معلمی ازجنس پاییز

بی ربط نوشت
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥
 

بنام خدا

 

 

سلام دوستان خوب و همدلم

 

از صبح دلم میخواست بیام اینجا و بنویسم از خستگی هام ؛از دلتنگی هام؛

از هرچی که دلم میخواد بگم تا حرفی برای نگفتنم باقی نمونه.

اما حالا که وقتش رسیده و اومدم بنویسم حس میکنم دیگه حرفی برای گفتن

ندارم. امروز هم مانند دیروز دوشیفت بودم و 12 ساعت کلاس داشتم.

صبح با یه حس خوبی بلند شدم و نماز خوندم و رفتم برا ورزش 10 کیلومتری

پیاده روی کردم و ساعت 7 رفتم مدرسه. هنرستان باهنر کلاس داشتم و مجبور شدم

یک درس را سر 3 تا کلاس تکرار کنم دیگه از واژه های بیابان ؛ تبخیر؛پرفشار جنب

حاره و .... حالم بهم میخورد.

شیفت عصر هم دوساعت اول در هنرستان دارالفنون همین درس را تکرار کردم

چقدر برام زجر آور بود. ساعت وسط با کلاس اول مطالعات اجتماعی و ساعت

آخر با همون کلاس سوم برق تاریخ معاصر داشتم و تا حدودی تنوع بوجود آمد

آخر ساعت از بچه ها امتحان گرفتم ولی چه فایده با اون نمراتشون خستگیم

موند...........

 

من هیچوقت از مدرسه و تدریس خسته نمیشم و از ورزش کردن هم همینجور

باید بشینم فکر کنم ریشه ی خستگی هام کجاست پیداش کنم.

 

پ.ن1: انگار پنجره ها را خوب نبسته بودم!
حالا فهمیدی که از بین تمام قصه های قدیمی،
تنها قصه شاخ گوزن و شاخه درختان حقیقت داشت؟
دیگر باید یک تُک ِ پا تا سوسوی سوال و سکسکه بروم!
زود بر می گردم، اما...
تو بیدار نمان! بی بی باران!
تنها چراغ اتاق مرا روشن نگه دار!
به امید ِ دیدار!?

 

پ.ن2: امشب دلم بدجور هوای شنیدن آهنگ دنیای اینروزهای من

           کرده منم چند باری گوشش دادم و الان زنگ موبایلم کردمش

 

پ.ن3: اینروزها بهتر معنای این مثل را درک می کنم

         نو که میاد به بازار

         کهنه میشه دل آزار