معلمی ازجنس پاییز

خاطرات معلمی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
 

بنام خدا

 

سلام بر دوستان همدل و مهربانم


 

سال 1378 اولین سال کاری من بود و محل تدریس من در یکی از شهرهای بندری

استانمون بود. اون شهر با شهر ما 160 کیلومتر فاصله داشت و از همون روز اول

متوجه اختلاف فرهنگی بین اون شهر با شهر خودمون شدم.

اونا زیاد به غریبه ها روی خوش نشون نمی دادندو حتی کسانی را که از جاهای

دیگه به اون شهر می رفتند صحرایی خطاب میکردند. و این طرز تفکر را حتی وقتی

تو خیابونها و یا تو بازار اونا می رفتی متوجه می شدی. وکنایه و تیکه هایی بود که

بار آدم می کردند.

اما من بر عکس خیلی از دبیران غیر بومی نسبت به این موارد حساس نبودم

و تازه کلی هم خنده ام می گرفت.

روز دوم مهرماه طبق ابلاغی که داشتم به دبیرستان شهید ب ... رفتم.

استرس زیادی داشتم و میترسیدم نتونم سرکلاس صحبت کنم هرچند که از چند

روز قبل حرفهایی را که باید بزنم تمرین کرده بودم.

مدیر داشت در صبحگاه برای بچه ها صحبت می کرد و من با دوتا همکارای دیگه

که از نی ریز فارس و فریدونکنار مازندران بود به دفتر رفتیم و با همکارانی که

اونجا بودیم خوش و بش کردیم . بعد از چند دقیقه بچه ها کلاس رفتند و مدیر به

دفتر آمد و به ما خوش آمد گفت و ما را به همکاران معرفی کرد.

کم کم دبیران آماده رفتن به کلاس شدند و من هم دو ساعت اول با کلاس دوم

تجربی کلاس داشتم و مدیر با من اومد که کلاس را به من نشون بده.

یهو یکی از دانش آموزان که بعدها معلوم شد کلاس دوم ادبیات هست پشت

یکی از ستون ها قایم شده بود و پاهاش را جلوی پای مدیر گذاشت و مدیر با کله

زمین خورد. البته عمدا این کار را نکرده بود و خیال می کرد اون لحظه یکی از

همکلاسیهاش بوده یهو صدای خنده و سوت بچه هایی که تو مدرسه بودند فضا

را پر کرد. منم چنان خنده ام گرفته بود که نگو ولی بخاطر مدیر نمی تونستم بخندم.

مدیر بلند شد و افتاد تو بخت اون پسره و کلی کتکش زد و فرستادش دفتر و

بعد منو برد به کلاس دوم تجربی معرفی کرد.

من ابتدا تبریک سال تحصیلی جدید را گفتم وبا تک تک بچه ها آشنا شدم و

در مورد شیوه کار خودم در طول سال برای اونها حرف زدم و زنگ خورد.

زنگ تفریح تو دفتر مدرسه حرف از کار اون شاگرد بود و با وساطت بعضی معلمان

مدیر اون پسر را بخشید.

ساعت بعد با کلاس دوم ادبیات داشتم و اون دانش آموز هم نشسته بود و فهمیدم

فامیلش رامشی است. وقتی اسمش را صدا زدم با یک حالت تمسخرآمیز

بلند شد و سعی داشت بچه ها را بخندونه .فهمیدم که چندان تنظیم نیست

گفتم: باید روز اول گربه را در حجله بکشم. گفتم بیا بیرون .

برخلاف میل باطنی ام یک داد سرش زدم و یک اردنگی بهش زدم و انداختمش

بیرون و از اون روز به بعد دیگه کسی سر کلاس من نتونست بی نظمی بوجود

بیاره و کم کم چنان رابطه دوستانه ای با بچه ها داشتم که زبانزد بود

خصوصا رامشی که خیلی با هم دوست شدیم.