معلمی ازجنس پاییز

دیروز و امروز من
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

بنام خدا

 

t554_.jpg 

 

سلام دوستان خوبم

 

 

امشب خیلی حرفا تو دلم بود که میخواستم اینجا بنویسم ولی بازم مثل همیشه

تا خواستم اونا را بنویسم از ذهنم محو شدند.

دیروز صبح هنرستان شهید باهنر کلاس داشتم ولی آقا عباس معاون مدرسه بهم

پیامک داد بخاطر یه جلسه مهم استانی در هنرستان بچه ها تعطیل هستند.

منم دیگه کمی بیشتر بیدارموندم و 11شب خوابیدم.

صبح زود بلند شدم نمازم را خوندم . وبعد رفتم پارک والفجر حدود 11کیلومتری

را دویدم . هوای ابری بسیار دلپذیری بود و تعداد زیادی از زن و مردها برای ورزش

صبحگاهی اومده بودند و حسابی شلوغ بود.

ساعت 8:30 برگشتم خونه و یه دوش اساسی گرفتم و صبحانه ی تپلی را خوردم

و زدم بیرون. رفتم هایپرمارکت شهر چند تا خرید کردم و برگشتم.

 

ساعت 12:30 ناهار خوردم و نماز را خوندم و ساعت 1 هنرستان دارالفنون

کلاس داشتم. سریع رفتم مدرسه دو ساعت اول کلاس سوم برق داشتم

چند تا از بچه ها نیومده بودند و لی درس را شروع کردم.

راستش تو این کلاس 14 نفری بیشتر 3 نفر اهل درس نیستندو بقیه برای

تلف شدن وقت میان مدرسه .

ساعت دوم با کلاس اول و سپس دوساعت آخر دوباره با سال سوم برق

داشتم یک درس دادم و چند دقیقه بچه ها خوندند ونهایتا ازشون امتحان

گرفتم درس قبل را .باورکنید فقط 8 سوال نبود که باید میخوندند ولی

اکثرا برگ سفید تحویل دادند و رفتند.

 

دیگه دوس ندارم برم تو این مدرسه ولی چکار کنم معذورات اخلاقی اجازه

 نمیده تو این وقت از سال اجازه نمیده کلاسهام را پایین بذارم و برم و یه

جوری تا آخر سال باید بسوزم و بسازم.

 

ساعت 5:30 اومدم خونه و با همسرم رفتیم بیرون مقداری خرید کردیم و برگشتیم

حوصله نت را نداشتم و دیشبم هم نت نیومدم.

 

ساعت 10 شب خوابیدم و لی از آخرای شب کلیه درد بدجور امانم را بریده بود

ودرست نتونستم بخوابم البته بعد از اذان صبح دوباره خوابیدم تا 9:30 و بعد

رفتم تو بالکن دیدم عجب هوای ابریست جون میده برا ورزش . صبحونه نخورده

رفتم پیاده روی و حدود 12کیلومتری را پیاده روی کردم و برگشتم.

 

جاتون خالی ناهار ماکارونی داشتیم خدایی دست پخت همسری حرف نداره و

حسابی بهم چسبید خصوصا ساندیس انگور با طعم توت فرنگی بعدش غوغا

بود من دیوونه ش هستم

از ساعت 2 هم باران زیبایی شروع به باریدن کرد.

ساعت 2:30 خوابیدم تا 5 و بعد دوشی گرفتم و با خانمم رفتیم نمایشگاه

عرضه مستقیم کالا ولی بعلت باران شدید و قطع برق تعطیل بود و برگشتیم

چند دقیقه ای هم تو خیابونا با ماشین گشتی زدیم و دیدم خیابونها را آب

گرفته و قبل از وخامت اوضاع برگشتیم خونه .نماز خوندم و چایی با بسکویت

کنجدی زدم تو رگ و اومدم پیش شما.

 

الان داره بارون میباره و کلیه ی منم هنوز ذق ذق میکنه از درد .دعا کنید امشب

درد کلیه عذابم ندهنیشخند

 

 

پ.ن:

من بودنم را در همان نگاه اول و همان
 
 
سلام اول متوقف کرده ام

 
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ

جای گرفته است

 
پس من به همان سلام بسنده می کنم


تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد