معلمی ازجنس پاییز

پنج شنبه من
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧
 

بنام خدا

 

 

http://uploadtak.com/images/w768_.jpg

 

سلام دوستان خوبم

 

پنج شنبه ها بیشتر مدارس و معلمین عزیز در تعطیلی بسر می برند ولی ما

به مدرسه میریم.

 

صبح زود ساعت 4:45 با زنگ موبایل بیدار شدم وضویی گرفتم و لباسهای ورزشی

را تنم کردم و منتظر موندم اذان بگند و نمازم را بخونم. بعد از نماز سوار ماشینم

شدم و به پارک والفجر رفتم . هیچکس نبود و من اولین نفری بودم که طبق معمول

اونجا بودم. حدود 12 کیلومتری را تو 70 دقیقه آروم دویدم و ساعت 6:50 به خونه

برگشتم . یه دوش اساسی گرفتم و فرصتی برای صبحانه نبود پس سریعا به مدرسه

رفتم.

بچه ها تازه رفته بودند کلاس و بعد از خوش و بش با همکاران به کلاس دوم ریاضی

رفتم . باهاشون جغرافیا داشتم و درس ششم که اهمیت و نقش جنگلها و زیست

بوم بود را تدریس کردم و 10 دقیقه آخر با بچه ها در مورد حضور سرگروه آموزشی

در روز سه شنبه حرف زدیم.

 

ساعت استراحت فرصتی شد تا بتونم یه چای و مقدار کمی بیسکویت بخورم

و از بازی دیشب لیگ اروپا با همکارامون حرف زدیم

 

ساعت سوم و چهارم با بچه های کلاس اول مطالعات اجتماعی داشتم و مقداری

از درس قبل که در مورد نظام اجتماعی کل و خرده نظام باقی مونده بود تدریس

کردم. خب تو این مابین سعی میکردم با مثالهایی ملموس برای بچه ها درس را بگم

و این باعث تحریک حس کنجکاوی بچه ها شده بود و از مسایل مختلف و مشکلات

اجتماعی و انحرافات گریبانگیر در جامعه سوال می کردند و منم با حوصله براشون

توضیح دادم و وقتی حس کردم که بچه ها از توضیحاتم قانع شدند خودم هم حس

خوبی داشتم.

من همچین کلاسهای فعالی را که تنها معلم متکلم وحده نیست خیلی دوست دارم.

ساعت پنجم و ششم را این هفته کلاس نداشتم و ساعت 11 از مدرسه زدم

بیرون و به همسرم پیامک دادم اگر کلاسش تمومه من برام دنبالش . تو مسیر

مقداری میوه گرفتم و بعد رفتم دانشگاه دنبال همسرم که بعد از 15 دقیقه کلاسش

تموم شد و اومد.

خانومم را رسوندم خونه پدرش و برگشتم خونه . ایشون زحمت ناهارم را کشیده

بود و من بعد از نماز گرم کردم و خوردم و نشستم شبکه مستند و تاریخچه

شهرآورد پرسپولیس و استقلال را دیدم. بعدش شبکه دنا (یاسوج) مجموعه شاید

برای شما اتفاق بیفتد را دیدم و اومدم تو رختخواب. و یه آهنگ زیبای بختیاری از

زنده یاد مسعود بختیاری گذاشتم و باهاش خواب رفتم .

بیدارشدم دیدم صدای اذان میاد جالب بود خیال میکردم صبحه میخواستم

برم ورزشخنده

 

نمازم را خوندم و لباس پوشیدم و طبق معمول غروب پنج شنبه رفتم زیارت

بقعه سید محمد و اهل قبور و ساعت 18:30 برگشتم.

 

یک قهوه و چای دم کردم و بابیسکویت خوردم و الانم نت در خدمت شمام.

چه روز پرکاری بود مگه نه؟خنده

 

 

پ.ن:همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
 دیگر برو ! بانوجان
دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
 قول می دهم

 

 

پ.ن2: عکس: همراه با شاگردان خوبم کلاس دوم تجربی دبیرستان نمونه

         شهید بهشتی - اردیبهشت 1390