معلمی ازجنس پاییز

سفرنامه شیراز-2
نویسنده : محمد - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااام دوستان خوبم

 

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه احدیت

 

بعد از اینکه از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم حسابی حالم جا اومد. چایی با

بیسکویت خوردیم و بعد آماده شدیم بریم بیرون. چند تا خیابون را با ماشین دور زدیم

وسپس بستنی و فالوده شیرازی خوردیم و به مجتمع تجاری زیتون رفتیم که بسیار

بزرگ و در 4 طبقه بود واغلب پوشاک عرضه می شد.

قیمت ها دود از کله ات بلند می کرد بعد از یکساعتی که اونجا گشتی زدیم از یک

مغازه یک شلوار و یک پیراهن خریدم.

قرار بود شام بریم پارک معلم اونجا دعوت یکی از فامیلها بودیم و بعد از گذر از ترافیک

ساعت 9:30 رسیدیم به زور جایی برای پارک ماشین پیدا کردیم .خیلی شلوغ بود

فامیلهامون اومده بودند و بعد خوش و بش نشستیم.

کم کم بساط شام که پیراشکی- هندی-و الویه بود چیده شد و لی من مختصر شامی

بیشترنخوردم .

نیمه دوم بازی تیم پیروزی و صنعت نفت هم شروع شده بود و اکثر هواداران هم از

طریق ال سی دی تعبیه شده در پارک بازی را تماشا می کردند. خلاصه تصویر بازی

هی قطع میشدوباز میومد و رو اعصاب ما راه میرفت. یهو تصویر که اومد صحنه

گل پیروزی را نشان داد و فریاد شادی ما بلند شد.

همسرم زنگ زد که با برادراش و دیگر فامیل رفتندسینما 4 بعدی و گفت تو نمیای؟

منم گفتم نه. بعد بازی برگشتم دیدم بزرگترا نشستند منم کنارشون نشستم

و صحبت کردیم. نیم ساعت بعد سروکله بچه ها پیدا شد.

تا ساعت 1:30 نشستیم و شب خاطره انگیز اونم با برد پرسپولیس به پایان رسید

خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و از بس خسته بودیم زود خوابمون برد

صبح بلند شدم نماز خوندم و رفتم سر خیابون نان و آش برا صبحانه گرفتم.

می دونستم بچه ها تا ساعت 9 بیدار نمی شند.پس لباس ورزشی پوشیدم و

رفتم پیاده روی و از کلبه سعدی تا فلکه گاز پیاده روی کردم و برگشتم حدود 90

دقیقه طول کشید. برگشتم و دوشی گرفتم . کم کم صدای تلویزیون را بلند کردم و

بچه ها را مجبور کردم بلند بشند وصبحانه را میل کردیم

 

بعد صبحانه رفتیم باغ دلگشا جاتون خالی خیلی باصفا بود. یه دسته از

بازنشستگان دورهم نشسته بودند وچند نفر ساز میزدند و یکنفر هم خوانندگی

می کرد ما هم گوشه ای نشستیم و اجراشون را تماشا کردیم.

 

بعدش رفتیم پارک آزادی و تا ساعت 14 اونجا بودیم و کم کم گرسنه شدیم

تو مسیر برگشت از رستوران چلوکباب سلطانی گرفتیم اومدیم خونه

وبعد از نماز ناهار خوردیم و خوابیدیم.

ساعت 17 بلند شدیم جمع و جور کردیم و خانه را تمیز کردیم و خواستیم

برگردیم البته قبل از برگشتن یه سری رفتیم عفیف آباد واز مجتمع تجاری ستاره

دیدن کردیم ولی در قیاس با زیتون که دیروزش دیدم اصلا چنگی به دل نمیزد.

 

ساعت 19:30 از شیراز زدیم بیرون و تو مسیر از خانه زنیان بستنی گرفتیم و خوردیم

و در دشت ارژن ترافیک سنگین بود چون فردا ماه مبارک رمضان شروع میشد

خیلیها داشتند از سفر برمی گشتند.

اونجا هم موندیم و بلال خوردیم.

نرسیده به کازرون تو یکی از تونل ها یه پژو405 بد جور سبقت گرفت من به بچه ها

گفتم این اصلا حالش عادی نیست.

باور نمی کنید حدود 2 کیلومتر نمی شد که جلو چشم خودمون اون پژو با سرعت

غیر قابل مهار زد به عقب تریلر بلند شد و به شدت به زمین کوفته شد.

ما اولین کسانی بودیم که به صحنه رسیدیم .

صدای شیون چند زن تو پژو صحنه دلخراشی را به وجود آورده بود کم کم

مردم رسیدند.ولی متاسفانه در عقب پژو قفل شده بود و باز نمی شد . راننده

که یک مرد میانسال بود بین صندلیش و فرمان پرس شده بودو خانمهایی که

عقب نشسته بودند چون کمربند نزده بودند پرت شده بودند به جلو و

سرشون به شیشه اصابت کرده بود.

خلاصه با بسیج همگانی مصدومان را از ماشین پیاده کردند. خلاصه له و لورده

شده بودند ولی خوشبختانه صدمه جانی نداشت. انگاری از زیارت مشهد

داشتند بر می گشتند و مقصدشون بندر گناوه بود.

حسابی حالمون گرفته شده بود و تا مسیری هممون سکوت کردیم .

تو کازرون نماز خوندیم و بچه ها گفتند دیگه تمایل بخوردن شام ندارند.

ساعت 12 رسیدیم شهر خودمون و سفر دوروزمون پایان گرفت.

از بس خسته بودیم بدون خوردن سحری خوابیدیم و به مهمانی رمضان

رفتیم.

 

 

شرمنده دوستان خوبم اگه سرتون را درد آوردم