معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه شیراز-1
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااام

 

 

 

غروب چهارشنبه به اتفاق همسرم و برادرخانمم و همسرش چهار نفری به سمت

شیراز حرکت کردیم.

چون شبها من برای رانندگی اذیت میشم من ماشین خودم را نبردم. و با ماشین

برادر خانمم رفتیم.

تو مسیر از گرما و شرجی هوا اثر چندانی نبود و هوا دل انگیز بود. ساعت 9:20

رسیدیم شهر کازرون و در یک مسجد که در مسیرمون بود نمازمون را خوندیم

بعداز اون رفتیم کبابی آقا کاظم که کبابش حرف نداره شام را صرف کردیم

واقعا جاتون سبز کوبیده اش خیلی خیلی خوشمزه بود و به دلمون نشست

حسابی سنگین شدیم و حتی تو مسیرمون قرار بود که از بستنی خانه زنیان

هم بخوریم ولی واقعا دیگه جا نداشتیم.

 

نزدیک به دشت ارژن یک تصادف هولناک بین یک سمند و پراید انجام شده بود

و حسابی اونجا شلوغ بود. متاسفانه یک پسر جوان که فوت شده بود در خیابان

افتاده بود و پتویی روی اون کشیده بودند. پلیس راهور اجازه توقف نمی داد وما

مجبور شدیم حرکت کنیم. صحنه تصادف خیلی دلخراش بودو دل را به درد می آورد

واقعا کمی زودتر رسیدن ارزش اون را داشت.ناراحت

 

ساعت 11:30 رسیدیم دشت ارژن پیاده شدیم بچه ها مقداری تنقلات خریدند

و آب خنکی بصورتمون زدیم و راه افتادیم. واقعا هوای دشت ارژن حرف نداره.

12 رسیدیم شهر شیراز و ابتدا رفتیم بنزین زدیم .و بعد حرکت کردیم به سمت

کلبه سعدی . یکی از فامیل زنگ زد و گفت تشریف بیارید منزل و کلی اصرار کرد

اما از شون تشکر کردیم و گفتند لا اقل فردا ناهار بیایید که باز هم بچه ها گفتند

مزاحم نمیشیم.

 

به خونه رسیدیم کلید اونجا را داشتیم خونه مربوط به یکی از فامیلهامون بود که

اونجا را گذاشتند وقتی به شیراز برند محل اقامتی داشته باشند.

 

ماشین را بردیم پارکینگ و اسباب و توشه مون را بردیم داخل خونه . لباس را عوض

کردم و مسواکی زدم و از بس خسته بودم به خواب رفتم.

صبح پنج شنبه خیلی زود بلند شدم نماز خوندم و رفتم نان و آش گرفتم اومدم

بچه ها همگی خواب بودند .من مهدی برادر خانمم را بلند کردم چون ساعت 8

باید جایی می رفت و من خودم لباس ورزشی پوشیدم و رفتم 1 ساعتی دویدم

و برگشتم . خوشبختانه خانمها بیدار شده بودند و بساط صبحانه تپل را چیده

بودند. بعد خوردن صبحانه موفق .من لباسام را پوشیدم و پیاده از کلبه سعدی

تا حرم شاهچراغ رفتم و یکساعتی اونجا زیارت کردم و برگشتم.

تو مسیر از دکه روزنامه فروشی روزنامه خبر جنوب را خریدم و باز همون مسیر را

پیاده اومدم در مجموع رفت و برگشت 12کیلومتری میشد.

حسابی خسته شده بودم وقتی خونه رسیدم دیدم بچه ها تلویزیون تماشا می کنند

.منم مشغول مطالعه روزنامه شدم . ساعت 13 مهدی برگشت و به اتفاق

خانمها برای صرف ناهار به رستورانی تو خیابون زند رفتیم و چلوکباب بختیاری

سفارش دادیم و  بعد از صرف ناهار اومدیم خونه و تا ساعت 18 استراحت کردیم...

 

 

ادامه دارد..............

 

پ.ن1: حلول ماه مبارک رمضان را به تمامی دوستان خوبم تبریک میگم

ایشالا فرصتی مناسب برای خودسازی روحی و جسمی ما باشه.

 

 

پ.ن2: تو حرم مطهر آقا شاهچراغ بیاد همتون بودم و براتون دعا کردممژه