وفادار

بنام خدا

 

 

غزلی قدیمی از سروده های خودم تقدیم به

دوستان نازنینم

 

 

 

وفادار

 

چه رازی دارد این چشمت که دل را مبتلا کرده

گرفته شادی من را ؛به غمها آشنا کرده

 

 

چه شبها تا سحر این دل؛ به آوای غم انگیزش

برای آن که برگردی ؛نشسته و دعا کرده

 

 

بسوزد خانه دشمن؛زآه سینه سوزمن

سه هفته میشود من را؛ زدلدارم جدا کرده

 

 

نگو بانوی من دیگر ؛نمی آیی؛نمی آیی

که غم جشنی زدلتنگی ؛درون دل بپا کرده

 

 

به مانندم نمی بینی؛دگر یار وفاداری

تو بودی بی وفا اما؛ دلم با تو وفا کرده

 

 

بیفشان قطره اشکی از آن چشمان زیبایت

به روی قبر آن مردی؛ که نامت را صدا کرده

/ 17 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام ممنون از اینکه بیاد من هستی عالی بود این سروده زیبا مخصوصا بیت آخر راستی هفته قبل من اهواز و دهلاویه بودم یه آقایی جلوی من نشسته بود که شباهت عجیبی به شما داشت همش احساس میکردم که شما باشی ولی سئوال که کردم تیرم به سنگ خورد

ندا

سلام احوال شما ؟ واقعااز خوندن این سرودتون لذت بردم اصلا انگار با تمام غزل های قبلی متفاوت بود ... امیدوارم خدا عمر طولانی با عزت به شما بده ... منم بامامان نازدونه ها موافقمااااا

آفتاب

ب ب به بــــــــــــــــــــــــــــه !! [نیشخند] سلام.. عجب شعری .. عجب ! [زبان]

انجمن فرزانگان کویر

با سلام زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی.......... انجمن فرزانگان کویر

بهنام منصوری

سلام آقا معلم.خوبید؟ما رو نمیبینید با دمتون گردو میشکونید؟[نیشخند][نیشخند][نیشخند]بدبختانه باز هم من اومدم.[نیشخند][نیشخند]با یک دستور آشپزی بسیار ساده.بسیار ساده.بسیار ساده.[نیشخند]

▪● لـیـدے اسـ ▪●

ســـــــــــلـــــــــــام آپـــــــــــــــــــــــــــــم زودی بــــــــــیـــــــــاین نــــــظـــــــر یــــادتون نـــــــــــره

قشنگ بود