معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
 

بنام خدا

 

 

سلام بر دوستان مهربون

 

روز سوم: یکشنبه دهم شهریورماه 92

 

صبح طبق معمول 5:30 بیدار شدم و بعد از خوندن نماز تو محیط مدرسه 12 کیلومتری

را دویدم و حسابی عرقم دراومد. بعدش رفتم دوشی گرفتم و برای خرید نان زدم

بیرون و بعد از نیم ساعت برگشتم. دیدم بچه ها خودشون کم کم بیدارشدند

بساط صبحونه آماده شد و بعد از صرف اون قرار شد اینبار با ماشین من بریم شهر

سامان در 15 کیلومتری شهرکرد که شهری فوق العاده تماشایی و خوش آب و هواست.

 

ساعت 9 رسیدیم شهر سامان و در ابتدا برای دیدن پل زمان خان رفتیم .

بی نهایت شلوغ بود به زور جایی برای پارک ماشین پیدا کردم و رفتم بلیط

گرفتم و وارد اونجا شدیم.

سایه در ختان و خنکی آب رودخانه که از زیر پل میگذشت بسیار دلپذیر بود.

خانواده های زیادی اونجا بساط خودشون را پهن کرده بودند و دور هم نشسته

بودند. از صدا و سیمای چهارمحال بختیاری برای مصاحبه با مسافران اومده بودند

اونجا کلی عکس و فیلم گرفتیم و حدودای ساعت 11 از اونجا اومدیم سامان

و تو مسیر گردو و بادام هم خریدیم. بعدش رفتیم پل کاهکشی که اونجا هم

شلوغ بود و خصوصا درختان بلند با سایه های عالی داشت

و تا ساعت 1 زیر سایه یکی از درختان نشستیم و میوه خوردیم

متاسفانه رستوران اونجا تعطیل بود و مجبور شدیم برای صرف ناهار دوباره

برگردیم شهر سامان. اونجا چلوکباب خوردیم و بعد ناهار رفتیم به سمت

شهر باغ بهادران در استان اصفهان که پیشنهاد باجناقم بود.

اولین بار بود نام این شهر را می شنیدم و نمی دونستم چه جور جایی هست و

رغبت چندانی برا رفتن نداشتم ولی وقتی بعد از 45 دقیقه رسیدیم اونجا و

به پل زیبای اون که دو سه روزی بود که نرده هاش را قرار داده بودند و افتتاحش

کرده بودندرسیدیم نظرم کاملا عوض شد.

بچه ها داشتند تو رودخانه شنا می کردند و اطراف پل درختان سرسبز و آلاچیق

های فراوانی بود که برای مسافران در نظر گرفته بودند و نسیم خنکی هم می وزید.

چه کیفی داشت واقعا .من توصیه می کنم اگر تا حالا اونجا مسافرت نکردید حتما

تشریف ببرید که به یکبار رفتنش واقعا می ارزه.مژه

 

اونجا با یک خانواده که اهل اون شهر بودند آشنا شدیم و در مورد شهرشون

خیلی اطلاعات خوبی برا ما دادند.

 

ساعت 6 دیگه برگشتیم به شهرکرد که نیم ساعتی با اونجا فاصله داشت.

وقتی رسیدیم باجناقم ماشینش را برا تعمیر برد تعمیرگاه و ساعت 9 برگشت

من و همسرم یکساعتی رفتیم قدم بزنیم تو شهر و برا شام چیزی بخریم

موقعی که ما برگشتیم باجناقم هم برگشته بود و تصمیم بر این شد بریم

یکی از پارکهای قشنگ اونجا که انقلاب نام داشت و شام را هم اونجا بخوریم

تا ساعت 12 شب اونجا بودیم و کیانا کوچولو هم تو شهر بازیش کلی برا خودش

بازی کرد و وقتی برگشت دیگه خوابش برد.

 

تا رسیدیم محل اسکانمون ساعت 1 شد و زود به خواب رفتیم.

 

ادامه دارد.............

 

 

عکس: من و کیانا در پل زمان خان