معلمی ازجنس پاییز

قصه های مادر بزرگ
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم.

 

 این شعر زیبا را از استاد یغما گلرویی خوندم و

تصمیم گرفتم تو روزهایی که حرفی برای گفتن ندارم به عنوان پست

جدیدم بذارم تا از طرف دوستان به کم کاری و کم آپ شدن متهم نشمنیشخند

 

 

قصه های مادربزرگ

 

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می دانم ! عزیز
می دانم که اهالی این حدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا

 

یغما گلرویی

 

پ.ن: بالاخره امتحانات هم تموم شد و برگه ها را

تصحیح کرده و نمرات را تحویل مدرسه دادم.

فعلا برای مسافرت تابستانی برنامه ریزی نکردم

ولی دوست داشتم چند روزی را به اتفاق همسرم

بریم دبی