معلمی ازجنس پاییز

سه روز اول مدرسه چگونه گذشت؟
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

بنام خدا

 

سلاااااااااااااااااااام دوستان همدلم

 

از تک تک شما خوبان ممنونم که قدم رنجه نمودید و اول مهرماه روز تولدم را برایم

بسیار خاطره انگیز و زیبا نمودید.

کامنتهای شما دوستان مهربونم شادی را مهمان دلم کرد.

به دوستان خوبی چون شما افتخار میکنم و بر خود میبالماز خود راضی

 

*****************************************

 

شنبه:1/7/91

 

صبح ساعت5 رفتم ورزش و 10 کیلومتری را تو پارک دویدم حس خوبی داشتم.

دبیرستان نمونه شهید بهشتی کلاس داشتم .مراسم بازگشایی تا ساعت 9

ادامه پیدا کرد و بعد بچه ها رفتند کلاس و ما تا ساعت 12:20 مدرسه بودیم

ساعت 13 دبیرستان البرز کلاس داشتم و فرصت نشد برم خونه و یک راست

رفتم مدرسه و تا ساعت 15 مدرسه بودم و قتی خونه رسیدم 15:30 بود

طفلک همسرم غذا نخورده بود و منتظر من مونده بود بهر حال نماز را که

خوندم و غذا را که صرف کردیم با همسرم رفتیم بازار و گوشت و میگو خریدیم

وقتی خونه رسیدیم دیدم ماشینم بد جور بوی میگو را گرفته و هنوزم بوش

مونده. یه سر اومدم نت ولی از بس خسته بودم زود خوابم برد.

 

**********************************

یکشنبه:2/7/91

صبح ساعت 5 صبح نماز را خوندم و رفتم پارک والفجر و 9 کیلومتری را

دویدم و سریع اومدم خونه دوشی گرفتم . فرصتی برای صبحونه نبود و

رفتم دبیرستان شریعتی اونجا کلاس داشتم.

اوضاع کلاسها تق و لق بود و انگار کلاس چهارم ادبیات و چهارم ریاضی

به حد نصاب نرسیده بود و حذف شده بود. دوساعت از کلاسهام پرید

تا ساعت 11:30 مدرسه بودم و تا رسیدم خونه 12:15 شد نماز را خوندم

و ناهار را که پلو میگو بود خوردم و رفتم دبیرستان البرز دو ساعت اول را

اونجا کلاس داشتم . بعد کلاس قصدم بود بیام خونه چرتی بزنم.

ولی از اونجایی که برنامه هفتگی مدرسه را من چیده بودم ساعت یکی

از همکارام دچار مشکل شده بود تا درستش کردم حدود 17 شد.

اومدم خونه و همسرم را رسوندم خونه داداشش و خیر سرم اومدم بازی

پرسپولیس را ببینم که باز هم ضد حال زدند .

اومدم نت چند دقیقه وب دوستان را خوندم که دیدم ارتباط قطع شد

حدود ساعت 23 همسرم برگشت .

من دیگه حوصله تماشای تلویزیون را نداشتم و خسته بودم و به خواب

خوشی رفتم

 

*****************************************

دوشنبه 3/7/91

 

ساعت 4:30 صبح بیدار شدم و منتظر موندم اذون شد نمازم را خوندم رفتم

پارک و اونجا 11 کیلومتری را دویدم و کلی سرحال شدم

برگشتم دوشی گرفتم و سریع رفتم دبیرستان دخترانه مهدیه اونجا کلاس

داشتم البته 4 ساعت اول تدریس داشتم ولی از اونجا که تو این مدرسه

باز خودم برنامه هفتگی را چیده بودم تعدادی همکارا نظرشون عوض شده

بود و خواستند برنامشون را تغییر بدم .

حسابی ضدحاله برنامه با هزار مشقت اون را می چینی ولی با خیال راحت

میخواد برنامه را براشون تغییر بدی . دلم نیومد ناراحتشون کنم و علیرغم

تموم شدن کلاسم تا 12 مدرسه موندم مشکلشون را حل کردم.

 

تو مسیر از هایپر مارکت خرید کردم و به همسر م زنگ زدم و گفتم سفره پهن

باشه که اومدمخوشمزه

از دیروز ظهر چیزی نخورده بودم و حسابی گرسنم بود ناهار استامبولی بود

نوش جان کردم و نمازم را خوندم .

شیفت عصر کامل هنرستان فنی دارالفنون کلاس داشتم . خوبیش اینه که

فاصله اش تا خونه 100 متره و نیاز نبود ماشین یا موتور ببرم.

دوساعت اول جغرافیا و دو ساعت وسط مطالعات اجتماعی و دو ساعت آخر

تاریخ معاصر داشتم . اوایل بد جور خوابم میومد ولی آبی به صورتم زدم و

خوابم پرید. ساعت 17:30زنگ زده شد و اومدم خونه همسرم را بردم

 خونه باباش وبرگشتم والان در خدمت شمام و چشمام از خستگی و خواب

باز نمیشهخمیازه

*****************************************