معلمی ازجنس پاییز

153 روز
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

بنام خدا

 

783_1778_1776_1777_1777_1.jpg

 

 

سلااااااااااام

 

بخوانیدم با یک غزل قدیمی از خودم

 

 

 153روزاست که رفتی زبرم

داغ دوری ی تو آتش زده بر بال و پرم


خنده ی هفتم اسفند مرا یاد تو هست؟

هفته ها رفته و خونابه شده چشم ترم


باورت نیست که در غربت تنهایی من

می کند لحظه به لحظه غم تو منفجرم


وعده دادم به دلم بار دگر بازآیی

ناز چشمان تو را قیمت جانم بخرم


حسی آمیخته با عشق اهورایی تو

می گذارد همه شب تا به سحر سر به سرم


غزلی آمده امشب به سراغم یعنی

شوق دیدارتو افتاده دوباره بسرم


یادش بخیر