معلمی ازجنس پاییز

سفر نامه 4
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
 

بنام خدا

 

(۰۰۳).jpg

 

 

سلام دوستان خوبم

 

روزچهارم: دوشنبه یازدهم شهریورماه92

 

صبح بعداز خوندن نماز رفتم و چند کیلومتری را دویدم و چون زیاد عرق کرده بودم

رفتم و دوش گرفتم تا کمی سرحال بشم.

تصمیم گرفتم برای خرید نان با ماشین برم تا هم نون بخرم و هم ماشین را بنزین

بزنم واقعا خیابونا بی نهایت خلوت بودوبی دردسر بنزین زدم. قرار بود بچه ها صبح

زود بلند بشند و اسباب و اثاثیه هامون را هم جمع کنیم و اتاقمون را تحویل بدیم.

بعد از خوردن صبحونه وسایل را جمع و جور کرده و به ماشینمون انتقال دادیم.

وقتی همه ی وسایل جمع شداتاق را تمیز کرده و کلید اون را به سرایدارش تحویل

داده و ازش بابت مهمان نوازیهاش کلی تشکر کردیم.

 

قرار بود ظهر را به خوانسار بریم. یعنی از استان چهارمحال بختیاری بریم اصفهان

تو مسیر از شهر بسیار زیبای چادگان و طبیعت دلکش اون گذشتیم و جایی که

رودخانه بود و درختان زیادی داشت ساعتی را ایستادیم. هجوم جمعیت را

در این منطقه هم می توان دید. بچه ها با چه ذوق و شوقی داشتند شنا می کردند

بعد از چادگان تا خوانسار جاده ای دو طرفه بود که چندان جاده ی خوبی نبود

ولی بهر حال بسیار خلوت بود و راحت می شد رانندگی می کرد.

 

تو یکی از شهرهای بین راه ماشین را برای تنظیم باد لاستیک بردم تا مطمئن تر

بتونم به مسیر ادامه بدم. حدودای ساعت 1 رسیدیم شهر خوانسار حس بسیار

خوبی داشتم چون قبل از این دو بار دیگر در سال 76 و 87 اومده بودم و ازش خاطرات

خوبی داشتم.

زیبایی خوانسار بیشتر بخاطر خیابونهای بسیار قشنگش هست که دو طرف خیابان

درختان بلند با شاخ و برگ های درهم رفته سایبان قشنگی را بر آسفالت خیابان

بوجود آورده اند که تو عکس پایین می تونید ببینید.

 

بیشتر مغازه ها ی مسیر عسل فروشی است و یا اگر کالای دیگری هم عرضه میکرد

به نوعی در نام مغازه از کلمه ی عسل استفاده کرده اندنیشخند

 

پارک بزرگی داشت به نام سرچشمه که از هر ماشین بابت ورود به اونجا

4000تومان ورودی می گرفتند. ولی جای مناسبی برای پارک کردن وجود نداشت.

 

اونجا یک امامزاده هم بود که اونجا نمازمون را خوندیم و بعد به یکی از رستورانش

رفتیم و غذا سفارش دادیم. من دیگه از کباب و جوجه و بختیاریو... بیزار بودم

و بر عکس دیگران قورمه سبزی سفارش دادم. الحق غذاشون هم خیلی خوب بود.

 

بعد ازاون وارد روستای سرچشمه شدیم و از اونجا دیدن کرده و عکس و فیلم گرفتیم.

قرار بود من از باجناقم جدا بشم و بیام اصفهان و اونا برند کاشان ولی نظرم یهویی

عوض شد و قرار شد ما هم کاشان بریم چون فاصله ی چندانی وجود نداشت.

 

ساعت 4 از خوانسار بیرون اومدیم و بسمت کاشان حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت

به شهر گلپایگان رسیدیم. برای کاشان دو مسیر وجود داشت که یکی از محلات

و خمین می گذشت و دیگری از یک راه میانبر بود که جاده ی چندان مساعدی

نداشت ولی حدود یکساعت مسیرما کوتاهتر میشد و بعد از شور و مشورت

راه میانبر را انتخاب کرده و حرکت کردیم.

 

وقتی به کاشان رسیدیم هوا داشت کم کم تاریک میشد. از یک پلیس که سر یک

میدون ایستاده بود سراغ آموزش و پرورش کاشان را گرفتیم و اون آدرس را

بهمون داد. تو یکی از کوچه ها بود که ستاد اسکان همونجا قرار داشت.

بعد از ارائه کارت پرسنلی اتاقی را در دبستانی همون نزدیکی بما داد.

به دبستان صلاحی کاشانی رسیدیم و سریع اتاقمون را تحویل گرفتیم و

اینبار چون صبح زود باید حرکت میکردیم زیاد وسایل بیرون نبردیم.

نماز را که خوندم از بس خسته بودم سریعا خوابیدم ولی بچه ها برا شام

رفتند بیرون . کولر آبی که روشن بود حس خوشایندی داشت.

و تا صبح خواب بسیار راحتی داشتم.

 

ادامه دارد....

 

 

عکس: یکی از خیابانهای شهر خوانسار.