معلمی ازجنس پاییز

همین جوری نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب من

 


 

امروز آخرین کلاسم را هم رفتم و کم کم رفتیم پیشواز تعطیلات. دیروز و امروز

شکر خدا همه ی کارهای بانکیم را انجام دادم تا الان خیالم راحت باشه

هرچند که خیال راحت تو این دوره زمونه وجود ندارهنیشخند

 

دیروز با همسری رفتیم نمایشگاه بهاری تو شهرمون ببینیم چی داره و چی

نداره که ایقدر با آب و تاب در موردش حرف میزنند.

تنها چیزی که تو این نمایشگاه خیلی برجسته بود حضور خودجوش و پرشور

امت تو صف برنج خاطره بود که گاه با لبخندهای تصنعی و گاهی هم یقه گیری

افراد با هم توام میشد.

برنج کیسه ای 38500 تومان که به اندازه 100000تومان آدم تحقیر میشد.

بعضی ها از 10 صبح اومده بودن صف گرفته بودند تا ساعت 4 بعدازظهر

توزیع برنج آغاز بشه.

چرخی زدیم و فقط مقداری لبنیات و  گوشت و آجیل خریدیم واومدیم خونه.

 

قراره از شنبه خانه تکانی را شروع کنیم. و منم حضور پرشوری خواهم داشت

خب بازم خدا را شکر که مدرسه تعطیله و فراغ بال بیشتری دارم

یکشنبه هم باید ماشینم را ببرم معاینه فنی تا در مسافرت دچار مشکل

نشویم .

 

پ.ن1:

حس و حالم عادی عادیه مانند اواخر اسفندماه هر سال دیگه . انتظار بهار

را نمی کشم وقتی پاییزم به یغما رفته است

 

 پ.ن2:

امشب گیسوان مهتاب

دوباره ترانه ی تنهایی سروده اند

و آهنگ سکوت را تکرار کنان

زمزمه می کنند

و میگویند :

......... زمان ٬ زمان رفتن تو نیست !...