معلمی ازجنس پاییز

اولین روز تدریس من
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

به نام خدا

 

 


2مهرماه سال 78 اولین روزی بود که بعنوان دبیر سر کلاس می رفتم . محل خدمت من

یکی از شهرستانهای شمالی استان خودمون بود که با شهر ما 150 کیلومتر فاصله داشت

ابلاغ تدریسم را تو شهریور ماه از اداره آموزش و پرورش شهرستان گرفتم .

16 ساعت تدریسم تو خود شهر و دبیرستان پسرانه بود و 14 ساعت دیگر تدریسم تو

روستایی در مجاورت اون شهر بود که 8 ساعت آن دبیرستان دخترانه و 6 ساعت دیگه

دبیرستان پسرانه بود .طبق برنامه کلاسی روز شنبه ابتدا دبیرستان دخترانه طوبی

کلاس داشتم استرس شدید ی من داشتم .اون روزها 23 سال داشتم و مجرد بودم و

اصلافکر نمی کردم منو بفرستند دبیرستان دخترانه .ولی خب تو رشته جغرافیا اصلا

اون منطقه دبیر زن نداشت. با هزار سلام و صلوات بمدرسه رفتم و کیفم دستم بود

و وارد مدرسه شدم بدجور هول کرده بودم . فقط صدای پچ پچ دانش آموزان را

می شنیدم که می گفتند احتمالا دبیر زیست شناسی باشه و یکی دیگه میگفت

قیافش به دبیرای ادبیات میخوره و منم واقعا خندم گرفته بود.

وارد دفتر شدم دیدم چند تا خانم و یک مرد تو دفتر حضور دارند .من سلامی به

آرومی کردم و همه جلوی من بلند شدند .من خودم را معرفی کردم و ابلاغم را

به دست مدیر دادم اونم براندازش کرد و بمن خوش آمد گفت و بعد از چند دقیقه

اون فضای سنگین برام عادی شد و مدیر اینبار برنامه کلاسهام را تعیین کرد

شنبه و سه شنبه اونجا کلاس داشتم و طبق برنامه باید میرفتم کلاس سوم ادبیات

که ترم اول براشون جغرافیای سیاسی اقتصادی ارائه داده بودند.

خدا خدا میکردم مدیر بگه کلاسها رسمی نیست و امروز لازم نیست کلاس بری

ولی همه معلمها که آماده شدند برند کلاس معاون مدرسه پوشه حضور و غیابی

به من داد وگفت موقتا اسم شاگردا را بنویسد تا سر فرصت لیست کامپیوتری براتون

بزنیم . منم با اضطراب تو کریدور شروع به رفتن سر کلاس سوم کردم.

دختری درب کلاس ایستاده بود گفتم: خانم شما سوم ادبیات هستید؟

ایشون هم گفتند بله آقا.بعدها فهمیدم مبصر کلاس هست

تا وارد شدم گفت: بچه ها برپا یهو همه بلند شدند ودیدم دارند می خندند

هول شدم گفتم نکنه ظاهرم مشکل داره و خودم نفهمیدم.

 

بهر حال چند دقیقه ای که گذشت و همهمه ها کمتر شد لیست حضوروغیاب را

دادم نیمکت اول تا از همونجا شروع به نوشتن اسامیشون کنند .

بعد از نوشتن اسامی من تک تک اسامی را میخوندم و اونا از جاشون بلند

می شدند. کلاسشون 40 نفر بود و خیلی فشرده نشسته بودند .

بعدش شروع کردم از خودم و شیوه کارم براشون گفتم و  تاکید کردم که هر جلسه

بیام سر کلاس درس قبل را کوئیز 5 نمره ای از همه میگیرم .کم کم بر خودم و بر

فضا مسلط شده بودم و طوری داشتم حرف میزدم که خودم هم تعجب میکردم

 

راستش تو دوران دانشجویی تو دانشکده مجری برنامه های شب شعر و جشن

فارغ التحصیلی بودم ولی این یک تجربه جدید برام بود.

 

تو حین صحبت کردن بودم که از ردیف وسط دختر خانمی جیغ بلند کشید که بند دلم

پاره شد .به دنبالش چند تا از شاگردا پریدند از کلاس بیرون بعد متوجه شدم

که انگار مارمولکی از سقف کلاس افتاده پائین رو نیمکتشون و اونا ترسیدند

 

ببین شنس و اقبال ما را روز اول کلاس و تجربه معلمی این اتفاق افتاد تا کلاس را

دوباره به وضع اول برگردوندم خیلی وقت گرفت

 

چند دقیقه بعد زنگ تفریح زده شد اومدم دفتر و سریع پوشه حضور و غیابم را

گذاشتم تو کمدم و رفتم دبیرستان پسرانه آخه اونجا دو ساعت وسط با دوم

ادبیات کلاس جغرافیای ایران داشتم

این بود اولین روز تدریس من که اگر چه 13 سال از اون روزها گذشته ولی

خاطرات اونروز هنوز جلو چشمامه

 

 

دوستان و همکاران خوبم منو با نظراتتون راهنمایی کنیدلبخندخجالت