معلمی ازجنس پاییز

بازی آرزوها
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوب و مهربانم

 

از طرف دوست وبلاگی ام پرومته عزیز به یک بازی دعوت

شدم و باید از آرزوهای دوران کودکی ام بگم.

 

دوران کودکی که خودتون میدونید لحظه لحظه اش تو رویاها و آرزوهای قشنگ

سپری میشه. ولی خب من از همون اول اول دوست داشتم یه روز معلم بشم

وکلی از بچه ها امتحان بگیرم و بعد تو یک روز بارونی تنها تو یک اطاق بشینم

و فقط برا خودم برگه شاگردانم را تصحیح کنم و چایی بخورم. شاید خیلی

مسخره بیاد ولی خب اینم یک آرزو ست دیگهخنده

 و بیچاره شاگردای من که تو این 15 سال از دست امتحان گرفتنهای من

حسابی خسته شدند. ولی هنوزم عاشق طرح سوال کردن و تصحیح برگه ام

 

تنها به همین یک آرزو رسیدم و دیگر هرگز هیچ آرزو یی برام برآورده نشد و

همه فقط یک بغض کال بود که در گلویم خشکید.

 

دوستان خوب من هر کس دوست داشت میتونه این بازی را ادامه بده.مژه

 

 

 

پ.ن:اینروزها زلزله مصیبتی شده برای هم استانیهای من در شهرستان دشتی

از خدا میخوام به بازماندگان این زلزله صبر و شکیبایی عنایت فرماید. و همه

هموطنان و هم استانیهای عزیز دست در دست هم بتونیم از آلام اونها کم کنیم.

 

در این دو سه روز زلزله مرتب شهر ما را هم میلرزونه و باعث رعب و وحشت

شده خدا خودش به همه ما کمک کنه