معلمی ازجنس پاییز

وفادار
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

بنام خدا

 

 

غزلی قدیمی از سروده های خودم تقدیم به

دوستان نازنینم

 

 

 

وفادار

 

چه رازی دارد این چشمت که دل را مبتلا کرده

گرفته شادی من را ؛به غمها آشنا کرده

 

 

چه شبها تا سحر این دل؛ به آوای غم انگیزش

برای آن که برگردی ؛نشسته و دعا کرده

 

 

بسوزد خانه دشمن؛زآه سینه سوزمن

سه هفته میشود من را؛ زدلدارم جدا کرده

 

 

نگو بانوی من دیگر ؛نمی آیی؛نمی آیی

که غم جشنی زدلتنگی ؛درون دل بپا کرده

 

 

به مانندم نمی بینی؛دگر یار وفاداری

تو بودی بی وفا اما؛ دلم با تو وفا کرده

 

 

بیفشان قطره اشکی از آن چشمان زیبایت

به روی قبر آن مردی؛ که نامت را صدا کرده