معلمی ازجنس پاییز

سفر به یاسوج و دنا(1)
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٥
 

 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااااااام

 

صبح پنجشنبه گذشته با هنرستان فنی دارالفنون عازم یاسوج و شهرستان دنا

شدیم تقریبا تا ساعت 7:30 صبح همه بچه ها بجز آقا محمود  آمده بودند.

آقا محمود زنگ زد که براشون کاری پیش اومده و دوساعتی را دیرتر میاد.

تصمیم بر این شد که 5 تن از بچه ها با یک ماشین حرکت کنند و من و مدیرمون

منتظر محمود بمونیم که بیاد و ما سه نفر هم به دوستان دیگمون ملحق بشیم.

حدود ساعت 11:30 محمود آمد و بابت تاخیرشون عذر خواهی کردند. و ما سه نفر

هم حرکت نمودیم. تو شهر محمود یه کار داشت انجام داد و بعد به سمت یاسوج

حرکت کردیم. تو مسیرمون از شهرهای دالکی ؛قائمیه؛و کنارتخته عبور کردیم و ساعت

14 رسیدیم به نو رآباد ممسنی. اونجا بنزین زدیم و بعد در رستوران اول شهر

نورآباد ناهارمون که چلوکباب بود را صرف کردیم و نمازمون را خوندیم و به مسیرمون

ادامه دادیم از شهرهای مصیری و بابا میدان عبور کردیم و ساعت 15:30 هم

به یاسوج رسیدیم. دوستان دیگر زنگ زدند که به شهر

سی سخت (دنا) رفتند و اونجا فوق العاده شلوغه و بزور تو یکی از پارکها محلی

جایی برا نشستن پیدا کردند.

ماهم دریاسوج هندوانه گرفتیم و خوردیم و بعد رفتیم به سمت آبشار سی سخت

وساعت17 رسیدیم اونجا و بچه ها اومدند دنبال ما و مارا پیش خودشون بردند

چای آماده بود و در کنارش آجیل و میوه هم تناول نمودیم .

بچه ها با هم مشورت کردند وقرار شد شب را اردوگاه آموزش و پرورش سی سخت

بخوابیم. تو خیابون تلفن چند را سوئیت نوشته بودند که موسس محترم به اونا زنگ

میزد ولی اونا خیلی بی انصاف بودند و می گفتند شبی 100 هزار تومان ولی

ما گفتیم 70 هزار و اونا نپذیرفتند.

بالاخه رسیدیم به اردوگاه دانش آموزی سی سخت چه هوای باصفا و خنکی بود.

بچه ها از اینکه از گرمای طاقت فرسای شهرمون رها شدند حسابی راضی بودند

دربان اونجا گفت: ما جا برا اسکان امشب نداریم.

آقای قهرمان پیشکسوت ما و ناظم مدرسه رفت چند کلامی را با دربان حرف زد

و تونست راضیش بکنه اجازه ورود بما بدند.

 

تازه به ما چادر و پتو دادند و بهترین جای اردوگاه را هم بما اختصاص داد.

از بابت اسکان خیالمون راحت شد.

هوا سرد بود وما سریعا چادر خودمون را هم زدیم و زیراندازها و پتوهامون را

انداختیم و مدیر چایی درست کرد .

تو تالار اردوگاه عروسی برقرار بود و علیرغم فاصله دورش با ما صدای خواننده که

به لهجه قشنگ لری میخوند به گوش ما می رسید.

 

بعد از نیم ساعت موسس و مشاور رفتند تو سطح شهر برا شام و صبحونه فردا

خرید کنند. ما هم کم کم وضوء گرفته و نماز خوندیم.

بعد ازاون دور هم نشستیم و به گفتگو پرداختیم. واقعا هوای اونجا ما را به وجد آورد

چون دیگه نیازی به کولر گازی نبود.

 

ادامه دارد............