معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه5
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

بنام خدا

 

(۰۰۹).jpg

 

 

سلام دوستان خوبم

 

روز پنجم: سه شنبه سیزدهم شهریور92

 

صبح خیلی زود بلند شدم و بعد از نماز رفتم تو شهر کاشان هم یکساعت و نیم

پیاده روی کردم و هم نون سنگک گرفتم و برگشتم. چایی را آماده کردم و سفره

صبحانه را چیدم و بعد بقیه را بیدار کردم.

بعد از صبحونه خوشبختانه وسایل زیادی را برای جمع کردن نداشتیم و سریعا آماده

شدیم. از اینجا به بعد با باجناقم خداحافظی کردیم چون قرار بود اونا چند روزی را

اصفهان باشند و از ادارشون به اونا مهمانسرا داده بودند وخیلی هم اصرار کردند که

ما هم بمونیم ولی من برگه های ترم تابستانی را باید زودتر برمیگشتم

تصحیح میکردم تا اعلام نتیجه کنند و بچه ها برا ترم بعد انتخاب واحد کنند.

 

ساعت 8:30 از کاشان زدیم بیرون و فرصت نشد خوب کاشان را بگردیم.

تو مسیر بنزین زدم و از مسیر اتوبان بسمت اصفهان حرکت کردیم

حدود 70 کیلومتر که رفتیم تابلوی ابیانه را دیدم و تصمیم گرفتیم یه سری

بریم اونجا خیلی وقت بود دلم میخواست اونجا برم ولی فرصت نشده بود.

حدود 30 کیلومتری فاصله بود اگر چه جاده اش چندان مناسب نبود ولی منظره

سر سبزی بود و هوا هم عالی بود.

بعد نیم ساعت رسیدیم ابیانه . واقعا روستای زیبا و خوش آب و هوایی بود. یک

هتل رستوران بزرگ جهانگردی هم داشت.

تعدادی مسافر هم اونجا بودند و ما رفتیم داخل روستا پیاده قدم زدیم

انچه جلب توجه میکرد لباس زیبا و متحدالشکل مردان و زنان روستا بود که

خیلی جالب بود.

در گوشه ای دو پیرزن نشسته بودند و خانمم خواست بخاطر لباس محلیشون با

اونا عکس بگیره ولی اونا قبول نکردند. خودمون عکس گرفتیم و بعد از دو ساعت

که حسابی گشتیم از یک مغازه مقداری تنقلات گرفتیم و بسمت اصفهان حرکت

کردیم. حدود ساعت 12 بود که اصفهان رسیدیم و بعد از دوری که تو اصفهان زدیم

رفتیم بسمت شهرضا و ساعت 2 اونجا رسیدیم. یک مسجد بین راهی بود که نمازمون

را اونجا خوندیم و ناهارمون را در رستوران کنار مسجد خوردیم و بسمت آباده حرکت

کردیم.

ساعت 4:30 رسیدیم شهر زیبای آباده که هوا بسیار مطبوع بود. کمی سرم درد میکرد

رفتم از یک مغازه آبجوش گرفتم و چای درست کردیم و تو یکی از پارک ها نیم ساعتی

استراحت نمودیم کمی که خستگیم در رفت زدیم به جاده. و حدود ساعت 6:15 رسیدیم

سعادت شهر ولی اونجا توقف نکردیم و اومدیم بسمت شهر مرو دشت وقتی به

کمربندی اونجا رسیدیم هوا تاریک شده بود و ما تصمیم گرفتیم شب را مرودشت باشیم

هرچند فاصله چندانی بین مرودشت و شیراز نبود .

وارد شهر مرودشت شدیم و آدرس خانه معلم اونجا را گرفتیم و بعد از کمی جستجو

تو شهر اونجا را پیدا کردیم.

 

اتاقی را اونجا گرفتیم و بعضی وسایل ورد نیاز را از ماشین به اتاق آوردیم و بعد با

ماشین رفتیم تو شهر هم گشتی زدیم و هم شام خوردیم.

ساعت 11 برگشتیم خیلی خسته بودم . همسرم داشت تلویزیون می دید که خواب

منو درنوردید و به یک خواب خوش و عمیق رفتم.

 

 

ادامه دارد........

 

 

عکس: در  روستای تاریخی  ابیانه