سفر به یاسوج و دنا (2)

 

بنام خدا

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااام

 

ساعت 10 شب بود که بچه ها از خرید برگشتند. سریع سفره انداخته شد و

شاممان را خوردیم . شام هم چلوکباب داشتیم . پس از صرف شام میوه و

آجیل اومد به میون و نشستیم و از هر دری حرف زدیم و خاطرات سفر قبلی

که حدود سال 82 به این منطقه را مرور کردیم.

حال و هوای غریبی داشتم چیزی مانند بغض از یاد آوری خاطرات گذشته و

آرزوهایی که تو دلم بود و هرگز محقق نشد تو گلوم گیر کرده بود.

اصلا متوجه گذشت زمان نبودیم . کم کم صدای بلندگوهای تالار هم قطع شد و

مراسم عروسی به پایان رسید. ما هم تا ساعت 1:30 بیدار بودیم و بعد چراغها را

خاموش کردیم و درون چادرها رفتیم و خوابیدیم .

دم دمای صبح مسعود برای نماز بلند شد و دیگرا بچه ها را بیدار کرد.

یکی از بچه ها گفت: فکر نکنم اذان گفته باشند ولی ما نمازمون را خوندی

دیگه خوابم نمی برد و همینجور سر جایم غلت میزدم که یهو صدای اذان اومد

دوباره بچه ها بیدارشدند و مجددا نماز خوندیمخنده

هوا که روشنتر شد لباس ورزشی پوشیدم رفتم مقداری بدوم. بعد چند دقیقه

استاد قهرمانی هم به من پیوستند و دو نفره حدود 10 کیلومتری را دویدیم

و حسابی تو هوای خنک اونجا ورزش بهمون چسبید.

وقتی برگشتیم دیدیم بچه ها دارند صبحونه میخورند و ما هم بهشون ملحق شدیم

خوردن صبحونه تپل و دسته جمعی لذت دیگه داره .

بعد از صبحانه چند تا عکس تو اردوگاه گرفتیم که عکس این پست یکی از اوناست

و چادرمون را جمع کردیم و پس از خداحافظی با نگهبان اردوگاه از اونجا رفتیم

 

مقصد بعدی ما چشمه میشی بود که عکس پست قبلی یکی از اوناست.

حسابی شلوغ بود. اونجا دکه های زیادی بود که انواع آجیل ها و مغزها ؛

ترشیجات ؛عرقیات؛و داروهای گیاهی را می فروختند مقداری خرید کردیم

و ساعتی را اونجا گشت و گذار نمودیم و عکس گرفتیم. وسپس به سمت

اردوگاه گنجه ای حد فاصل سی سخت و یاسوج رفتیم.

جالب اینکه از هر ماشین 2000تومان ورودیه می گرفتند ولی فاقد کمترین و

ابتدایی ترین امکانات حتی سرویس بهداشتی بود.

ساعت 12:30 از اردوگاه زدیم بیرون و بسمت یاسوج حرکت کردیم.

تو مسیر مقداری هم میوه برای سوغات منزل گرفتیم. و ساعت 14 به

یاسوج رسیدیم و به رستورانی در مرکز شهرشون رفتیم که همیشه تو

سفرامون به اونجا می رفتیم. بعضی دوستان چلوکباب سفارش دادند و من هم

جوجه کباب سفارش دادم . بعد از صرف ناهار و خوندن نماز بسمت نورآباد فارس

حرکت کردیم و لی مسیر خیابونا بخاطر راهپیمایی و تجمع اعتراض آمیز مسدود

بود بالاخره راهی پیدا کردیم .

ساعت 16رسیدیم نورآباد ممسنی و تو  یکی از پارکهای اون نشستیم.

عروس و دامادی برای فیلمبرداری به پارک اومده بودند و مهمانان اونا با لباس

مخصوص لری به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

جالب این بود که مهمانهای عروس و داماد میومدند از آب معدنی های ما میخوردند

وحتی آب خوردن هم نداشتند.

بالاخره ساعت 17:30 از پارک راهی شهرمون شدیم . ترافیک سنگینی تو

جاده شیراز بوشهر بود و محمد هم با احتیاط رانندگی می کرد.

تو مسیر فقط یه توقف 20 دقیقه ای داشتیم و بالاخره ساعت 20 رسیدیم

خونه و سفر زیبامون به پایان رسید.

 

 جای دوستان مهربونم سبزمژه

/ 13 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عروس خوشه اقاقيا

سلاممممم اميدوارم ديگه هيچ خاطره اي باعث بغض تو گلوتون نشه و خوشحالم كه سفر خوش گذشته [پلک]

خورشید

جای ما خیلی خالی [رویا]

مریم

سلام خسته نباشیدانشاله همیشه به سفر

ندا

خوشم میاد خوبم به خودتون میرسین ... امیدوارم همیشه به خوشی باشه هیچ وقتم حسرت گذشته رو نخورین . حال مهمه و لذت بردن از اون[گل]

آرامش

مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق با عطر ياد و خاطره هايش چه ديدنيست آهنگ پاك زمزمه غنچه هاي ناز از لابه لاي وسعت سبزش شنيدنيست مهر آمد و ............ باز پاييز است اندكي از مهر پيداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ ٬ پاییزت مبارک . . [گل][گل][لبخند]

آه شب

سلام امیدوارم همیشه از این سفر های خوب داشته باشید از حضورتان سپاسگزارم[گل]

آه شب

حواست هست؟ شهریور است ...

مامان اسرا

سلام آقای معلم ... سفرنامه جالبی بود ... امسال ما هم که مسافرت رفتیم خیلی جاها همین جوری شده بود که ورودی میگرفتن بدون هیچ امکاناتی ...! راستی عکس این پست خیلی جالب بود ...! از این لحاظ که دو نفری که باهاتون عکس گرفتن موهاشون سفید بود و رنگ لباساشون روشن بود و شما برعکس ..! دیگه اینکه خیلی قدر خانمتونو بدونین که اجازه میدن سالی چند بار مسافرت مجردی برین ...!!! موفق باشید .