معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه 1(اصفهان)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱
 

بنام خدا

 

w8584_.jpg 

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 

 

 

امیدوارم که تعطیلات تا الان بهتون کلی خوش گذشته باشه و استفاده کافی را ازون

برده باشید. بالاخره سفر به سر رسید و من هم پیشتون برگشتم.

 

ماجرای سفر- قسمت اول- (اصفهان)

 

صبح روزچهارشنبه گذشته ساعت 6 صبح زدیم به جاده .اولین پلیس راه به من

گفت بزن کنار و مدارکت را نشون بده و منم با اطمینان خاطر مدارک را نشون دادم.

افسر پلیس بمن گفت: یکی از لامپهای جلوی ماشینت سوخته و باید جریمه بشی

منم هاج و واج مونده بودم چطور لامپ چراغ سوخته و من متوجه نشدم . خلاصه

ازم قول گرفت تو اولین شهری که رسیدم درستش کنم و اونم منو جریمه نکرد.

 

ساعت 8:30 رسیدیم نورآباد ممسنی اونجا پیاده شدیم یه هوایی تازه کردیم و

تنقلاتی خریدیم و بعد 15 دقیقه به مسیر ادامه دادیم. ساعت حدود 11 رسیدیم

شهر یاسوج و قرار بود ابتدا بریم آبشار یاسوج ولی تصمیمون عوض شد و به

سمت اصفهان حرکت کردیم. من تا به حال جاده ای به این پیچ و خمی و تونل های

وحشتناک ندیده بودم. واقعا مسیر بدی بود. تو مسیر یاسوج به شهر سمیرم

یه 405 نقره ای پلاک کرج اومد سبقت بگیره که آینه سمت راستش با آینه سمت

چپ من برخورد کرد ولی خدا به ما رحم کرد. نهایتا ساعت 2:30 رسیدیم شهر

سمیرم و رفتیم از آبشار زیبایش دیدن کردیم چقدر هوا دلپذیر بود. ناهار را همونجا

خوردیم و ساعت 4 عصر راه افتادیم . البته مسیرمون دیگه تا اصفهان اتوبان بود

ومشکلمون کمتر میشد. ساعت 5 رسیدیم شهرضا و اونجا هم حرکت کردیم اصفهان

ساعت 6 عصر رسیدیم و با هزار بدبختی و پرسیدن آدرس ستاد اسکان فرهنگیان

را پیدا کردیم و چون تو اسفند ماه اینترنتی جا رزرو کرده بودیم معرفینامه را زود

گرفتیم و به خیابان میر رفتیم و اونجا هم تو یک دبستان تروتمیز مستقر شدیم

سرایدار به گرمی از ما پذیرایی کرد و کلید اتاقمون را دراختیار مون گذاشت

بالش پتو یخچال و تلویزیون هم اتاق داشت . ولی ما همه ی وسایل را خودمون

آورده بودیم . بعد از گذاشتن وسایلمون  رفتم یه دوش گرم گرفتم حالم جا اومد

و سپس به اتفاق همسرم رفتیم تا چهاراه نظر و خیابونهای اطرافش گشتی

زدیم و بعد دو تا پیتزا هم زدیم تو رگ اومدیم خونه . من از بس خسته بودم

خوابم برد و نتونستم سریال پایتخت را ببینم.

 

صبح زود بلند شدم بعد از نماز رفتم سر پل فردوسی سنگک گرفتم و اومدم

نزدیک همون مدرسه هم عدسی گرفتم و هم آش . همراه با پنیر و گردو یه

صبحونه تپلی زدیم و رفتیم پارک جنگلی ناژوان و از باغ پرندگان و خزندگان هم

دیدن کردیم و همچنین درشکه سواری که خیلی عالی بود.

 

ناهار هم رفتیم یک رستوران چلو کباب سلطانی خوردیم و بعدش اومدیم خونه

وتا عصر استراحتی کردیم و غروب دیگه با ماشین نرفتیم و پیاده زدیم بیرون

رفتیم و چند تا پاساژ همسرم هم چند تا خرید انجام داد و بعدش هم رفتیم

سی و سه پل . واقعا دلم آتیش گرفت و قتی دیدم اونجا شده یک برهوت

آخه مدتی بود اصفهان نرفته بودم حسابی از این بابت دلم گرفت.

 

ساعت 10 شب رفتیم فست فود خوردیم و برگشتیم. با اینکه حسابی خسته

بودیم ولی خب بسیاری از وسایل را جمع و جور کردیم تا فردا صبح زودبه سمت

شیراز حرکت کنیم.

 

راستش دلم میخواست چند روزی باشیم ولی خب نتونستیم روزهای قبل

را رزرو کنیم و روزهای بعد هم که مدرسه در شیراز رزرو کرده بودیم و ناچار

برگشتیم تا ایشالا تابستون جبران کنیملبخند

 

 

 

 

پ.ن1: تو این چند روز سفر یک غم قدیمی منو رها نمیکرد

 

 

 

 

پ.ن2: تو این چهارپنج روز ورزش تعطیل و بازار فست فود خوری من داغ

بود خدا خودش رحم کنه بمننیشخند

 

 

 

پ.ن3: بی انصافیست اگه از مهربونی و مهمون نوازی اصفهانی ها نگم

چقدر با حوصله و خوشرویی مارو راهنمایی کردند. یا شاسین اصفهان