معلمی ازجنس پاییز

پیاده روی و بیماری
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩
 

بنام خدا

 

m2761_.jpg 

 

سلام دوستان خوبم

 

یکشنبه شب یکی از شاگردام خونه زنگ زد و گفت: میخواد به اتفاق 2 تا از

همکلاسیهاشون که اتفاقا یکی از اونها همسایه ما هستند برند پیاده روی.

آیا شما هم با ما میاین؟ منم گفتم میام بشرطی که هر مسیری رفتم اونا

هم بیان و اصلا نگن خسته شدیم و خواستار برگشتن باشند.

قبول کردند.

منم لباس ورزشی را پوشیدم و حدود ساعت 7:30 به اتفاق علی - میلاد-

عباس شروع به پیاده روی کردیم. اونا اولین بارشون بود که پیاده روی میرفتن

و نمی دونستن من چه خوابی براشون دیدمنیشخند

 

ولی خب بچه ها انرژی خوبی داشتن و بمنم منتقل میکردن. از هرجا با هم حرف

میزدیم. اینبار نه بعنوان یک معلم بلکه بعنوان یه دوست باهم صحبت میکردیم

خوبی پیاده روی چند نفره اینه که اصلا حوصله ات سر نمیره و کمتر خسته

میشی.

حدود 2 ساعتی را تا ساعت 9:30 پیاده روی کردیم و تقریبا 14 کیلومتر راه رفتیم

احساس میکردم فشار سنگینی براونها وارد شده ولی به روی خودشون نمیارن

یه سری توصیه ها هم بهشون کردم چون دفعه اولشون بود دچار گرفتگی عضله

نشند.

 

شب خاطره انگیزی را با هم پشت سر گذاشتیم. فردا عصرش من خودم تنها رفتم

11 کیلومتر پیاده روی کردم. کم کم حس کردم بدنم سست شده و حس و حال

سرماخوردگی بر من عارض شده ولی اعتنایی نکردم.

 

سه شنبه صبح با همین بچه ها کلاس داشتم و همگی اظهار رضایت میکردن

از ورزش دو شب قبل و مایل بودند که عصرش باهم باز بریم پیاده روی.

منم از خدا خواسته قبول کردم و قرار شد ساعت 2 که از مدرسه برگشتم

اونا بیان در خونه مون و بریم. ساعت 2:30 عصر اومدن و اینبار یکی دیگر از

شاگردام بنام حسن هم باهاشون بود. چون صبحونه مفصلی صبح خورده

بودم دیگه ناهار هم نخوردم .

حدود دوساعت و نیم پیاده روی کردیم 15 کیلومتری شد.

با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم تو شهر کاری داشتم انجام دادم اومدم

خونه .دوشی گرفتم و ناهار وشام را یهو باهم خوردم.

بدجور تب و لرز کرده بودم. اومدم نت دیدم حالم اصلا مناسب نیست و

ساعت 9 شب خوابیدم و ساعت 11:30 شب برای دیدن بازی بارسا و رئال

بیدار شدم . بعد از تماشای بازی هر کار کردم خوابم نمیبرد. فقط نزدیکای

صبح یکساعتی خوابیدم .بعد بلند شدم نماز خوندم و صبحونه هم خوردم نرفتم

مدرسه . چشمتون روز بد نبینه امروز از بس عطسه کردم . و از چشمام آب

اومد که کلافه شده بودم.

 

ظهر هم بعد ناهار دو ساعتی را خوابیدم و قرار بود عصر باز با بچه ها بریم

استادیوم بدویم ولی تب و لرز داشتم اس دادم به علی و عذرخواهی کردم

و گفتم عصری خودتون برید. الانم اومدم اینجا و نوشتم.

 

 

*** بازم اسفند ماه با یک دنیا دلتنگیش***

 

 

عکس: در این عکس علی دست چپ من و عباس هم دست

راستم ایستاده. میلاد نفر اول ایستاده از چپ و حسن هم با

پیراهن مشکی نفر اول نشسته از راست دیده میشه