معلمی ازجنس پاییز

چیزی شبیه دریا
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦
 

بنام خدا

 

سلام دوستان خوبم

 

چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
 شبیهن چشمان تو
 وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
 واژه ای
کبوتری
 دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
 درون من زاده می شود
 واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
 واژه ای ساده و آسوده
 که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
 حالا بیا به دوشنبه ی من
 کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
 و زستانی از کودک و کبوتر و برف
 که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می نند چیست
 یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
 همان جمعه
 که آوازی سپید از آسمان بارید
 می ترسم ، ستاره ی سبز من
 از آدم برفی های عریان
 که به نگاه معطر ما
 حسودی می کنند
 از سایه های بی پروا
 حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می اید
 که رؤیای سه شنبه را
 روی برف ها پیدا نمی کند
 ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
 تیک تک سر می دهد
 می ترسم
 دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
 شاید از بودن تو
 در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
 شاید از واژه ای که درونم زاده شده
 می ترسم
 با آن که می دانم
 قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
 دوستم داری

 

مریم اسدی

 

1)اینروزها فعالیتم در دنیای مجازی به کمترین حد خود در 5سال

اخیر رسیده است. نمی دونم حوصله ام کم شده و یا اینکه

حرفی برام نمونده که ارزش گفتن را داشته باشه.

 

2)اینروزها بیشتر اوقات خودم را صرف ورزش ؛ مطالعه ؛ حل

جدول و تماشای تلویزیون می کنم. و صد البته دارم خودم

را آماده می کنم که چگونه به استقبال ماه مبارک رمضان برم.

باید حتما یک برنامه ریزی دقیق داشته باشم که فشارها بر روی

من کمتر بشه.

 

 

3)متاسفانه هنوز نتونستم مشکل نظام وظیفه ام را حل کنم

تا بتونم ویزا بگیرم و فکر کنم امسال هم مسافرت به خارج

 را باید بی خیال بشمنگران

 

4)بعد از ناهار به اتفاق همکارانم در دبیرستان البرز میریم

شهرستان کازرون و دو روزی را در خانه باغی که متعلق

به پدر یکی از شاگردان سابقمون هست مستقر خواهیم

شد.