معلمی ازجنس پاییز

جمعه
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩
 

بنااااااااااااااااام خدا

 

سلام دوستان خیلی خوبم

 

 

اصولا من همیشه از جمعه خوشم نمیومد حتی زمانی که بچه بودم و به مدرسه

می رفتم. از همون اول صبح جمعه دلم میگیره و دلتنگی میاد سراغم.

از عصرهای جمعه نگم بهتره چون حس وحشتناکی نسبت بهش دارم

 

با خودم قرار گذاشتم هر جمعه را برای انجام کاری قرار بدم . مثلا یه هفته

ماشینم را بشورم. یه هفته هم اگر تو خونه تغییری لازم باشه انجام بدم

و........... اینجوری دیگه حسابی مشغول میشم و کمتر دلتنگیش عذابم میده

 

القصه جمعه هفته قبل تصمیم گرفتم یه تغییر و تحول مختصری بالکن خونه

را بدم .از تابستون این قصد را داشتم ولی بعلت گرمای هوا گذاشتم بر ای

الان. البته کار زیادی هم نداشت ولی صبح جمعه دیگه ورزش نکردم چون

میخواستم با یک تیر دو نشون بزنم هم کار بالکن را انجام بدم و هم ورزش کرده

باشم.

 

ساعت 8 رفتم مغازه پدرم که مصالح ساختمانی فروشی داره و مقداری آجر

و سیمان و شن گذاشتم صندوق عقب ماشین و اومدم خونه و لباس کار تنم

کردم. پدرم بهم گفت: تا یکی از کارگرای مغازش را بفرسته کمکم ولی من

قبول نکردم و به حساب خودم خواستم قهرمان بازی در بیارمنیشخند

 

سیمان را درست کردم و شروع به کار کردم قرار بود دو رگه آجر را روی هم لب

بالکن بچینم و از نظر خودم باید نیم ساعته تموم می شد ولی چشمتون روز

بد نبینه از ساعت 9 تا 2 بعداز ظهر گرفتار بودم و دیگه از خستگی کمرم راست

نمیشد به زور دوشی گرفتم و ناهار را خوردم و خیلی خوابم میومد اما خیر

سرم بیدار موندم بازی پرسپولیس را تماشا کنم ولی باز هم گند زدند تا دوباره

رو اعصابمون راه برند. و جمعه را برام تلختر کرد.

 

لباسم را پوشیدم و رفتم یه سر جمعه بازار و گشتی زدم و برگشتم.

از روز جمعه تمام بدنم گرفته و کوفته شده و علیرغم اینکه صبحها بعد

نماز میرم 10 کیلومتری را میدوم اما هنوز حس کوفتگیش تو بدنم مونده

و الان کمی بهتر شده............

 

 

 

دلم به حال گارگران بیچاره می سوزه که چقدر فشار و لطمات جسمی را تحمل

میکنند و تازه تو این شرایط گرونی نمیدونم چکار خواهند کردنگران

 

 

پ .ن :چه قدر خوبم
 وقتی که هر چند بی بروز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی
 سبز و ساده و آرام
 می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی قلب