معلمی ازجنس پاییز

خاطرات 4
نویسنده : محمد - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸
 

بنام خدا

 

 

 

سلااااااااااااااااااااااام

 

امشب یکی از خاطرات کلاس پنجم ابتدایی ام در سال 1365 را میخوام براتون

بگم.

 

یک روز مدیر مدرسمون آقای صمیمی اومد کلاس ما و گفت :بچه ها دهه فجر

نزدیکه و قرار روز21 بهمن ماه مراسمی با حضور فرماندار و شهردارو مقامات

عالی رتبه شهرستان برگزار بشه. وما در تدارک تشکیل یک گروه سرود قوی

هستیم و ترجیح دادیم این گروه ازکلاس شما باشه چون ازهمه بزرگترید.

کسی هست صداش خوب باشه و بخواد تک خوان گروه باشه؟

عباس رنجبر ازهمکلاسیهای ما بود که از مهاجرین خوزستانی درشهرمابود

بلند شد و گفت من آقا.

آقای صمیمی لبخندی زد و گفت خوبه پسرم. پس زحمتی بکش و اسامی

گروهتان را بنویس و به من بده .

عباس اسامی 10 نفر ازجمله من و مختار(همون یار غار) که با ما خیلی رفیق

بود نوشت و به مدیر داد. وقرار شد تا روز مراسم هر روز دو ساعت آخر بریم تمرین

کنیم. من با این که درسم خیلی خوب بود حس میکردم کلاس خسته کننده است

و از خدا میخواستم از کلاس جیم شیم.

ازفرداش دوساعت آخر میرفتیم سالن و تمرین میکردیم .البته ناظمی داشتیم

به نام آقای خرد که خیلی اخمو بود و با خط کش فلزی بچه های فضول را تنبیه

میکرد وایشون چندان موافق برنامه ما نبود.

یکی از روزها حین تمرین مختار رفت از بوفه مدرسه کیک و ساندیس گرفت و

اومد و ما به جای تمرین سرود مشغول خوردن شدیم.

یهو در سالن باز شد و آقای خرد وارد شدند و گفتند به به می بینم بساطتون

به راهه .ما از ترس خشکمون زده بود.

گفت: کلاس را تعطیل می کنید بجای سرود بزم و بخور بخور بپا می کنید

 

10 نفر ما را به صف کرد وبه هریک از دستان ما یک خط کش زد.

وحشتناک دستامون درد گرفت و اشک از چشمان ما سرازیر شدگریه

 

گفت: از حالا دیگه تمرین بی تمرین .من خودم از مدرسه نمونه میخوام

برا مراسممون گروه سرودشون را در اختیار ما قرار بدند.

ما مغموم رفتیم کلاس ولی فرداش با کلی تملق و منت کشی و وساطت

آقای مرادی که معلم ورزش ما بود وقول برای تکرار نشدن این مسئله آقای

خرد اجازه فعالیت مجدد دادند و ما فرداش کارمون را دوباره شروع کردیم.

 

 

روزمراسم:

 

 

روز 21 بهمن ماه 1365 از راه رسید. ما هممون استرس داشتیم.وحتی

شب قبلش نتونستم بخوابم این اولین بار بود که میخواستیم جلوی

جمعیت زیاد درسالن اجرا داشته باشیم .

خلاصه مراسم شروع شد و مجری برنامه آقای خرد بود.ابتدا تلاوت قران

وخواندن مقاله بود و سپس سخنرانی رئیس آموزش و پرورش و خوشامد

گویی به مدعوین بود. سپس آقای خرد گفتند: الان نوبت اجرای سرود

22 بهمن توسط کلاس پنجم همین آموزشگاه است.ما با لباس متحد الشکل

 وارد سن شدیم. عباس رنجبر پیشاپیش همه قرار گرفت وما پشت سر اون

ایستادیم قلبم تند تند میزد و نیم نگاهی که به چهره آقای خرد و حرکات ابروی

اون داشتیم ترسمون را بیشتر می کرد.

 

عباس گفت:

بنام خدا

گروه سرود دبستان شهید مهدی محمدی تقدیم میکند:

22 بهمن

 

خلاصه همه با هماهنگ شروع کردیم و خوندیم 22 بهمن 22 بهمن 22 بهمن

22 بهمن 22 بهمن 22 بهمن 22 بهمن 22 بهمن و حدود سه دقیقه فقط همین

راخوندیم از ترس بقیه را از یاد برده بودیم

آقای خرد هم از روبر و با چشم و ابرو علامت میداد برای خوندن بقیش.

صدای خنده و سوت سالن را پرکرده بود.خنده

 

بعد سه دقیقه یهو عباس گفت: تکبیر

 

ما گفتیم: الهم صلی علی محمد و آل محمد

 

این دومین سوتی ما بود. سپس بچه ها تشویق کردند و ما از سالن بیرون رفتیم

ولی هنوز صدای خنده حضار از سالن شنیده میشد.

 

پس فرداش که رفتیم مدرسه خودتون حدس بزنید چی شد؟

 

سر صبحگاه آقای خرد اسم ما را صدا زد و از خط کش فلزیش جرعه هایی به

دست ما نوشاند. صبح اونم تو سرما وچله زمستون خوردن خط کش تو کف دست

چه شووووووووود.

این خاطره ایست که همیشه بامنه وهرگز یادم نمیره.

گاهگاهی آقای خرد را می بینم و براش یادآوری میکنم اون خاطرات را.وکلی میخندیم

 

عجب ناتو بودیمااااااااااااااااااااانیشخند

 

 

 

پ.ن: عکس من زمانی که کلاس پنجم بودم.(البته من تو

این عکس مو نداشتم و یکی از دوستان با فتو شاپ مو

گذاشتهخنده)