معلمی ازجنس پاییز

خاطرات 3
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦
 

بنام خدااااااااااااااااااا

 

سلاااااااااااااااااااااااام

 

اواخر اسفندماه1361 بود و کم کم بوی تعطیلات عید بمشام بچه ها رسیده بودو همه

داشتند خودشون را برای تعطیلات آماده می کردند.

اون روز ما شیفت عصر بودیم و از ساعت 12:30 تا 17 کلاس داشتیم.

من به اتفاق رامین و مختار و ماشاءالله رفتیم مدرسه .شیفت صبحها تازه تعطیل شده

بودند و اکثر بچه های شیفت عصر آمده بودند.

یهو دیدم شیرزاد سردسته کلاس پنجمی ها بچه ها را جمع کرده و دارند شعار

معروف تعطیلی مدرسه را سر میدند. شعار بصورت محلی بود:

((یالا تعطیلش کو

او وتو پاتیلش کو))

ترجمه: زود باشید مدرسه را  تعطیل کنید/ وآب را در قابلمه کنید

البته مصرع دوم ربطی به اول نداشت فقط بابت جور شدن قافیه بودخنده

 

هنوز مدیر و ناظم و معلمان نیومده بودند. چنان شور عظیمی بچه ها را فرا گرفته بود

که انگار راهپیمایی 13 آبان بود.

تمام درو همسایه اومده بودند تماشا و کسانی که تو خیابون رد میشدند با بچه ها

همنوا شده بودند.

بعد از چند دقیقه حرکت خودجوش یهو دیدیم که آقای تخشا اومد و هرکسی به

یه جایی فرار کرد.

بچه ها شایعه کردند که آقای مدیر میخواد کسانی را که شعار دادند اخراج کنه

ما کلاس اولیها هم بدجور ترسیده بودیم. بخصوص من و ماشالا و مختار که

قبل از زدن زنگ فرار کردیم و اومدیم خونه و برای پیشدستی کردن و محکم کاری

با مادرامون رفتیم مدرسه .

از ترس مثل بید میلرزیدیم .مادرامون رفتند تو دفتر آموزشگاه و گفتند که بچه ها

اومدند و گفتند که میخواید اخراجشون کنید.

آقای تخشا و آقای رضایی گفتند پس شما 3 نفر از شعار دهندگان بودید . پس

خودتون را لو دادید. تازه خبر دارشدیم که اونا اصلا نمی دونستند که ما جزء بچه ها

بودیم یا نه و الکی خودمون را لو دادیم .نیشخند

 

اما سردسته که شیرزاد بود لو رفته بود. خونه ی شیرزاد نزدیک مدرسه بود و باباش هم

مغازه داشت. پدر پیرش اومد مدرسه و گفت ما هم از دستش عاصی شدیم

 

بعداز تعطیلی مدرسه آقای مدیر شیرزاد را گذاشتند روی میز پینگ پنگ و فلک

کردندوباچوب زدند به کف پاش .یادم صدای فریادشیرزاد تا چند خیابون اونطرف تر

میرفت و میگفت: آقای تخشا غلط کردم ولی مدیر باز ادامه میداد.

 

 

پ.ن: اون روزها تو ایام جنگ بودیم هر روز شهید می آوردند و تشییع میکردند

ولی با این وجود عاشق بهار و عید و عیدی گرفتن بودیم

هی روزگار ......