معلمی ازجنس پاییز

شوق تماشا
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۸
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب و همدلم

 

وبخوانیدم با غزلی از سروده های خودم

 



26q7evimy7p7nklkekb4.jpg

شوق تماشا

 

در دیده ام شوق تماشا نمانده است

بی تو مرا طاقت غمها نمانده است

 

با خون دلها که من امروز خورده ام

دیگر مرا فرصت فردا نمانده است

 

گفتی میان همه ی خاطرات تو

یک رد پا هم زدلم جانمانده است

 

دارم مهیای سفر می شوم به دور

راهی به جز رفتن از اینجا نمانده است

 

از زورق ساحل خوشبختی ام دریغ

جز پاره چوبی لب دریا نمانده است

 

هیچ آرزو در دل حسرت کشیده ام

اندازه ی دیدن  تو جا نمانده است

 

محمد: 28/5/89

 

پ.ن1: اینروزها بدجور خسته و دپرس هستم

ببخشید دیر خدمتتون میرسم .ازاینکه بیادم بودید

از تون سپاسگزارملبخند

 

پ.ن2: قافیه ی آخرین مصراع را مجبور شدم تغییر

بدم منو عفو فرمائید.