معلمی ازجنس پاییز

ماجرای شب زمستانی
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

بنام خدا

 

 

 

سلام

 

یادش بخیرزمستون 1379 بود تو یکی از روستاهای استانمون تدریس داشتم

که حدود 2 ساعتی با شهرمون فاصله داشت و در اون روزها وسایل نقلیه به

اندازه امروز وجود نداشت .

غروب یکی از روزهای زمستونی که کلاسم تازه تموم شده بود وفرداش تعطیل

بودم قصد کردم برگردم خونه و علیرغم خواهش یکی از دوستان که گفت : امشب

را بمون چون وسیله گیرت نمیاد که بری .من توجهی نکردم واز راه روستایی نیم

ساعتی پیاده اومدم تا رسیدم جاده اصلی کلی منتظر موندم تا یک وانت دلش

به حالم سوخت و من را سوار کرد و تا شهر بعدی رسوند کمربندی شهر ازش تشکر

کردم و پیاده شدم. منتظر موندم تا اتوبوسهای شهرمون که از اهواز و آبادان میاد

من را سوار کنند ولی زهی خیال باطل...نیشخند

 

من هرچی موندم هیچ وسیله ای پیدا نشد و قصد کردم که مسیر کمربندی را

با پای پیاده دور بزنم وبرم پلیس راه شهر شاید اونجا یکی پیدا بشه و منو برسونه.

فقط تاریکی مطلق بود وداشتم خودم را لعنت میکردم که چرا به حرف دوستم گوش

ندادم واونجا پیشش نموندم.

نه مغازه ای بود و نه دکه ای تا بتونم چایی بخورم و گرم بشم. هر ماشینی

هم رد میشد بی انصافها توجهی نمی کردند و رد می شدند.

 

سرما بدجور اذیت میکرد سرانجام تردید را گذاشتم کنار و حرکت کردم تا هم

گرم بشم و هم زودتر برسم به آبادی. هرچه پیاده میرفتم به پلیس راه نمیرسیدم

قبلا چون سوار ماشین این مسیر را اومده بودم خیال میکردم فاصله زیاد

نیست ولی رسیدن تو کار نبود واز نفس هم افتاده بودم

یه کم کنار جاده موندم نفس تازه کردم و قصد کردم به مسیرم ادامه بدم

یهویی صدای پارس دوسگ را تو کنار خودم شنیدم تو تاریکی چشماشون بدجور

برق میزد .

گل بود به سبزه آراسته شدخنده

چشمتون روز بدنبینه من از ترس شروع به دویدن کردن کردم و سگها هم دنبال من

پارس میکردند و میدویدند اون روزها و زنم زیاد بود نمیتونستم راحت بدوم

ولی یه نیروی عجیبی گرفته بودم .بعد از چند دقیقه دویدن حس کردم سگها

دست از تعقیب و گریز برداشتند و دیگه خبری ازشون نیست

از دور چراغ مغازه ها و پلیس راه را که دیدم کلی روحیه گرفتماز خود راضی

 

مینی بوسی اونجا بود سلام کردم و گفتم :ببخشید مسیرتون کجاست؟

گفت میخوام برم شهری در 15 کیلومتری شهر ما . متوجه خستگی و حال من

شده بود وگفت تو کجا میری منم مسیرم را بهش گفتم .خیلی انسان خوبی بود

گفت حداقل تا شهر ما بیا اگه قابل دونستی بریم خونه وگرنه اونجا وسیله زیاد

هست برو خونه.

البته بگم اون مسافری نداشت و برای کاری اومده بود اونجا و داشت برمیگشت

ازچای خوش طعمش یک لیوان بمن داد وحسابی بهم چسبید و خستگیم رفت

 

خلاصه رسیدیم شهرشون و هرچه اصرار کرد بریم خونه قبول نکردم و هرچه

خواستم بهش کرایه بدم نپذیرفت.

 

خدا را شکر یک پیکان سواری اونجا به تورم خورد که اتفاقا هم محله ای ما بود

و منو تا درب خونمون رسوند دیدم ساعت 11 شب هست.

 

مادرم برام غذا اماده کرد ولی ازبس خسته بودم نخوردم و خوابیدم و صبح که

ماجرا را بهشون گفتم کلی خندیدند.

 

 

پ.ن1: از اون شب قصد کردم هرگاه ماشینی داشتم وتومسیری مسافری را دیدم

حتما سوار کنم چون خیلی بهم اون شب بد گذشت.

الان 11 سال از اون ماجرا میگذره و هروقت تو مسیرم کسی را می بینم بدون

کرایه سوارمیکنم لبخند

 

 

 

پ.ن2: عکس: درکنار شاگردام سال دوم تجربی اردیبهشت 1390