معلمی ازجنس پاییز

گل می ریخت
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 

بنام خدا

 

 

سلام

 

امشب هوس کردم یکی از اشعاری را که از دوران دبیرستان

دوست داشتم بخونم . این شعر بسیار زیبا ((گل می ریخت))

از استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی است که دبیر ادبیاتمون

آقای دشتیانه با لحنی زیبا  برامون میخوند و همه ی بچه ها

لذت می بردند. یاد اون روزها بخیر با اینکه 22 سال از اون روزها

میگذره هنوزم در ذهن و خاطرم باقیست.

در این پست ترجیح دادم این شعر قشنگ را براتون بذارم امیدوارم

شما دوستان خوبم خوشتون بیاد.

 

 

((گل می ریخت))

 

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

سر به دامان منت بود وز شاخ بادام

بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت

خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت

نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من

می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت

تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت

 

 

شعر:استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی