معلمی ازجنس پاییز

امروز نوشت من
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱
 

بنام خدا

 

 

 

 



6epqovwzg4o5fcs4osss.jpg

 

 

 

سلام دوستان همراهم

 

 

 

شب همگی بخیر

 

امروزنوشت من:نیشخند

 

صبح زنگ موبایلم را رو 5:30تنظیم کرده بودم که بعد از خوندن نماز برم ورزش ولی

خب هر کاری کردم دیدم حسش را ندارم . آخه 5 روز را پشت سر هم ورزش کرده

بودم و ساق پاهام حسابی خسته بود.

بعد از نماز بساط صبحونه را چیدم و خانمم هم بیدارشد و یه صبحونه تپل خوردیم

جاتون سبز پنیر؛ نان سنگگ و بربری؛ گردو ؛عسل ؛ شکلات صبحونه ؛کره؛

مربای آلبالو و چای وگوجه و.. ازهمشون حسابی خوردم که داشتم میترکیدمخنده

هرچه همسری میگفت : خودتو میکشی من اشتهام بیشتر باز می شدخوشمزه

 

بعد صبحونه لباسم را پوشیدم و رفتم مدرسه البرز.

 

ساعت اول :

 

با کلاس سوم ریاضی تاریخ معاصر داشتم . 10 دقیقه بچه ها

درسشون را مرور کردند و 10 دقیقه هم امتحان گرفتم و تا قبل از خوردن زنگ

درس نوزدهم که در مورد تبعید امام از ترکیه به نجف و روی کارآمدن هویدا بود

برای بچه ها توضیح دادم و سوالات درس را گفتم که زنگ خورد

 

ساعت دوم:

 

با کلاس دوم ریاضی جغرافیای عمومی و استان داشتم که

ابتدا درس سیزدهم یعنی جاذبه های ایرانگردی را درس دادم و در ادامه

قسمتی از جغرافیای استان که درمورد گردشگری در استان بود برا

شاگردام گفتم .

 

باید 4 زنگ آخر را می رفتم دبیرستان دخترانه مهدیه در روستای مجاورمون

ساعت10:50 رسیدم زنگ خورده بود

 

دبیرستان مهدیه

 

ساعت سوم:

 

این زنگ با بچه های سوم تجربی زمین شناسی  داشتم

سریع رفتم کلاس ابتدا فرصت دادم بچه ها درس قبلی را بخونند و

سپس ازشون امتحان گرفتم و بعداز اون اقسام سنگهای رسوبی را توضیح

دادم خدا میدونه چقدر از این زمین شناسی و اصطلاحاتش بدم میادکلافه

بهرحالت درس که تموم شد زنگ هم خورد و رفتم دفتر و از هردری با

همکاران صحبت کردیم

 

ساعت چهارم:

این ساعت دوباره با بچه های سوم تجربی داشتم ولی اینبار درس تاریخ معاصر

ابتدا درس 18 را که درمورد قیام 15 خرداد بود گفتم و قسمتی از درس 19 که صبح

ساعت اول برا سوم ریاضی البرز گفته بودم درس دادم.

ساعت 13:45 زنگ زده شد و سریع اومدم به سمت خونه .


خانمم امروز کلاس داشت دانشگاه و قرار شد بعد از اون بره خونه ی باباش

بمن هم گفت ناهاربیا اونجا ولی گفتم تو راه غذا میگیرم میرم خونه

میخورم.

اصلا گرسنه نبودم اومدم خونه نماز خوندم و لباس پوشیدم رفتم 15 کیلومتر

پیاده روی کردم و ساعت 16:30برگشتم یه دوش گرفتم و رفتم مغازه دوستم

از بس خیابونا شلوغ بود جای پارک پیدا نمیشد مجبوری در کوچه پارک کردم

و یکساعتی را پیش دوستم بودم و 18:30 رفتم دنبال خانمم و همچنین بیرون

شام خوردیم اومدیم خونه و بعد از نماز اومدم این پست را گذاشتم

 

حسابی خسته ام ولی میخوام بیدار بمونم و بازی تیم محبوبم بایرن مونیخ

راببینماز خود راضی