معلمی ازجنس پاییز

خاطرات (1)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧
 

بنام خدا

 

 

 

 

سلااااااااااااااااااااااام

 

امشب یکی از خاطرات دوران دبستانم را براتون مینویسم.

اول مهرماه 1361 اولین روزی بود که بصورت رسمی وارد مدرسه شدم. یادمه اون روزها

مادرم بیمار بود و در بیمارستان بستری شده بود و من هم مرتب بهانه ی مادرم را

می گرفتم و گریه می کردم و می گفتم چون مادرم نیست من هم مدرسه نمیرم

 

اون روزها تو شهر ما چیزی به نام مهندس نقشه کشی و پیمانکار و غیره نبود و پدرم

بعنوان معمار چند تا شاگرد بنا و کارگر داشت که این کار را انجام میداد و خودش بر کارها

نظارت می کردو اکثرا به روستاهای دور می رفتند و تا 15 روز خونه نبود.

تو این وضعیت من و برادر بزرگم و دو خواهر بزرگترم میخواستیم مدرسه هم بریم

عمه جانم که حق زیادی گردن من داره تو اون روزها جای مادرمون را برامون پر کرده بود

و علیرغم گرفتاریهای زندگی خودش ما رو حمایت می کرد.

 

اول مهر من با چشم گریون دست دردست عمه جان رفتم دبستان خضر نبی چقدر ترس

داشتم چون برادر و خواهرام و بچه های همسایه منو ترسونده بودند و می گفتند

معلمها با چوب و کمربند شاگردهااااااا را می زنندنیشخند

 

مختار و ماشاء الله دو دوست من که تو کوچه با هم بازی می کردیم با مادراشون اومده

بودند. ساعت 8 صبح زنگ زدند و بچه های کلاس اول را ردیف کردندودر سه کلاس

دسته بندی کردند من و مختار و ماشاء الله تو کلاس اول ب زیر نظر معلممون که

الان در قید حیات نیست (مرحوم نگهبان) کلاس بندی شدیم

من با گریه از عمه ام خواستم بمونه و تنهام نذاره .

رفتیم کلاس آقای نگهبان اومد سر کلاس لبخند بر لبانش بود . کلاس ما 25 شاگرد

داشت که یکی از بچه ها به نام هیبت هیکل خیلی درشت تر داشت و بعنوان

نماینده کلاس انتخاب شد.

 

زنگ تفریح شد اومدم بیرون دیدم عمه ام نیست و دیدم مختار داره بدجور گریه

می کنه با دیدن گریه مختار من و ماشالاهم زدیم زیر گریه . باور کنید هنوز اون

صحنه ها یادم هست چقدر پاک و بی آلایش بودیم .

 

اون روزها جنگ بود و همه چیز رنگ و بوی دفاع و جبهه داشت . دلها چقدر صمیمی

و یکرنگ بود. از بخالت و حسادت خبری نبود و همسایه ها در خونشون و سفرشون

بر روی هم باز بود و همه دخترا و پسرا عصرها که می شد زیر درخت سدر(کنار)

تو حیاط منزل ما جمع می شدند و از میوه درخت میخوردند و یه تاب قشنگی که

بسته بودیم و بچه ها تاب میخوردند . همه مثل برادر و خواهر بودیم

 

 

خلاصه مادر ماشاءالله به سفارش عمه من و مادر مختار اومد مدرسه وساعت 10

که ما را تعطیل کردند به منزل برد.

وقتی رسیدم خونه پریدم تو بغل عمه ام و کلی گریه کردم .

 

عمه ام برام یه بستنی آورد و گفت عصر مادرم از بیمارستان مرخص میشه

انگار تموم دنیا را بهم دادند. حالا که پدرم از ما دور بود وجود مادرم مایه دلگرمی

بود خصوصا که من عادت داشتم با لالایی اون بخواب بروم .

 

عصر مادرم از بیمارستان برگشت و احمد برادر کوچکترم را بغل کرد و بعد من و

دیگر بچه ها نوبت نوبت رفتیم آغوش مادرمون و بوسیدیمش.

 

 

خب روحیه من بهتر شده بود ولی هنوز ترس از مدرسه و معلمان را داشتم.

خصوصا یکی از بهترین مدیرهای استان بوشهر (آقای تخشاء) که علیرغم بازنشستگی

هنوزم بعنوان مدیردر دبستان کوشش مشغول به کارست مدیر دبستان ما بود

خوش تیپ و با صلابت که برادر بزرگترم در مورد تنبیهاتش به من گوشزد کرده بود

و من ازش بدجور می ترسیدم.........

 

اما فرار من از مدرسه را اگه مایل بودید در قسمت بعدی خواهم گذاشت.

 

 

پ.ن: دوستان خوبم من قصد دارم خاطرات گذشته ام را اینجا بذارم و امشب

اولین قسمت اون را گذاشتم اگه مایل بودید تا ادامه بدم و اگر خوشتان نیامد

بگید دیگه ننویسم..خجالت