سفر به فتح آبادکازرون

بنام خدا

 

فروشگاه اینترنتی کانادا



سلام بر دوستان ارجمندم

 

 

 

 

 

عصر 5 شنبه به اتفاق همکاران بزرگوارم در دبیرستان البرز رفتیم روستای فتح آباد

کازرون .ساعت 5 حرکت کردیم و بعد از عبور از شهرهای دالکی و کنارتخته ساعت

7 به این روستا رسیدیم. طبق معمول هر سال به خانه باغی که متعلق به پدر

یکی از شاگردامون رفتیم و اونجا مستقر شدیم . در مجموع 13 نفر بودیم که با

5 ماشین رفته بودیم.

وسایلمون را تو یکی از اتاقها گذاشتیم. و بعد یک فرش زیر آلاچیق بزرگی که

در باغ بود انداختیم و دور همدیگر نشستیم و چایی خوردیم و هرکس ماجرایی

را تعریف میکرد که اغلب مربوط به خاطرات سفر با همکاران و مدارس دیگر

بود.

اذان را که گفتند نماز خواندیم و بعد از اون تدارک شام را دیدند و ساعت 9:30

شاممون را خوردیم. بعد از اون بعضی از دوستان زیر آلاچیق موندند و با هم

صحبت کردند و تخمه و میوه می خوردند و بعضی هم رفتند داخل اتاق و تلویزیون

دیدندو بعد از شروع بازی اسپانیا و ایتالیا تقریبا اکثر بچه ها برای تماشای بازی

اومدند تو اتاق. بعضی ها در نیمه بازی خسته بودند و خوابیدند ولی من و چند نفر دیگه

تا پایان بازی را تماشا کردیم.

با پایان بازی تقریبا همه خوابیدند. و صبح با صدای اذان بلند شدیم و نماز خوندیم

و دوباره خوابیدیم . میخواستم برم ورزش دیدم اصلا حسش را ندارم .

ساعت 8 صبح صبحونه خوردیم و بعد از صبحانه تعدادی از بچه ها برای زیارت

امامزاده حسین رفتند و منم به اتفاق 4 نفر دیگه رفتیم کنار رودخانه هم برای

گشت و تفریح و هم برای چیدن پونه . جاتون خالی رودخانه ی با حالی بود و کلی هم

پونه چیدیم و بعد از 2 ساعت برگشتیم.

وقتی برگشتیم دیدیم 3 تا از بچه ها که تو باغ مونده بودند رفته بودند تو استخر

اونجا و داشتند شنا می کردند.

ما هم به اونها ملحق شدیم و شیرجه زدیم تو استخر .درست بالای استخر

درخت انگوری بود که انگورهای لذیذی داشت و ما علاوه بر شنا کردن انگور

هم خوردیم و بعد از اون هندونه هم آوردند و خوردیم.

 

ساعت 12 بود که بچه هایی که برای زیارت رفته بودند برگشتند و تو مسیرشون

از کازرون ناهار گرفته بودند و آوردند.

ساعت 1:30 بعد از خوندن نماز ناهار را خوردیم و بعدش بعضی ها رفتند تو استخر

و بعضی دیگه هم نشستند و با هم حرف زدند. منم ساعت 2:30 تا 3:30 ساعتی

را خوابیدم و بعد از خوردن چای رفتم تو استخر واقعا باحال بود.

ساعت 4:40 جلسه ای برگزار شد و مدیر و موسس مدرسه از تلاش همکاران

تشکر کردند و در مورد روند کاری سال آینده توضیح دادند و همکاران را مجددا

دعوت به همکاری نمودند .

پایان جلسه لوازم و اسباب را جمع کردیم و آماده ی برگشتن شدیم

من و همکارم مهدی با هم برگشتیم .تو مسیرمون در شهر کنارتخته پیاده

شدیم و بستنی معروف اونجا را خوردیم و سپس برگشتیم

ساعت 8 شب به شهرمون رسیدیم و سفر مون پایان گرفت.لبخند

 

/ 36 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام منصوری

احوال آقا معلم گل.خوبی؟تعطیلات چجوریاست؟خوش میگذره؟[لبخند]

هزاران گنج

مـعـبـود مــن...! دستهایم را به سمت آسمان تو بلند می کنم، می خواهم بدانی دستانم خالیست...! می خواهم بداني یک عـاشـق جز یک دل اسیر هیچ به همراه ندارد...! پس تو مرا به جرم بی سلاح بودن.. به تیر زمانه نشانه نگیر... [گل][گل][گل]

بهنام منصوری

سلام آقا معلم کم کار.با پست جدیدت گل بکار.[لبخند][لبخند][لبخند]

افسانه

سلام معلم مهربون مےخواهے بروے ؟ ؟ ؟ بهانه میخواهے ؟ ؟ ؟ بگذار من بهانه را دستت دهم . . . . برو و هرڪس پرسید چـــرا ؟ ؟ ؟ بگو لجوج بود! همیشه سرسختانه عاشق بود. . .

پرومته

[گل]سلام دوست ناپیدا

Sina sedaghati

سلام آق معلم تو دل بروی من...[لبخند] چطورایی عزیز دل... ماه رمضون خوش میگذره...[پلک] با آرزوی قبولی طاعات و عبادات در این ماه عزیز، براتون بهترین ها رو آزومندم...[گل][گل][گل]

عسل ن

خوش بحالتون

یخی

مخاطب اگه خــــــــاص باشه... ! لازم نیست شما دورش رو از این و اون خلوت کنی! خودش واسه بودن شما جا باز می کنه ! لازم نیست واسش دنیا رو بخرید تا بمونه ! خودش قدر یه شاخ گلتون رو می دونه ! لازم نیست هر کسی رو توجیح کنید که ایشون ماله شماست ! خودش تورو به همه دنیا نشون میده و میگه این ماله منه ! لازم نیست به فکر رفتنش باشید! خودش به شما ثابت می کنه اومده که بمونه !