخوام هر جا باشند دلشون مالامال شادی

باشه.