معلمی ازجنس پاییز

سه شنبه شانزدهم آبان
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
 

بنام خدا


سلام دوستان مهربونم

 

امروز صبح چون قصد ورزش کردن را نداشتم و میخواستم به عضلاتم استراحت بدم

ساعت 5:30 از خواب بلند شدم . نمازم را خوندم و یه دوش اساسی گرفتم . دیشب

بعد مدتها تا دیر وقت بیدار موندم و برنامه نود را دیدم از خود راضی

 

بعد از دوش گرفتن یه صبحانه تپل تدارک دیدم . بیشتر صبحها وقت نمیکنم صبحونه

بخورم پس سعی کردم از خوردن صبحونه که نان تست ؛پنیر؛ گردو؛ عسل وچای

حسابی لذت ببرم.

 

بعد صبحونه مونده بودم چی بپوشم که نهایتا ترجیح دادم امروز را بزنم تو فاز

اسپورتنیشخند ساعت 7:15 سوار ماشینم شدم بزنم بیرون ولی هر چه ریموت

را زدم درب پارکینگ باز نمیشد انگار باتری خالی کرده بود و خدا کمک کرد یکی

از همسایه های عزیزمون ریموت را زد و درب باز شد.

 

3ساعت اول دبیرستان البرز کلاس داشتم وقتی رسیدم بچه ها داشتند کلاس

می رفتند .دوساعت اول با کلاس سوم ریاضی تاریخ معاصر داشتم وابتدا ازشون

امتحان گرفتم و سپس درس 5را تدریس کردم.

تک زنگ بعد با بچه های دوم ریاضی جغرافیا داشتم و درس چهارم که نیمکاره بود

تموم کردم و قرار شد بچه ها چون ساعت بعد دین و زندگی امتحان داشتند مطالعه

کنند.

 

بعد 5 دقیقه آقای مدیر اومدند و گفتند سرگروههای درسی برای بازدید از کلاسها

اومدند اتفاقا چون من تو این دبیرستان جغرافیا ؛ تاریخ معاصر؛مطالعات اجتماعی

آمار و مدلسازی و مبانی رایانه تدریس میکنم مجبور شدم با تک تک سرگروهها

در مورد این کتابها حرف بزنم و سرگروهها وخودمم خندم گرفته بود .

 

4 ساعت آخر دبیرستان دخترانه مهدیه در روستا کلاس داشتم و دیرم شده بود

سریع سوار ماشینم شدم و برای خودم آهنگهای کورش یغمایی را که دیشب

دانلود کردم گذاشتم و حال می کردم.

 

سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز ایستادم و هنوز سبز نشده یک راننده بنزخاور

زد به عقب ماشین من و حتی من فرصت نکردم پیاده بشم ببینم ماشین چیزی

شده یا نه ولی نگاه را ننده که کردم حالت عذرخواهی داشت و میگفت نگران نباشم

چیزی نشده و منم چون دیر شده بود بی اعتنا شدم و یه لبخند تحویلش دادم

و دستی براش تکون دادم و رفتم

 

وقتی رسیدم دبیرستان مهدیه 10 دقیقه از زنگ گذشته بود ولی هنوز دبیرا کلاس

نرفته بودند دخترای کلاس سوم تجربی تا من را دیدند یهو شوکه شدند.

گفتندآقا ما خیال میکردیم امروز دیگه نمیایید. منم گفتم عجب شما که منو

میشناسید تو بدترین حالات هم میام پس الکی امیدوار بودید.

 

ساعت پنجم و ششم با سوم تجربی زمین شناسی داشتم ابتدا درس را

مروری کردند و بعد یک امتحانکی ازشون گرفتم و سریع تصحیح کردم بهشون

دادم.

بعدش فصل چهارم را در مورد رواناب تدریس کردم که زنگ خورد و بچه ها برا نماز

رفتند و ساعت 12:20 زنگ هفتم و هشتم شروع شد که دوباره با همون

سوم تجربی تاریخ معاصر داشتم و درس ششم را تدریس کردم.

 

ساعت13:40 مدرسه تعطیل شد برگشتم شهرمون رفتم دانشگاه دنبال خانمم که

ساعت 14:30 کلاسش تموم میشد و با هم برگشتیم خونه و تا ناهار را بکشه

نمازم را خوندم و ناهار که خوراک قارچ با گوشت چرخ کرده بودیم صرف کردیم

 

بعدش نشستم و شبکه ی آی فیلم سینمایی بود دیدم و حول و حوش ساعت 16

تا 17:40 چرتکی زدمخمیازه

 

بیدار شدم دیدم تی وی فوتبال تیم ملی با تاجیکستان را داره پخش میکنه

نگاه کردم و نمازم را خوندم و یه لیوان چای با بیسکویت جو دوسر خوردم

اومدم نت دارم سر شما خوبان را درد میارم و حوصلتون را سر میبرمخنده

 

 

 

پ.ن1:تو غزلهای قدیمی مرا بیشتر می پسندیدی!
ردیف ِ تمام غزلها،
نام کوچک ِ دختری از تبار گلها بود!
تو بانوی تمام غزلها بودی
و من تنها شاعر ِ شادِ این حوالی ِ اندوه!
همیشه می گفتم،
کسی که برای اولین بار گفت:
«سنگ مُفت و گنجشک مفت»
حتماَ جیک جیک ِ هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده بود!
حالا،
سنگ ِ تمام ترانه های من مُفت و
گنجشک ِ شاد و شکار ناشدنی ِ چشمهای تو,
آنسوی هزار فاصله سنگ انداز و دست و قلم!?

 

 

پ.ن2: قصد دارم از حالا بیشتر روزانه هام را اینجا بنویسم تا مانند یک

دفتر خاطرات مرتب بتونم خودم را مرور کنم